سه شعر از فاطمه مزبانپور
اول)
نجوا کن دلتنگم
تا تمام راههای رفته را بازگردم
شعرهای سروده را
به چاپ نسپارم.
با آخرین ناشر جهان
قرار را برهم بزنم
نجوا کن
تا در اولین کافهها
بیانیهی آزادی شعر
پخش کنم
به روشنفکران شهر
زمزمهی رستگاری بیاموزم
نجوا کن دلتنگم
تا فریاد بستهی زندانیان سیاسی
به حزب خلق چشمان تو برسد
و در همهی جنگهای داخلی
اعلام آتش بس کنم
تا سربازان عاشق
به وطن گمشدهشان باز گردند
و من
حرف هایی را که ضد عشق تو زدهام
در جلسهایی عمومی پس بگیرم
دلتنگی نسروده در قصیده و غزل!
در مجموعهی ممنوع شاعری اعدام شده
بازت یافتهام
قرار آخرین ناشر جهان پابرجاست
تنها نیستی
وقتی بر روی میز کافه
در سواحل شنی دریای مرمره
در آخرین صفحهی یک کتاب شعر
نجوا کرده بودی
آه. دلتنگی …..
آه دلتنگم …..
دوم)
نمیگذرم
از این رودخانه
از این پل
تا باورکنی
آدمها
وقتی عاشق میشوند
از هیچ نمیگذرند
حتی از عبور سایهای محو
از پشت پرده اتاق …
سوم)
فریاد بزن
رها نکن
تا در آستانه در بازگردم
به انگورهای رسیده
فرمان شراب بدهم
گلاب گیران را به مرگ گل سرخ متهم نکنم
قانون صادر کنم
از کشور چشم های تو
هیچ مجاهدی به جنگ نرود .
تیتر همه روزنامه ها
آشوب خنده های تو باشد .
فریاد بزن رها نکن
تا فردا ، نه این لحظه
جوخه اعدام شعرهایم را برپا سازم
و تو بیایی
با نارنجکی ، نه با اسلحه ایی
همه واژه ها را تیرباران کنی.
تا من تکه تکه قلبم را
در پرچم کشور تو بپیچم .
ودر میدان اصلی پایتخت دستانت
به خاک بسپارم .
فریاد بزن ، فریاد بزن
تا مبادا
به خاکستر این شهر رسیدی
چیزی از سوختن شهر در جان تو مانده باشد.
مبادا
همراه شورشیان اعماق جنگل را نکاویده باشی
و فریاد رهایی آزادی خواهان
در جان تاریخ را نشنیده باشی ..
فریاد بزن رها نکن
تا هرجا ، هروقت
حتی اگر خط مقدم جنگ بودم
باز گردم .
رها نکن
رها….
۲۱ جون – ونکوور





















