Advertisement

Select Page

دو شعر از نفس موسوی

دو شعر از نفس موسوی

۱

از صبح
هیچ‌چیز نیامده بود
نه آفتاب،
نه خبر،
نه آن زنی که همیشه پشت پنجره می‌مُرد

من چای را با صدای اخبار خوردم
و بغضم را
با قاشقِ چوبی هم زدم
که صد سال پیش، مادربزرگ
با آن
اشک‌هایش را در آش می‌ریخت

ساعت، کند بود
مثل مرگ در بخش بیماران بی‌عیادت

در آیینه نگاه کردم
مادرم بودم؛

لباس پوشیدم
برای بیرون رفتن از دردی که اسم نداشت
اما کوچه، بسته بود

رفتم
تا کنار اتوبوسی که نمی‌آمد،
ایستادم

ایستگاه گفت:
«خانه‌ای که پنجره ندارد
خواب را از کجا نگاه می‌کند؟»

 

۲

باران
که مرا شست
پیاده‌رو قدم‌هایش را
با کفش‌هایم یکی کرد

دیوارها
از رنگ‌هایشان چکه کردند
اما
باد
همان‌جا
جیب‌هایم را گشت

چند خیابان
از شانه‌ام که ریخت
چراغِ قرمز دستم را گرفت

«صدایم را خورده بودم»

کافه به من رسید
صندلی
در نزدیک‌ترین فاصله نشست
فنجان
دهانم را چسبید
از مرز بوسه که گذشت
فهمیدم
چیزی تلخ‌تر از امروز است

حالا قهوه
نقابم را برداشته‌بود
با همان چهره
بیرون آمدم

شب
لباس مرا پوشیده بود

 

#نفس_موسوی

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights