Advertisement

Select Page

یک شعر از مریم افرافراز

یک شعر از مریم افرافراز

شعری در اعتراض به حکم شلاق پرستو احمدی و همکارانش.

ماه

در چشم‌های زنان
قرار ندارد.
از مردمکی به مردمکِ دیگر می‌گریزد،
مثل خبرِ تیره‌ای
که هنوز
دهانِ شب را پیدا نکرده است.
هنوز شلاق
در هواست.
مثل ماری سیاه
که دورِ مچِ شب پیچیده باشد.
هنوز
صدای فرودش
به زمین نرسیده،
اما سایه‌اش
از دیوارها بالا رفته است.
از پنجره‌ها،
از خوابِ مادران،
از چشمِ دخترکی
که موهایش را
آهسته پشتِ گوشش پنهان می‌کند.
آن‌ها حکم را نوشتند.
با جوهری
که بوی نمِ دخمه‌های کهنه می‌داد.
گمان کردند
می‌شود برای آواز
مجازات تعیین کرد.
گمان کردند
می‌شود از گلوی رودخانه
اعتراف گرفت.
رودخانه اما
از کوه خبر دارد،
از برف،
از سنگ،
از راه‌های پنهانیِ رسیدن به دریا.
تنها سکوت کرد.
سکوتی
که صدای آب
در آن پنهان بود.
و ما
دور از هم بودیم.
یکی کنارِ دریای نمک،
یکی زیرِ برف‌های فراموش‌شده،
یکی در اتاقی
که پنجره‌اش
به دیوار باز می‌شد.
اما شب که می‌رسید
ماه
در چشم‌هایمان
یک شکل می‌شکست.
انگار آسمان
آینه‌هایش را
میان ما تقسیم کرده باشد.
اگر ابری
از چشمِ زنی عبور می‌کرد،
روشنیِ ستاره‌ای
در چشمِ دیگری می‌لرزید.
اگر ترسی
در گلوی زنی گره می‌خورد،
آبِ رودی
در جایی دور
موج برمی‌داشت.
ما
شبیهِ رودخانه‌های زیرِ خاک بودیم.
از هم پنهان،
اما در ژرفا
به یکدیگر می‌رسیدیم.
و حالا
پیش از آن‌که شلاق
راهِ کوتاهِ هوا تا پوست را طی کند،
صدای بال‌ها می‌آید.
پرستوها
انگار خبر را
زودتر از باد فهمیده‌اند.
——–
۱ول تیرماه ۱۴۰۵
لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights