Advertisement

Select Page

پدرسوختگی کافکا

پدرسوختگی کافکا

جت‌های شکاری دول متجاوز کمتر در آسمان دیده می‌‌شدند و بمباران کشور کم شده بود؛ در عوض کشتی اقتصاد بد جوری به گل نشسته و تب گرفته می‌نمود و عامل خانه‌نشینی خیلی‌ها شده بود. او هم یکی از آن خیل بیکاران بود که لم داده روی مبل سالن پذیرایی سرش را با گوشی گرم نگه می‌داشت و به سبب قطع نت بین‌الملل توسط حاکمیت، مثل دیگران به پیام‌رسان‌های داخلی پناه برده و خود را سرگرم می‌کرد.
همان‌جا در یک کانال اخبار همان فضای در دسترس و تحمیلی خواند، اگر می‌خواهید از دهک‌بندی خود مطلع شوید این کد را شماره‌گیری کنید. حس کرد او هم چون بقیه با همین دهک‌بندی‌ها تراز می‌شود و دنیای زیست او هم مانند دیگران با جهان‌های پیرامون کدگذاری شده به پیش می‌رود و … اندیشید: در این روزهای تاریک همه‌مان به تقدیری تدبیر شده احاطه شده‌ا‌یم و در یک وضعیت بلاتکلیفی و توامان جنگ و صلح قرار گرفته‌ایم تا … . نمی‌دانست چرا از کاربرد واژه‌ی تعلیق آن همه پرهیز می‌کند و دوست ندارد آن را مانند بسیاری دیگر خرج کند و مثلا بگوید: “کشور در یک وضعیت تعلیق به سر می‌برد یا تعلیق … .
با تکرار تعلیق به ذهن و زبانش آمد: پایان دهشتناک به از دهشت بی‌پایان است. یک گزاره‌ی آلمانی پر کاربرد که زمانی مارکس آن را در “هیجدهم برومر” به کار برده بود.
با تانی شماره را گرفت، گوشی از او کد ملی‌اش را خواست. زیر لب زمزمه کرد: کد ملیت واژه‌ای مناسب‌تر است و بعد آن را در گوشی تلفن همراه تایپ کرد و با لمس واژه‌ی “ارسال” فرستاد برای آن موجود نامرئی. بدون درنگ پیام آمد و بر صفحه نقش بست. این شماره با شماره تلفن همراه مطابقت ندارد. دوران خانه نشینی بود، آیا باید مثل خیلی‌های دیگر برای خود یک زبان سرگرمی و بازی را شکل می‌داد؟ عملیات را چند بار تکرار کرد. هر بار همان پیام آمد. احساس کرد شاید به خاطر دهان‌کجی یا اهانت به سیستم مسلط پیام تکرار می‌شود. کارت ملی یا همان کارت سنجاق شده به هویت و حکم شده‌‌ی ملی را از کیف بیرون کشید و با رعایت همه موازین و موارد، یک به یک شماره را در زیر کد دستوری وارد کرد. باز همان پیام … . آیا باید انتظار توبیخ از جانب سیستم و به تعبیری برادر بزرگه را می‌کشید؟ نه! انگار رافت شامل حالش شد. ها. ها .ها… خندید و بسیار خندید در تنهایی‌اش، بعد کل خنده را فرستاد تا سرزمین‌های غوطه‌ور در صلح که کم نبودند.
حالا بعد از آن همه غش و ریسه رفتن برای او مجالی بود برود سراغ کتاب‌های کتابخانه. در طبقه اول، محاکمه و قصر کافکا به چشم او خوردند. به یک‌باره ویرش گرفت تا دست دراز کند، از لابلای کتاب‌های دیگر بیرون‌شان بکشد برای تورق‌ دوباره. شاید به آن خال ریز دست پیدا‌ کند و درز و سوراخ تازه‌ای را بیابد در دل آشوب.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights