Advertisement

Select Page

پی‌یر پائولو پازولینی: ناسازِ همساز

پی‌یر پائولو پازولینی: ناسازِ همساز

 

شرح و برگردان شعرها: کوشیار پارسی

پی‌یر پائولو پازولینی یکی از جنجالی‌ترین چهره‌های جهان فرهنگ در نیمه‌ی دوم سده‌ی گذشته است. او شاعر، رمان‌نویس، فیلم‌ساز، نمایشنامه‌نویس و روشنفکری متعهد بود؛ اخلاق‌گرا و کمونیستی آرمان‌خواه که خود را «هزاره‌باور1» می‌نامید. شخصیتی که با وجود اهمیت‌اش در روزگار ما، نه آسوده می‌توان با او کنار آمد و نه به‌سادگی می‌توان او را درک کرد؛ زیرا به هیچ طبقه‌بندی و دسته‌بندی‌ای تن نمی‌دهد. او لحظاتی از بصیرت و روشنگری ِ خیره‌کننده را با دیدگاه‌هایی درهم می‌آمیزد که به سبب دوری از واقعیت یا نابهنگامی‌شان، مایه‌ی آشفتگی‌اند. این پیچیدگی و تناقض، پازولینی را به چهره‌ای بدل کرده است که همواره میان ستایش و انتقاد در نوسان بوده و همچنان موضوع بحث و بازخوانی باقی مانده است.

او با اغلب روشنفکران برجسته‌ی زمانه‌اش وارد مجادله می‌شد: از آلبرتو موراویا، ایتالو کالوینو، ناتالیا گینزبورگ، اومبرتو اکو گرفته تا بخش بزرگی از رهبری حزب کمونیست ایتالیا. با تندی از کلیسا و دموکرات‌مسیحی‌ها انتقاد می‌کرد و در عین حال، گروه‌های چپ‌گرای «پوتره اوپرایو2» و «لوتا کونتینوا3» را نیز از تیغ نقد خود در امان نمی‌گذاشت. او ضد فاشیستم و ضد بورژوازی بود؛ مخالفی پرشور در برابر مصرف‌گرایی ِ نوظهور، لذت‌طلبی ِ توده‌ای، تساهل ِ «قدرت» جدید، ایدئولوژی ِ توسعه و در نهایت، مدرنیته.

پازولینی گویی شخصیتی متعلق به عصری دیگر بود؛ انسانی گرفتار در تناقض‌های درونی ِ خویش که سرانجام در همان ایتالیایی که هم دوست‌اش می‌داشت و هم از آن نفرت داشت، در دوران موسوم به «سال‌های سرب4» از پا درآمد و به شکلی خشونت‌بار کشته شد.

از او گاه با عنوان «آخرین روشنفکر ایتالیایی» یاد کرده‌اند؛ گاه او را «پیامبر» خوانده‌اند و به گفته‌ی آلبرتو موراویا در سوگ‌نامه‌اش، پازولینی یکی از سه یا چهار شاعری است که سده‌ی بیستم برای آیندگان به یادگار گذاشته است.

بی‌تفاوت ماندن نسبت به آثار پازولینی، چه آثار سینمایی و چه کتاب‌هاش، دشوار است. نمی‌توان در برابر زندگی او، که سرشار از تناقض، روشنایی و تاریکی‌ها بود، بی‌اعتنا ماند. با این حال، تردیدی نیست که او یکی از برجسته‌ترین چهره‌های سده‌ی گذشته به شمار می‌رود که تأثیر و اهمیت‌اش تا به امروز ادامه یافته است.

او در ۵ مارس ۱۹۲۲ در شهری نزدیک بولونیا که به «بولونیای سرخ» شهرت داشت، متولد شد. خانواده در سال ۱۹۴۳ در کاسارسا5، زادگاه مادرش، ساکن شد و تا سال ۱۹۴۹ در آنجا ماندند. این دوره برای پازولینی اهمیت ویژه‌ای داشت؛ زیرا پیوند عمیق او با فرهنگ، زبان و زندگی روستایی منطقه‌ی فریولی6 در همین سال‌ها شکل گرفت و بعدها بر شعر و اندیشه‌ی او تأثیر چشمگیری گذاشت.

جابه‌جایی‌های پی‌درپی خانواده به دلیل مأموریت‌ها و محل‌ خدمت پدرش بود؛ نظامی‌ای سرد و فاصله‌گیر، گرفتار الکل با روحیه‌ای افسرده. در مقابل، مادرش تا پایان عمر حضوری ثابت و تعیین‌کننده در زندگی او داشت. فریولی و بولونیا، دو «بهشت» دوران کودکی و نوجوانی‌ش بودند؛ مکان‌هایی که در آن‌ها نخستین شعرهاش را سرود و شیفتگیش به گویش‌ها و لهجه‌های محلی شکل گرفت. این دلبستگی به زبان‌های بومی، به‌ویژه گویش فریولیایی، بعدها به یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی شعر و اندیشه‌اش تبدیل شد و نقش مهمی در شکل‌گیری هویت ادبی‌اش داشت. با جابه‌جایی‌ها مدام خانواده به خاطر شغل نظامی پدر مشکل داشت و اوقات فراغت را به مطالعه‌ی شعر و ادبیات می‌پرداخت. مطالعه‌ی آثار تولستوی، داستایفسکی، شکسپیر و دیگران او را به‌تدریج از شور و اشتیاق مذهبی سال‌های نخست زندگی‌اش دور ساخت.

پازولینی در نوزده‌سالگی، هم‌زمان با تحصیل در دانشگاه بولونیا، نخستین اثرش7 را منتشر کرد. این آغاز مسیری بود که او را به یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های ادبی و فرهنگی ایتالیا در سده‌ی بیستم تبدیل کرد.

در سال ۱۹۴۳ به خدمت سربازی فراخوانده شد، اما تنها چند روز پس از اعزام، گریخت و به کاسارسا بازگشت. از تحت تعقیب بودن هراس داشت و بیش از همه از مرگ می‌ترسید. اما مرگ به‌زودی به زندگی‌اش راه یافت. در سال ۱۹۴۴ مادربزرگش درگذشت و یک سال بعد، در فاصله‌ی ۷ تا ۱۸ فوریه ۱۹۴۵، هفده نفر از پارتیزان‌های «تیپ اوسوپو8» که گرایش‌های کاتولیکی و سوسیالیستی داشتند، به دست گروهی دیگر از پارتیزان‌ها کشته شدند؛ گروهی وابسته به حزب کمونیست که با «تیپ گاریبالدی» و «سپاه نهم» ارتش آزادی‌بخش یوگسلاوی همکاری می‌کرد.

این رویداد یکی از تلخ‌ترین و بحث‌برانگیزترین فصل‌های مقاومت ضد فاشیستی در ایتالیا به شمار می‌رود، زیرا نشان داد که اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک در میان نیروهای مبارز علیه فاشیسم نیز می‌توانست به خشونت و خونریزی منجر شود. برادر کوچک‌تر پی‌یر پائولو نیز در میان قربانیان این کشتار بود. این ضربه برای او ویرانگر بود، اما با وجود این، اندکی بعد به حزب کمونیست پیوست؛ حزبی که تا پایان عمر رابطه‌ای پیچیده با آن داشت: آمیزه‌ای از احترام، انتقاد و نوستالژی. برای پازولینی، که بعدها رابطه‌ای پیچیده و انتقادی با کمونیسم و سیاست ایتالیا داشت، چنین رخدادهایی اهمیت عمیق و ماندگاری پیدا کردند.

در شخصیت پازولینی چیزی وجود دارد که هم جذب می‌کند و هم دفع. همان‌گونه که در فیلم‌هاش اغلب روشن نیست که آیا با اسناد مردم‌نگارانه، بیانیه‌های سیاسی، کیفرخواست‌های اجتماعی روبه‌روییم یا تلاش‌ برای «آفریدن» واقع‌گرایی‌ای خشن و بی‌پرده. در ستون‌نوشت‌هاش برای روزنامه نیز گاه به‌سختی می‌توان به برداشتی روشن رسید.

بی‌تردید، این نوشته‌ها، دیدگاه روشنفکری در بستری تاریخی و اجتماعی بسیار مشخص‌اند؛ متن‌هایی که درباره‌ی موقعیت‌ها و رویدادهای عینی نوشته شده‌اند و در دل ِ جدالی دایمی با سراسر طیف سیاسی ایتالیا قرار دارند که پازولینی منتقد آن بود. او در جست‌وجوی ایتالیایی دیگر بود؛ ایتالیایی که در واقع هرگز وجود نداشت، یا دست‌کم آن‌گونه که او می‌خواست تصویرش کند، وجود خارجی نداشت. پازولینی بارها هدف اتهام‌های گوناگون قرار گرفت؛ برخی از آن‌ها بی‌اساس بودند و برخی دیگر نه. می‌کوشید از خود دفاع کند و برای این کار به سرشت خاص خود، به ناهمنوایی‌اش، به سوءبرداشت دیگران از اندیشه‌هاش و به فضای تعقیب و اتهام‌زنی‌ای که پیرامون‌اش شکل گرفته بود، استناد می‌کرد. آنچه تردیدی در آن نیست این که پازولینی ــ به گفته‌ی لویی آلتوسر پس از مرگ ژان پل سارتر ــ هرگز با قدرت مستقر و حاکم سازش نکرد. چنین موضعی بی‌تردید بهایی سنگین دارد. پازولینی خود اعتراف کرده است: «در زمستان ۱۹۴۹، همراه مادرم به رُم گریختم؛ گویی یک‌راست از دل یک رمان بیرون آمده باشیم. دوران زندگی من در فریولی به پایان رسیده بود

سال ۱۹۵۰ در رُم مستقر شد؛ شهری که دوران بلوغ فکری و هنری او در آن شکل گرفت. در کوچه‌ها و حاشیه‌های رم به جست‌وجوی فرودستان و حاشیه‌نشینانی پرداخت که آرمان‌پردازانه به آنان می‌نگریست و دوست‌شان می‌داشت؛ همان مردمانی که بعدها در فیلم ماما روما9به تصویر کشید.

پازولینی که دکترای ادبیات داشت، مدتی به تدریس در دبیرستان مشغول شد. همان زمان به‌عنوان شاعری برخاسته از فریولی شناخته شده بود. در این دوران گام مهم دیگری برداشت و نخستین رمان‌اش «بچه‌های زندگی10» را نوشت.

برخی منتقدان درباره‌ی پازولینی گفته‌اند که او نمونه‌ای ویژه از «شیفتگی صادقانه اما تکان‌دهنده به جهان فرو‌دستان و به‌حاشیه‌رانده‌شدگان» را نمایندگی می‌کند؛ شیفتگی‌ای که به زعم آنان در نوعی سردی ِ بی‌طرفانه و مردم‌شناسانه تجلی می‌یابد و در قالب شیوه‌ای روایی ظاهر می‌شود که آگاهانه ساخته‌ و پرداخته و طراحی شده است. به بیان دیگر، آنان بر این نظر بودند که هرچند پازولینی با شور و همدلی به زندگی طبقات فرودست می‌نگریست، اما بازنمایی ادبی و هنری او از این جهان، همیشه بازتابی مستقیم و طبیعی از واقعیت نبود، بلکه حاصل ساختاری هنری و آفرینشی پیچیده و حساب‌شده بود. پازولینی معتقد بود سه عنصر بنیادین زندگی ِ «زیرپرولتاریا» یا فرودستان حاشیه‌نشین را شکل می‌دهند و همه‌چیز پیرامون آن‌ها می‌گردد: «گرسنگی، سکس و پول

اگرچه آثارش به اتهام «ابتذال» و «خلاف عفت عمومی» مورد حمله قرار می‌گرفتند، اما هم‌زمان با تحسین منتقدان نیز روبه‌رو بودند و برای همین نیز بارها جوایز ادبی دریافت کرد.

پازولینی با شفافیتی گاه هراس‌آور، به واقعیت زمانه‌ی خود می‌نگریست و در نوشته‌ها و فیلم‌هاش بازتاب می‌داد.

او نظریه‌پردازی منزوی بود و بیشتر روشنفکری مداخله‌گر و درگیر ِ مسایل روز؛ که هم‌زمان با آفرینش ادبی و سینمایی، خود را موظف می‌دانست در برابر تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی زمانه‌اش موضع بگیرد.

دهه‌ی هفتاد سده‌ی بیستم، زمانه‌ی دگرگونی‌های عظیم است؛ تغییراتی که پازولینی بعدها با تکراری وسواس‌گونه آن‌ها را افشا و نقد خواهد کرد. این تحولات پیش‌درآمد نوشته‌های«دزدان دریایی11» در دهه‌ی ۱۹۷۰ هستند: نوشته‌هایی علیه همسان‌سازی فرهنگی، بورژوازی، مصرف‌گرایی، توده‌ای‌سازی، ایدئولوژی توسعه و مدرنیته…

در نگاه پازولینی، این روندها نه فقط تغییرات اجتماعی، بلکه نوعی دگرگونی عمیق و خطرناک در ساختار فرهنگ و زندگی انسانی بودند؛ دگرگونی‌ای که او آن را با لحنی هشداردهنده و گاه آخرالزمانی نقد می‌کرد.

پازولینی به‌تدریج نومیدتر می‌شد، احساس تنهایی بیشتری می‌کرد، نسبت به آنچه می‌دید هرچه بیشتر دچار انزجار می‌شد، باور داشت که کسی او را نمی‌فهمد و در نتیجه واکنش‌هاش نیز تندتر و شدیدتر می‌شد. وقتی پای زندگی شخصی‌اش به میان می‌آمد، از خود دفاع می‌کرد: از «تمامیت» خود، از ناخودآگاه‌اش. او خود را «جنین بالغ»، «نیرویی از گذشته» می‌نامید، و در عین حال خواستار عقلانیت بود.

این تصویر، پازولینی را همچون شخصیتی متناقض نشان می‌دهد: روشنفکری که میان شور انقلابی، بدبینی فرهنگی، و تناقض‌های شخصی‌اش مدام در نوسان است و در هیچ چارچوب ثابت فکری آرام نمی‌گیرد. او حتا دیگر چهره‌هایی را که بتواند با آن‌ها همدلی کند نمی‌یافت.

آثار او بازتاب همان تناقض‌هایی است که در دل دگرگونی‌های پیچیده‌ی ایتالیای پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود: گذار از فاشیسم به دموکراسی، و سپس تحول بعدی از جامعه‌ای «ابتدایی» به سوی شکل‌گیری جامعه‌ی مصرفی.

پازولینی در پی آن بود که «شور و خِرَد، جسمانیت و احساس، آگاهی از پیوندهای سخت تاریخ و ضرورت ِ گسستن از آن‌ها را با یکدیگر آشتی دهد؛ تا امید به رستگاری و عدالت برای همه‌ی انسان‌ها، همچنان زنده بماند.

«خاکستر گرامشی»، «هزاردستان کلیسای کاتولیک»، «دین ِ زمانه‌ی من» از شناخته‌شده‌ترین مجموعه شعرهاش هستند.

پازولینی پس از نمایش نخست آخرین فیلمش، «سالو یا ۱۲۰ روز سودوم12»، در شرایطی مشکوک به قتل رسید. گشت ژاندارمری ایتالیا، یک خودروی آلفا رومئو را که با سرعت غیرمجاز در نزدیکی رم می‌راند، متوقف کرد. راننده، جوانی ۱۷ ساله و سابقه‌دار، هنگام دستگیری به خاطر سرقت خودرو ــ که متعلق به خود پازولینی بود ــ کوشید فرار کند. دو ساعت بعد، در ۲ نوامبر ۱۹۷۵، جسد پازولینی در منطقه‌ی ساحلی پیدا شد. بدن او آثار برخوردهای متعدد با خودروی خودش را نشان می‌داد. نینتو داولی13، یکی از بازیگران محبوب او، در واکنش به شگفتی خبرنگاران با ناباوری گفت: «چرا باید تعجب کنیم؟ در رُم آدم‌ها کشته می‌شوند».

گزیده‌ای از شعرهای پی‌یر پائولو پازولینی

ایتالیای فاشیستی

طنین ِ صدای دانته در کلاس‌های درس ِ سرشار از نومیدی.
به مردان فقیر مأموریت داده بودند
که در سالن‌های ورزش، درس ِ قهرمانی بدهند؛
اما هیچ‌کسی آن را باور نداشت.
سپس میدان‌ها از همین ناباوران پُر شد.
دو تیرک کافی بود و سکویی رنگ‌آمیزی شده

با پارچه‌ی ارزان ِ سرخ، سفید، سبز و سیاه؛

چند نماد ِ فرسوده، عقاب‌ها و تبرپوش‌هایی از چوب یا حلبی؛
هیچ نمایشی هرگز ارزان‌تر از رژه‌ی آن روزگار نبود.

پیر و جوان، یک‌صدا، در آرزوی شکوه و عظمت؛
هزاران پسر در رژه‌ها گام برمی‌داشتند،
برخی برگزیده و برخی دیگر سربازانی عادی؛

چنان می‌نمود که در مکثی میان دو سده فرورفته باشند؛
صبح‌هایی بود در ماه مه یا در میانه‌ی تابستان،
و جهان ِ روستایی ِ پیرامون ِ ایتالیا چون جزیره‌ای فقیر بود

میان ملت‌هایی که کشاورزی در آن‌ها رو به زوال می‌رفت؛
و اندک غله‌ی موجود، اقیانوسی پهناور می‌نمود
که در آن توکایان، چکاوک‌ها و پرندگان ِ شگفت‌زده‌ی خورشید آواز می‌خواندند.

جمعیت بر سکوها پراکنده شد، باد فرو نشست
و همه‌چیز واقعی بود؛

پرچم‌ها همچنان در اهتزاز بودند
در بادی که آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناخت.

نگاه انتقادی شاعر به فضای ایتالیای دوران فاشیسم که با ایجازی شگفت، برپایی نمایش‌های سیاسی ِ پرزرق‌وبرق و پوچ را به تصویر می‌کشد، در حالی که فقر، زوال و توهم ِ عظمت ملی در پس ِ آن‌ها نهفته است. تصویر پایانی ِ «پرچم‌ها در بادی که آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناخت» استعاره‌ای نیرومند از بیگانگی میان نمادهای ایدئولوژیک و واقعیت زندگی مردم است.

تبرپوش (fasces)، جعبه‌‌ای که در روم باستان تبر(زین) درون آن می‌گذاشتند و در سده‌ی بیستم به نماد فاشیسم ایتالیا تبدیل شد.

این شعر، بازتاب رژه‌ی رمه‌ی بی‌باور ایرانی نیز می‌تواند باشد، رمه‌ای از پی ِ شبانان ِ بی‌یال و کوپال: دسته‌ای درون مرز به دنبال جنایات‌کاران جنگی با سیاه‌ترین سابقه‌ی جنایی و دسته‌ی دیگر در بیرون ِ مرز که درصد عظیمی‌شان سابقه‌ی خدمت در سپاه و بنیادهای دیگر جنایت‌کاران جنگی ِ داخل دارند. مثل مشاور بی‌هوده‌ترین خودخواندهْرهبر که گماشته‌ی لاجوردی جلاد بود و اکنون حامل فرسوده‌‎ترین نماد.

رمه‌ی تظاهرکننده هم ثابت کرده یا لات و لمپن است یا رمه‌ای بی‌سواد شست‌وشوی مغزی شده، عین پیک‌نیک‌روندگان نماز جمعه برای ساندیس و تخم‌مرغ مفت.


رقص نرگس II

من هم بنفشه‌ام و هم توسکا،
تاریکی و روشنایی در گوشت.
با نگاهی سرزنده می‌بینم
توسکای سینه‌ی تلخ
و تاب ِ موی آشفته‌ام را
که در آفتاب ِ ساحل می‌درخشند.

من هم بنفشه‌ام و هم توسکا،
درون‌ام هم سیاه است و هم صورتی.

و به بنفشه‌ای می‌نگرم

که با جدیت و لطافت می‌درخشد

در روشنایی ِ گشوده‌ی چهره‌ی مخملی ِ من،
در سایه‌ی درخت توت.

من هم بنفشه‌ام و هم توسکا،
خشک و نرم در درون.

بنفشه، نورش را بر پهلوهای سخت ِ توسکا تاب می‌دهد،
و این‌ها در دود ِ آبی ِ آب ِ دل ِ آزمند ِ من بازتاب می‌یابند.

من هم بنفشه‌ام و هم توسکا، سرما و گرما در تن.

 بیابان

وقتی شب ِ نالایق، تن‌ام را به گلی دوردست بدل می‌کند،

شما، ای نگهبانان،
بر فراز خلأهای بی‌معنای فضا پرواز می‌کنید،
بی آفریدن بیابان ِ اندوه و عریان در پیرامون‌ام،

بیابانی برای تنهایی من.

گروه‌ ِ پیکره‌ها، فضاهای داخلی، رشته‌هایی از چهره‌ها
پراکنده بر آن کف ِ فرازمینی؛ بازمانده‌هایی آسمانی
که در بازدیدکننده، ترس‌هایی مبهم و تداوم ِ شیرین آن برمی‌انگیزند.

من آزادانه در موزه پرسه می‌زنم.
با معصومیت‌‌ام، چهره‌های سخت‌گیر ِ نگهبانان را نرم می‌کنم،
و همچون اورفئوس ِ باکره، می‌خندم و هم‌زمان چون کودکی وحشت‌زده‌ام.

در قلب این بیابان، مرمر ِ خشک ِ آبریزگاه که در رؤیاهای قدیمی‌ام می‌دیدم
به معبدی کوچک بدل می‌شود.

من پیش می‌روم: در سینه‌ی آن ساده‌دل، گردبادی آبی و نیرومند بود،
و شرمی شکست‌خورده…

او تنها نبود، از تنهایی می‌مرد… یکی برگشت…

هنوز هم رعد ِ شلیک را حس می‌کنم،
و بوی تعفن ِ فاضلاب را.

آبریزگاه، معبدی گشوده بود برای نگاه‌های تو،
نگاه‌هایی که نگاه‌های بخشش نبودند.

من در صبح ِ دوشنبه‌ی سپید14 بیدار می‌شوم

به صبح ِ دوشنبه‌ی سپید، پنجره را باز می‌کنم،

و خیابان ِ بی‌اعتنا در میان نور و زمزمه‌هاش،
حضور ِ نادر ِ مرا میان برگ‌ها می‌رباید.

این حرکت… به روزهایی

که از زمان ِ گویی مقدس ِ من بیرون افتاده‌اند،
بی‌هیچ بازگشت و بی‌هیچ توقف،
فضایی آکنده از حالت‌های روحی من،
امتدادی از هستی‌ام، از گرمای‌ تن و از تن‌ام

و ناگهان قطع می‌شود… من در زمانی دیگرم،
زمانی که صبح‌هاش را در این خیابانی که می‌نگرم سامان می‌دهد؛
خیابانی ناآشنا، در میان این مردم، میوه‌ی سرگذشتی دیگر.
 

 گفت‌وگو پس از شام در منطقه‌ی قیصریه

و سپس یکشنبه فرا رسید، روزی که از پس آن‌همه آفتاب،
درست عین همان دلایلی که او را شاد می‌کردند ــ
دلایلی که، همه می‌دانند، بی‌دلیل وجود دارند ــ ناپدید شد.

شاید این آغاز ِ نخستین بخش از منحنی ِ شیب‌داری بود
که خورشید آن را به شکلی شوم طی می‌کند،
با شکلی از بی‌حسی ِ خاص در سرزمین‌های بیگانه.

آنگاه انسان به روبه‌رو شدن با واقعیت می‌آغازد

همچون کودکی که در آن ساعت، از رنجوری می‌گریست.

به پیرامون‌اش کوه‌های آپنین گسترده بودند،

اما خورشید همان بی‌اعتنایی داشت نسبت به کسی که خواهان‌اش بود.
به راه ِ خود می‌رفت؛ همین و بس.

و ردیف‌ صنوبرها بر کرانه‌های رود ــ این‌جا و آن‌جا ــ

زیر تپه‌هایی که در بی‌مهری ِ آن ستاره‌ی پدرانه شریک بودند انگار،
گویی می‌خواستند با سکون خود چیزهای بزرگ و اندوهگین بیان کنند:
درست عین همان چیزها که شاعر در جوانی با صبوری روبه‌رو می‌ش د با آن‌ها
و در پیری درباره‌شان خاموش می‌ماند.

 گوشت و آسمان

ای عشق ِ مادرانه،
مشتاق ِ بدن‌های زرین
که در راز ِ زهدان‌ها نفوذ کرده‌اند.

حرکت‌های محبوب و ناآگاهانه
عطر ِ بی‌شرمی که در اندام‌های معصوم می‌خندد.
درخشش ِ سنگین ِ مو…
بی‌اعتنایی ِ بی‌رحمانه‌ی نگاه‌ها…
توجهی بی‌وفا…

فرسوده از چنین ناله‌های نرم،
به خانه بازمی‌گردم با تنی که از لبخندهای درخشان می‌سوزد.
و در قلب شبانه‌ی یک روز ِ کاری پس از هزار شب دیگر
با اشتیاقی ناپاک، دیوانه می‌شوم.

چکامه‌ی مادران

با خود می‌اندیشم چه مادرانی داشته‌ای تو.
اگر اکنون تو را می‌دیدند، در حال کار
در جهانی که برای آن‌ها ناشناخته است،
اسیر چرخه‌ای بی‌پایان
از تجربه‌هایی که با تجربه‌هاشان بس متفاوت است،
چشمان‌شان چگونه بود؟

اگر آن‌ها حضور داشتند، در حالی که مقاله‌ می‌نوشتی،
مقاله‌ای متعارف و در عین حال پرزرق‌وبرق،
یا آن را به نویسندگانی می‌سپردی
که به هر سازشی تن داده‌اند،
آیا می‌فهمیدند تو که هستی؟

مادرانی تحقیرشده، با چهره‌هایی آکنده از ترس ِ کهن،

از آن دست ترسی که همچون بیماری چهره‌ها را به سپیدی ِ زندان دگرگون می‌کند،

تغذیه‌شده از شادیِ ِ کسی که دوست می‌دارد، حتا اگر پاسخی از عشق نگیرد.

همه‌چیز با این عشق روشن می‌شد، گوکه نوجوانانه، قهرمانانه،
و در عین حال پخته از تجربه‌ای که در پای تاریخ زاده شده بود.

این عشق، مرکز جهان بود
در جهان ِ محله‌های اندوهگین و ‌بادیه‌نشینان،
در دشت‌های زردرنگی که زیر تازیانه‌ی باد ِ بی‌وقفه بودند؛

بادی که از دریای گرم فومیچینو15 می‌وزید
یا از مزارعی که در آن‌ها شهر میان زاغه‌ها گم می‌شد؛

در آن جهان، که به‌طرز شگفت‌انگیزی زیر سلطه‌ی زندان بود،
شبح ِ زردرنگ و چهارگوش در مه ِ زرد قد برافراشته بود،
پوشیده از ردیف‌ پنجره‌های مسدود با آجر و سیمان،
با غروری ایستاده میان مزارع و آبادی‌های نیمه‌خفته.

آواز‌خوانان و گرد و غباری که باد ِ کور آن را به هوا می‌برد،
صداهای ضعیف و بی‌پژواک ِ زنان از کوه‌های سابینان16 و کرانه‌‌های دریای آدریاتیک،
که اینجا بودند با دسته‌های کودکان ِ لج، بیمار و شیون‌کنان،
در پیراهن‌های کهنه و زیرشلوارهای خاکستری و پاره؛

خورشید ِ آفریقایی، باران‌های بی‌امان
که خیابان‌ها را به سیلاب‌‌های گِل تبدیل می‌کردند،
اتوبوس‌ها که در گوشه‌ی ایستگاه ایستاده بودند،
میان آخرین بازمانده‌های علف سفید و زباله‌دانی ِ ترشیده و سوزان؛

این مرکز جهان بود،

همان‌گونه که عشق به همه‌ی این‌ها مرکز روایت من بود؛

و در آن بلوغ، همچون نوزادی تازه‌متولدشده
هنوز سرشار از مهر بود،
آینده روشن به نظر می‌رسید، آری روشن!

آن محله‌ی بی‌درخت در باد، نه رومی، نه جنوبی، نه کارگری،
زندگی بود در به‌روزترین شکل ِ خود؛

زندگی، و نور ِ زندگی، به تمامی در میان هرج‌ومرج ِ زیرپرولتاریایی
که در روزنامه‌ی ابتدایی ِ سلول ما توصیف شده بود؛

همان تیتر ِ جنجالیِ روزنامه‌ی عصر؛ هسته‌ی برهنه‌ی زندگی روزمره‌ی ناب.

واقعی، چون بسیار نزدیک است؛ مطلق،

آخر به‌شکلی فلاکت‌بار، تا این اندازه انسانی است.

 به شاهزاده

هنگام که خورشید بازمی‌گردد، هنگام که شب فرا می‌رسد،
هنگام که شب، پیش‌درآمد ِ شب‌های آینده است،
هنگام که چُرت ِ بارانی ِ ظهر بازمی‌گردد انگار
از زمان‌هایی که بیش از حد عزیز بودند و هرگز به‌ تمامی زیسته نشدند،

دیگر نه در لذت بردن شادی می‌یابم و نه در رنج کشیدن؛
دیگر احساس نمی‌کنم که تمام زندگی پیش ِ روی من گسترده است…

برای شاعر بودن، باید زمان ِ بسیار داشت:

ساعت‌ها و ساعت‌های تنهایی، تنها راه‌اند
که در آن چیزی می‌تواند شکل بگیرد ــ چیزی از نیرو، تسلیم،
گناه، آزادی ــ تا به آشوب، شیوه و شکلی ببخشد.

اکنون من زمان اندکی دارم: به‌خاطر مرگ که در راه است،

در گرگ‌ومیش ِ جوانی‌ام.

و نیز به‌خاطر این جهان انسانی ِ ما
که نان ِ فقرا را می‌رباید و آرامش ِ شاعران را.

 تحلیل نهایی

خوب می‌دانم، خیلی خوب می‌دانم که در تهِ چاه افتاده‌ام؛
که هر آنچه لمس می‌کنم، پیش‌تر نیز لمس کرده‌ام؛
که اسیر ِ گونه‌ای خودخواهی ِ بی‌شرمانه‌ام؛
که هر بهبودی، راستی را بازگشت به سقوط است؛
که آب راکد است و همه‌چیز طعم ِ کهنه‌گی دارد؛
که شوخ‌طبعی هم جزیی از همین توده‌ی ساکن است؛
که هیچ کاری نمی‌کنم جز فروکاستن ِ نو به کهنه؛
که هنوز نمی‌کوشم در شناخت ِ خود؛
که حتا صبر ِ کهن ِ زرگر هم از دست داده‌ام؛
که پیری، با بی‌صبری، تنها فلاکت را برجسته‌تر می‌کند؛
که هرگز از اینجا بیرون نخواهم رفت، هرقدر هم بخندم؛
که همچون جانوری در قفس، بر زمین سرگردانم؛
که از همه‌ی نخ‌هایی که در دست داشتم، سرانجام تنها یکی را کشیده‌ام؛
که دوست دارم آلوده شوم، چون گل‌ولای فقیرانه است و از همین رو پاک است؛
که من نور را فقط زمانی می‌پرستم که امیدی در آن نباشد.

فریاد ِ بیل ِ مکانیکی

تنها دوست داشتن، تنها دانستن،
این است آنچه اهمیت دارد؛
نه دوست داشتن، نه دانستن.

زندگی با عشقی که فروخورده شده، شکنجه است.
روح از رشد بازمی‌ایستد.

اینجا، در گرمای افسونگر ِ شب ــ
که سیلابی در این پایین،
میان پیچ‌وخم‌های رود و پیکره‌های خفته‌ی شهر غرقه در نور

هنوز با هزار زندگی طنین‌ دارد،
دل‌درد، راز و شوربختی ِ حسی،

ـ شکل‌های جهان که دیروز هنوز
دلیل ِ وجود من بودند، اکنون برایم دشمن به نظر می‌رسند.

خسته و بی‌حوصله، از میان میدان‌های تاریک ِ بازار
و کوچه‌های غمگین ِ کنار ِ رودخانه به خانه بازمی‌گردم،
در میان کلبه‌ها و میخانه‌ها و از کنار آخرین چراگاه‌ها.

آن‌جا سکوتی مرگبار است: اما پایین، در خیابان مارکونی،
نزدیک ایستگاه تراستوره17، بعدازظهر هنوز دل‌انگیز است.

جوانان بازمی‌گردند با موتورگازی‌های سبک،
به محله‌هاشان، به زاغه‌هاشان، با لباس‌های کار،
اما رانده‌شده از میل ِ جشن‌گونه،

با دوستانی در پشت سرشان، خندان، آلوده.

آخرین مهمان‌های شب هنوز ایستاده‌اند،
در گوشه‌وکنار، کنار میزهای کوچک ِ آن فضای براق و نیمه‌خالی،
Bovenkant formulier

با هم حرف می‌زنند و آن‌قدر فریاد می‌کشند که صداشان می‌گیرد.

شهر ِ شگفت‌انگیز و همزمان مفلوک،
شهری که به من آموخت آنچه مردان ِ شاد و تندخو از کودکی می‌آموزند:
چیزهای کوچک ِ زندگی که شکوه ِ آرام ِ زندگی آشکار می‌کنند؛
این‌که چگونه با وقار و آمادگی از میان شلوغی ِ خیابان‌ها بگذری؛
چگونه با دیگری سخن بگویی، بی‌آنکه بلرزی، و از نگاه کردن شرمنده باشی؛

نگاه کردن به پولی که نامه‌رسان با انگشتان خسته‌اش می‌شمارد،
به گاهی که جلوی ساختمان‌هایی عرق می‌ریزد که در رنگ ِ ابدی ِ تابستانی محو می‌شوند؛

این‌که از خود دفاع کنی، خود بیازاری، جهان در پیش چشمان داشته باشی نه فقط در دل؛
درک کنی که اندک‌اند کسانی که آشنایند با شورهایی که من زیسته‌ام:
که آنان با من برادر نیستند، و در عین حال برادرند،
چون شورهایی دارند که مردان ِ شاد، ناآگاه و کامل
در تجربه‌هایی بس متفاوت از من زندگی می‌کنند.

شهر ِ شگفت‌انگیز و همزمان مفلوک،
ماه ِ رو به مرگ، در سکوتی که از آن برمی‌خیزد،
و میان شورهای شدید رنگ می‌بازد
و به‌طرزی اندوهناک هستی زمینی‌اش را دگرگون می‌کند،
در بلوارهای باشکوه و کوچه‌های کهنه‌ای که می‌درخشند بی‌آن‌که نوری بدهند،
و همچون همه‌جای جهان، در لایه‌ای کم‌پشت و بلند از ابرها بازتاب می‌یابند.

این زیباترین شبِ تابستان است.

تراستوره، با بوی کاه از طویله‌های قدیمی و میخانه‌های متروک، هنوز بیدار است.

گوشه‌های تاریک و دیوارهای آرام، نجواهایی افسونگر زمزمه می‌کنند.

مردان و پسران به خانه بازمی‌گردند زیر رشته‌های نوری که تازه زاده شده‌اند

به کوچه‌هاشان، که از تاریکی و کثافت گل‌آلود است،
با گام‌های نرم که روح مرا تا ژرفاها لرزاند
به گاهی که عاشق بودم، به گاهی که می‌خواستم به راستی بفهمم.

و، درست مثل آن زمان، که آوازخوانان ناپدید می‌شوند.

II
فقیر چون گربه‌ای در کولوسئوم،
در محله‌ای انباشته‌ی گچ و گرد و غبار زندگی می‌کردم،
دور از شهر و روستا، روزبه‌روز در اتوبوسی نفس‌بریده فشرده شده بودم؛
و هر رفتن و هر بازگشت آزمونی از عرق و ترس بود.

پیاده‌روی‌های طولانی در خیابان‌های گرم و مه‌آلود،
غروب‌های طولانی در برابر انبوه کاغذها روی میز،

میان خیابان‌های گل‌آلود، دیوارهای گِلی، کلبه‌های فروریخته‌ی آغشته به آهک،
با پرده‌هایی که جای در را گرفته‌اند…

فروشنده‌ی زیتون و کهنه‌جمع‌کن از راه می‌رسیدند،
از محله‌ای دیگر، با کالای خاک‌گرفته‌شان که شبیه اجناس دزدی بود،
و با چهره‌ی خشن ِ جوانانی با نشان رذیلت‌های آنان که مادری سختگیر و گرسنه داشته‌اند.

نو شده با دنیای تازه، آزاد، همچون شعله‌ای، نفسی که نمی‌توانم توصیفش کنم،

در واقعیتی که فروتن و آلوده، آشفته و عظیم بود،
در حاشیه‌های جنوبی می‌جوشید، و حسی از دینداری ِ آرام القا می‌کرد.

روحی در من، که تنها از آن ِ من نبود، روحی کوچک در آن جهان بی‌کران،
رشد می‌کرد و با شادی تغذیه می‌شد از کسی که عشق می‌ورزید، حتا اگر نه دوسویه.

و همه‌چیز با این عشق روشن می‌شد.
شاید هنوز پسری، قهرمانانه، اما در عین حال پخته‌

با تجربه‌ای که در پای تاریخ به دست آورده بود.

او در مرکز جهان ایستاده بود، در جهان ِ محله‌های غمگین ِ بادیه‌نشینان،
در دشت‌های زردی که زیر سایه‌ی باد ِ مداوم و بی‌قرار فرسوده شده بودند،
بادی که یا از دریای گرمِ فومیچینو18 می‌آمد
یا از کشتزارهایی که شهر میان زاغه‌ها گم می‌شد؛

در آن جهان که تنها زندان می‌توانست بر آن مسلط باشد،
شبحی زردرنگ و چهارگوش در مه ِ زرد،
که با هزاران ردیف ِ یکسان از پنجره‌های میله‌دار سوراخ شده بود،
میان کشتزارهای کهن و آبادی‌های نیمه‌خفته.

این مرکز جهان بود،

همان‌گونه که عشق به همه‌ی این‌ها، مرکز روایت من بود؛

و در آن بلوغ، همچون نوزادی تازه‌متولدشده هنوز سرشار از مهر بود،
آینده روشن به نظر می‌رسید، آری روشن!

آن محله‌ی بی‌درخت در باد، نه رومی، نه جنوبی، نه کارگری،
زندگی بود در به‌روزترین شکل ِ خود؛

زندگی، و نورِ زندگی، به تمامی در میان هرج‌ومرج ِ زیرپرولتاریایی
که در روزنامه‌ی ابتدایی ِ سلول ما توصیف شده بود؛

همان تیتر ِ جنجالیِ روزنامه‌ی عصر؛
هسته‌ی برهنه‌ی زندگی روزمره‌ی ناب.

واقعی، چون بسیار نزدیک است؛ مطلق،

چون سرانجام تا این اندازه به‌شکلی فلاکت‌بار انسانی است.

III

و من به خانه بازمی‌گردم، غنی از آن سال‌ها،
آن‌قدر نو، که هرگز فکر نمی‌کردم
آن‌ها را در روحی که به‌قدر تمام گذشته از آن‌ها دور است، کهنه بدانم.

از خیابان‌های جیان‌کولو19 عبور می‌کنم،
در چهارراهی آزادی‌خواهانه توقف می‌کنم،
در جنگلی بزرگ، کنار بقایای دیوار،
جایی که شهر پایان می‌یابد و دشت ِ ملایم
سوی دریا امتداد می‌یابد.

و در روح من ــ بی‌جان و تیره چون شبی که به بو سپرده شده است ــ
دانه‌ای از نو زاده می‌شود،
بیش از حد رسیده تا در انباشت ِ زندگی‌ای خسته‌کننده و تلخ، میوه‌ای بدهد…

آن‌جا ویلا پَمفیلی20 است، و در نوری که آرام بر دیوارهای تازه بازمی‌تابد،
خیابانی که در آن زندگی می‌کنم.

نزدیک خانه‌ام، بر چمنی که به توده‌ای تیره و لزج تبدیل شده،
راهی از میان ژرفای تازه‌کنده‌شده‌ی سنگ آتش‌زنه می‌گذرد
همه‌ی خشم ویرانگر خاموشبی‌جان بالا می‌رود،
در کنار ساختمان‌های اندک و تکه‌هایی از آسمان…

چه اندوهی مرا فرا می‌گیرد وقتی این ابزارهای فروافتاده را می‌بینم،
پراکنده در گل‌ولای، این‌جا و آن‌جا؛ وقتی این پارچه‌ی سرخ را می‌بینم
که از سه‌پایه نقاشی آویزان است،
در گوشه‌ای که شب در آن غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسد؟

چرا وجدان من این‌گونه کورکورانه در برابر این جوهر ِ تیره‌ی خون مقاومت می‌کند؟
چرا این‌چنین خود را پنهان می‌کند،
در گونه‌ای پشیمانی وسواسی که سراسر اندوهگین‌اش کرده است؟Bovenkant formulier

چرا همیشه همان احساس ِ روزهایِ برنیامده را با خود حمل می‌کنم،
احساسی یکسان با آسمان ِ مرده‌ای که این بیل مکانیکی در آن به هیچ بدل می‌شود؟

در یکی از هزاران اتاقی که مردم در خیابان فونتِیانا21 می‌خوابند،
لباس از تن بیرون می‌آورم.

می‌توان در هر چیزی خیره شد: در زمان، امید، شور و اشتیاق.

اما نه در این صورت‌های ناب ِ زندگی…

انسان زمانی به این وضعیت فرو می‌افتد که تجربه و اعتماد
در جهان به کمال برسند… آه، روزهای ربّیبیا22،
که گمان می‌کردم در نوری فقیرانه از دست رفته‌اند
و اکنون می‌دانم که تا چه اندازه آزاد بوده‌اند!

با شرایط دشواری که مرا از مسیرم سوی سرنوشتی انسانی منحرف کرده بود،
دل من به آن شفافیت ِ انکارشده و آن تعادل ِ انکارشده دست یافت
و در سادگی‌ام نیز همان تعادل ِ انکارشده
و بدین‌گونه روح من در آن روزها به همان روشنایی و تعادل رسید.

و اندوه ِ کور، نشانه‌ی همه‌ی کشمکش‌های من با جهان،
با ایدئولوژی‌هایی بالغ، هرچند هنوز بی‌تجربه، طرد شد…

جهان دیگر نه راز ِ صِرف که مساله‌ای تاریخی شد.
شادی هزار برابر شد.

او را شناختن ــ آن‌گونه که هر انسان با فروتنی او را می‌شناسد.

مارکس یا گوبتی، گرامشی یا کروچه23 زنده و ملموس حضور داشتند.

موضوع ِ یک دهه دعوت ِ مبهم دگرگون شد؛
من آن را صرف ِ بسط دادن ِ چیزی کردم که به نظرم شکلی ایده‌آل در نسلی ایده‌آل بود.

در هر صفحه و سطری که در تبعید ِ ربّیبیا می‌نوشتم،
آن شور، جسارت و سپاسگزاری حس می‌شد.

در وضعیت تازه‌ام با کارهای کهنه و رنج‌های قدیمی،
دوستان اندکی که صبح یا عصر در زندان به دیدن‌ام می‌آمدند،
نوری زنده می‌دیدند: یک انقلابیِ آرام و در عین حال خشن، در دل و جان.
مردی شکوفا می‌شد.

خاکستر گرامشی سرود سوم

پارچه‌ای سرخ، همان‌ که پارتیزان‌ها به گردن می‌بستند؛
و کنار ِ خاکدان، بر خاک ِ مومی‌رنگ، سرخی ِ دیگری: دو بوته‌ی شمعدانی.

آنجا ایستاده‌ای، یاغی‌ای با وقاری سخت‌گیرانه و نامسیحی، در میان مردگانی بیگانه:
خاکستر ِ گرامشی میان امید و بی‌اعتمادی،
چونان‌ همیشه، سوی تو می‌آیم؛
من که به تصادف به این گلخانه‌ی محقر رسیده‌ام،
برابر ِ گورت، برابر ِ روحت که اینجا، در زیر ِ خاک،
میان آزادگان همچنان به زندگی ادامه می‌دهد.

(یا شاید چیزی دیگر است؛ چیزی شورمندانه‌تر و در عین حال فروتن‌تر:
همزیستی ِ مستانه‌ی نوجوانانه‌ای از سکس و مرگ…)

در این سرزمین که او هرگز در آن آرامش نیافت.

خاکستر گرامشی سرود ششم

در گرمای متروک ِ آفتاب ِ بامدادی ــ
که بار دیگر کارگاه‌ها و گچ‌بری‌های تفته را می‌سوزاند و می‌گدازد ــ

لرزش‌هایی نومیدانه در سکوت می‌خراشند و می‌گذرند؛

سکوتی که طعم ِ ظریف ِ شرابی ناب دارد،
و طعم ِ میدان‌های خالی و معصومیت.

حدود ساعت هفت، آن لرزش همراه با بالا آمدن خورشید شدت می‌گیرد.

دوازده‌تایی کارگر ِ سالخورده، با جامه‌های مندرس
و تی‌شرت‌هایی که از عرق خیس شده‌اند، فقیرانه آنجا ایستاده‌اند؛

صداهای غریبشان، که راه خود از میان توده‌های پراکنده گل‌ولای
و رانش‌های خاک می‌گشاید،

گویی در آن ارتعاش ِ فراگیر حل می‌شود و از میان می‌رود.

اما در میان ضربه‌های سمج و پی‌درپی ِ بیل ِ مکانیکی ــ که گویی نابیناست،

کورکورانه می‌شکند، کورکورانه چنگ می‌اندازد، انگار هیچ مقصدی ندارد ــ

ناگهان فریادی انسانی به گوش می‌رسد؛
فریادی که هر از گاه چنان از درد فرسوده و بلعیده می‌شود
که دیگر انسانی نمی‌ماند و بار دیگر می‌شود نعره‌ای مرده.

سپس، آرام‌آرام، در آن روشنایی ِ خیره‌کننده
دوباره سر برمی‌آورد؛ میان ساختمان‌های کور از نور،
نو و در عین حال همان، فریادی که تنها مردی در حال مرگ
در واپسین لحظه‌ی زندگیش می‌تواند برآورد؛

زیر این خورشید ِ بی‌رحم که هنوز می‌تابد،
و اندکی نسیم ِ دریا روشن‌اش می‌کند

بولدوزر ِ کهنه جیغ می‌کشد،
فرسوده و معذب از ماه‌ها و سال‌ها عرق ِ صبحگاهی،

در همراهی ِ انبوه سنگ‌تراشان.

اما آن‌سوتر، کنار آوار ِ تازه زیرورو شده،
یا بر آن خط کوتاه ِ افق که رنگ‌وبوی قرن بیستم دارد،

زاغه‌نشینان آرمیده‌اند

این همان شهر است، غرق در روشنایی ِ جشن‌گونه‌ای شفاف؛
این همان جهان است.

می‌گرید برای آنچه پایان می‌یابد و دوباره آغاز می‌شود.

آنچه روزگاری جنگل بود، یا دشتی گشوده،

اکنون به حیاطی بدل می‌شود سپید همچون موم،
در حصار ِ آراستگی‌ای که در حقیقت چیزی جز رنجش و کینه نیست.

آنچه چون کارناوالی کهنه بود،
با گچ ِ تازه‌ای که زیر آفتاب تاب برمی‌داشت و خم می‌شد،

اکنون به زیست‌بومی پرهیاهو بدل شده است در نظمی از درد ِ بهت،

گریان برای آنچه دگرگون‌اش می‌کند، حتا اگر سوی خیر.

نور ِ آینده هرگز حتا دمی از زخمی کردن ما بازنمی‌ایستد:

آنجاست، همان نوری که همه‌ی اعمال روزمره‌ی ما را می‌سوزاند،
و حتا اعتماد را که به زندگی‌مان معنا می‌دهد، تضعیف می‌کند؛

در آن نیروی گوبِتی24، به سود ِ کارگران که نزدیک ِ جبهه‌ی دیگر ِ انسانی،
در سکوت تکه‌پارچه‌ی سرخ ِ امیدشان را بالا نگه داشته‌اند.

 
 
بیانیه (یادداشت‌ها)

حقیقت در رؤیا پنهان نیست، بلکه در رؤیاهای بسیار است.

بیان ِ معنا با واژه‌ ناممکن است، اما با فریاد چرا؛
و نیز با پرچم‌ها یا سرودها؛

آنان آمدند تا جهان را از نو بیافرینند،
و با کردارشان خود را شایسته اعلام کردند.

نیرو در مردانگی نهفته است، همان‌گونه که در روزگاران دیگر بود،
اما مهربانی از دست رفته است.

هرچه که بیان شود، قدرت است؛ حتا اگر این قدرت، قدرت ِ محکومان به شکست باشد.

هر آنچه با واژه‌ها قابل بیان نیست، چیزی جز نیرویی خالص و ساده نیست.

اما چه ساده‌لوحانه است که این را ندانی!
و چه جوان باید بود تا چنین چیزی را باور کنی!

می‌دانم که آزادی با انسان ناسازگار است، و انسان به راستی نمی‌خواهدش،
زیرا حس می‌کند که برای او نیست.

چه بسیار تعهدها و الزام‌هایی که با بالا رفتن سن ساخته‌ام،
تنها برای آنکه مجبور نباشم آزاد باشم!

روزگاری، اما ساده‌دل‌ترین‌ها، بی‌تجربه‌ترین‌ها، ساده‌ترین‌ها، جوان‌ترین‌ها،
از همه بیشتر چنین کارهایی می‌کنند؛

آنان حتا در لحظه‌ی تولدشان نخستین کسانی‌اند که خود را با جهان تطبیق می‌دهند،
با شکلی از پیروزی.

آنان به خود و دیگران چنین می‌باورانند
که این تعهدهای ضروری، مقدمه‌ای برای آزادی‌ای تازه‌اند.

اما واقعیت این است که نوجوانی که از ناکجا آمده و نو است،
به‌زودی می‌آموزد چگونه در برابر آزادی ِ واقعی از خود دفاع کند.

او بیش از هر چیز نوجوانی‌ست که وظیفه می‌شناسد و می‌پذیرد؛

و قدرت ِ پذیرش خود را به نمایش می‌گذارد،
نوعی چاپلوسی ِ شگفت‌انگیز نسبت به جهان.

رستگاری هماره از نو در اطاعت زاده می‌شود، و شاید، شاید

اطاعت از وظایف ِ انقلاب! نمایش!

هرچند تار ِ وظایف ِ مردی پیر هرچه درهم‌تنیده باشد،
چیزی در آن از هم می‌گسلد،
و من به راستی چهره‌ی غیرقابل‌تحمل ِ آزادی را می‌بینم؛

زیرا دیگر نه رستگاری داشتم و نه نیرویی،
کوشیدم با لبخند از خود دفاع کنم،
همچون پیرمردانی که همه‌چیز می‌دانند

اما آزادی نیرومندتر است: حتا اگر تنها دمی.

می‌خواهد زیسته شود
ارزشی که هر ارزش ِ دیگری نابود می‌کند،
زیرا هر ارزشی، جز دفاعی نیست که در برابر آن برپا شده است؛

و ارزش‌ها درست بیش از همه در ساده‌دلان احساس می‌شوند؛
در جوانان (تنها در آنان است که اطاعت، رستگاری می‌شود)؛

و رهبران به آنان اعتماد می‌کنند تا با صف‌های پاک و معصومشان پیش بروند
سادگی و جوانی، صورت‌هایی از طبیعت.

در شما آزادی انکار می‌شود با رشته‌ای بی‌پایان از وظایف،
وظایفی پاک و معصوم، که اطاعت از آن‌ها با لحنی تهدیدآمیز طلب می‌شود،

گویی ساده‌دلان و جوانان نیرومندند
و هنوز نمی‌دانند که آزادی را تاب نمی‌آرند.

1 millennialist

2 Potere Operario

3 Lotta Continua

4 Anni di piombo

5 Casarsa

6 Friuli

7 Poesie a Casarsa شعرهایی از کاسارسا

8 Osoppo

9 Mamma Roma

10 Ragazzi di vita

11 Corsairs 

12 Salò, or the 120 Days of Sodom

13 Ninetto Davoli

14 Clean Monday,  Pure Monday, Green Monday, Monday of Lent آغاز روزه‌ی 40 روزه‌ی مسیحیان ارتدکس

15 Fiumicino

16 Sabines

17 Marconi / Trastevere

18 Fiumicino

19 Gianicolo

20 Villa Panphili

21 Fonteiana

22 Rebibbia محله‌ای در رم با زندانی به همین نام در آنجا

23 Marx, Gobetti, Gramsci, Croce

24 Piero Gobetti؛ روشنفکری که مقاومت اخلاقی و سیاسی علیه فاشیسم را نمایندگی می‌کرد. «نیروی گوبتی» همان آرمان اخلاقی رادیکال است که در کنار طبقه‌ی کارگر به کار رفته است.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights