سه شعر از حسن فرخی
۱]
به وقت باران
من
سراغ کوکوی ابلق را
از امواج می گیرم
و چزیره ی خلوت
سراغ ماهیگیران را که دیر کرده اند
بعد از توفان
قایق
از دریا بیرون می کشم
سایه ها را
ببین
چاقو را
تیزمی کنند
من اما
کنار دلیجه های کوچک نشسته ام
تکه های ابر را
از میان گزهای بلند جدا می کنم
و به خانه می برم
من
به وقت باران
سراغ تو را می گیرم.
بیا
و ببین
زندگی همین سفرنامه ی مختصری ست
که برایت نوشته ام.
۲]
از انجماد شب تا دروازه ی علف ها
تنما
وتنماست.
یک)
در صبح بازماندگان
خون جلوی پنجره را گرفته است
این روزها
جنگ هم از میان شعرهای من می گذرد
توفان
روح دریا را اسیر صخره ها می کند
و موج ها زوزه می کشند
با جنجره ی پاره.
-می شنوید!
دو)
غزال من
به خواب پلنگ رفته است.
بگو
رگ های تخریب شده ی مرا
چه کسی
مرمت می کند؟
سه)
روح من
یاغی ست.
پشت دار و درخت ها
قلب و دشنه ریخته اند
سایه ها کشیده می شوند روی خاک
و هر شعری
آینه ی اندوه است،
ببین!
چهار)
اینجا
پایتخت اضطراب جهان است
بگو
تکه پاره های رویا را
چه کسی
مرمت می کند؟
پنج)
تنی نیست
وتنمان باشد.
ما عادت کرده ایم
به اتاق های تاریک و گلدان های مصنوعی!
این روزها
تنهایی
مستبد خون ریزی ست!
شش)
تروما
یاخته است در شعر من!
بگو
باقی مانده ی مرا
چه کسی
مرمت می کند؟
هفت)
صبحمی شود.
نگاهکن
یک من باستانی را
تشریح می کنند بعد از جنگ!
۳]
خنجر خاطرات ام را
از حافظه
بیرون می گشم
و نام های غایب را
روی سنگ های مرده می تراشم
روی تنه ی درختان
روی پیشانی دیوارها
ببین
از زخم های کهنه
هنوز
خون جاری ست
در خاک و تن ام!
تیر ۱۴۰۵





















