رهیافتی در گفتآوردهای ادبی صادقِ هدایت
رهیافتی در گفتآوردهای ادبی صادقِ هدایت:
«بر معیار ادبیات گوتیک»
صادق هدایت زادهی ۲۸ بهمن سالِ ۱۲۸۱ و درگذشت در فروردینماه ۱۳۳۰ است. وی را نویسنده و مترجم ایرانی میدانند. هدایت را میتوان از پیشگامان و صاحبانِ سبک و روش در حوزهی داستاننویسی نوین ایران به شمار آورد و بسیاری از اهلقلم و فکر رمانِ بوفِ کور او را رخشان و درخشان ترین شاهکارِ در ادبیات داستانی برشمردهاند.
اگرچه آوازه و سازهی فکر هدایت بیشتر در حوزهی داستاننویسی است اما در حوزهی ترجمه نیز کارهایی درخور توجه به انجام رسانده استاز قبیلِ: متونِ کهنِ ایرانی مانند: «زند وهمن یسن» و نیز آثاری از دانشمندانی چون: آنتون چخوف، فرانتس کافکا و آرتور شنیتسلر و ژان پل سارتر را به دایرهی ترجمه آورده است. هدایت از خانوادهی اصیل و صاحبنام و منصب به دنیا آمد بهطوریکه جدّ اعلای وی «رضا قلی خان هدایت طبرستانی» بود که از رجال مهم و نامآور عصر ناصری بودند و صاحب سبک و روش و البته چندین اثر برجسته هستند. نویسندهای که با اجتناب و احتراز از روایتهای سنتی، به درون انسان بهمثابهی نوعی آیدتیکِ گروتسک وار، بحران هویت، پوچی، اضطراب، مرگ و تنهایی میپرداخت و آثاری همچون بوف کور، «زندهبهگور» و سگ ولگرد نمایانگر ذهنیتی تاریک، انتقادی و درعینحال عمیقاً فلسفی هستند.
هدایت زیر تأثیر ادبیات اروپا، بهویژه فضای اگزیستانسیالیستی و نیز نوعی بدبینی فلسفی قرار داشت. ادبیاتِ اگزیستانسیالیسم صادق هدایت نوعی ادبیات تاریک و اندوهبار است که در آن مسائل وجودی انسان و بحرانهای درونی فرد در مرکز توجه قرار دارد. هدایت، بهویژه در آثار خود مانند بوف کور» وزنده به گور»، از مفاهیم اساسی اگزیستانسیالیسم مثل تنهایی، پوچی، بیمعنایی زندگی و سرنوشت شوم انسان پردهبرداری میکند.این نوع ادبیات معمولاً شامل ویژگیهایی به شرح ذیل است:
یأس و ناامیدی: شخصیتهای هدایت در آثارش اغلب دچار نوعی بیتفاوتی نسبت به زندگی هستند و به دنبال پاسخهایی برای پرسشهای اساسی مانند معنا و هدف زندگی میگردند.
سختیهای وجودی و بحران هویت: شخصیتها در این آثار معمولاً در جستجوی هویت خود هستند و در این راه با عدم قطعیت و بحرانهای وجودی روبهرو میشوند.
تأکید بر آزادی فردی: در فلسفه اگزیستانسیالیسم، انسانها مسئول انتخابهای خود هستند و برای هدایت، این مسئولیت باعث ایجاد اضطراب و احساس بیمعنایی میشود.
خشونت و مرگ: موضوع مرگ، بهویژه مرگ خودخواسته یا مرگ بهعنوان یک فرار از بحرانهای زندگی، در آثار هدایت برجسته است.
در کل، ادبیات اگزیستانسیالیسم صادق هدایت به نمایش درمیآورد که چگونه فرد در جهانی بیرحم و فاقد معنا گرفتار است و در تلاش برای یافتن و دریافتنِ پاسخ به معضلات وجودی خود، بااحساس انزوا، تنهایی و سرنوشت شوم مواجه میشود. او بیش از آنکه روایتگر بیرون باشد، کاوشگر «روان انسان مدرن ایرانی» است. با این تعابیر آنچه در این پژوهش فراروی خواندگان قرار میگیرد درواقع واکاوی من فردی و منِ اجتماعی- فکری صادق هدایت با رویکردی جامعهشناسانه و روانکاوانه است که تلاش ما بر آن است تا که پنجرههای متفاوتی از خانهی فکرِ وسیع این نویسنده را بازنموده و در همین دایرهی شخصیت آن را به دایرهی بررسی ببریم. لذا در این گفتار موضوعاتی چون: «روایت بدن و بیماری در آثار هدایت»، «ساختار وحشت روانشناختی در آثار هدایت » و « مدرنیته و بحران سوژه در آثار هدایت» و البته چندین موضوع دیگر نیز در همین گفتار تشریح میشود تا که لباسیسم ظاهر و باطنِ این نویسنده بیشتر برای خواننده واضح وبیان گردد. لذا قبل از اینکه به بحث ورود کنیم لازم است ابتدا نگاهی به ادبیاتِ روشن یا عقلگرا و ادبیات گوتیک داشته باشیم تا که خواننده با یک پیشفرض و فهمِ بهتر از موضوعِ گفتار واردِ متن شود و به دریافتها و یافتههایی دست یابد.
ادبیات گوتیک یک ژانر داستانی است که بهویژه با ترس، وحشت، راز آلودگی و فضای تاریک شناخته میشود و ریشههایش به قرن هجدهم در اروپا بازمیگردد؛ اما در اصل، «گوتیک» صرفاً یک سبک بصری و فضاسازی است که از معماری گوتیک (کلیساهای بلند و تاریک، طاقهای نوکتیز و سایهها) به ادبیات منتقل شد. بیایید عناصر کلیدی ادبیات گوتیک را مرور کنیم: از ویژگیهای اصلی:
فضای ترسناک و مرموز
قلعههای تاریک، خانههای متروکه، جنگلهای تاریک، غارها یا شهرهای مهآلود.
فضای بیرونی باحالت روانی شخصیتها همسو میشود.
عناصری از ترس، وحشت و فرا طبیعی وارواح، نفرین، جنزدگی یا طلسمها در داستان ظاهر میشوند.البته گوتیک همیشه نیاز ندارد ماوراء طبیعی داشته باشد؛ گاهی وحشت «درونی» و روانی است (مثلاً در برخی آثار مدرن و «گوتیکِ ذهنی».)
۱. شخصیتهای شدید و افراطی
شخصیتهای روانی پیچیده، مستأصل، مرموز و حتی شرور.
اغلب قربانیان و جلادان بهطور متقابل وجود دارند.
تمهای تکراری
تنهایی و انزوا
اسرار گذشته (رازهای خانوادگی یا تاریخی)
ترس از دانش یا کشف حقیقت
۲. گوتیک کلاسیک و مدرن
گوتیک کلاسیک: آثار نویسندگانی مثل قلعه اوترانتو (Horace Walpole) یا فرانکنشتاین (Mary Shelley)؛ فضای فیزیکی پر از سایه و راز.
۳. گوتیک مدرن یا ذهنی: وحشت از درون شخصیت میآید، محیط واقعی نیست که ترس ایجاد کند، بلکه ذهن آشفته یا جامعه پوچ، عامل ترس است. نمونه ایرانی آن، آثار صادق هدایت، مثل بوف کور است که وحشت در روان و هویت شخصیتهاست، نه در قلعه یا ارواح. خلاصه کاربرد و کارکرد اینکه گوتیک به نویسنده اجازه میدهد ترس و اضطراب انسانی را به تصویر بکشد وهمزمان، فضای خارجی و داخلی شخصیتها همسو میشود تا تجربه خواننده عمیقتر شود.
در گوتیک مدرن، «وحشت» بیشتر جنبه فلسفی و روانشناختی دارد تا ترس از ارواح و اشباح.
از جانبی مقابل ادبیات گوتیک ، ادبیاتِ روشن یا عقل گراست اما به معنای یک ژانر یا سبک مشخص نیست، بلکه بیشتر سبکهایی با ویژگیهای متضاد است: روشن، منطقی، خوشبینانه یا واقعگرا که برخلاف گوتیک، ترس، راز و تاریکی را محور قرار نمیدهند. پس میتوان به چند دستهبندی روشن و عقلگرا هم به شرح ذیل دستیافت:
۱. ادبیات روشن و عقلگرا
روان و سبک: شفاف، قابلدرک، بدون رمز و راز یا فضای وهمآلود.
نمونهها: آثار عصر روشنگری اروپایی مثل Voltaire یا Rousseau.
ویژگی متضاد با گوتیک: ترس، ارواح و تاریکی جایی ندارد؛ تأکید بر عقل، منطق و اخلاق است.
۲. رئالیسم یا ادبیات واقعگرا
روان و سبک: تصویر دقیق و وفادارانه از زندگی واقعی، جامعه و شخصیتها.
نمونهها: گوستاو فلوبر (Mary Shelley) یا چارلز دیکنز (Oliver Twist)
ویژگی متضاد با گوتیک: وقایع ماوراء طبیعی یا وحشت روانشناختی حذف یا بسیار کمرنگ است؛ تمرکز برکنشها و محیط واقعی.
۳. ادبیات خوشبینانه / رمانتیک مثبت
روان و سبک: جهان روشن، عشق، شجاعت و امید غالب است.
نمونهها: داستانهای کلاسیک رمانتیک با پایان خوش.
به عبارتی، تاریکی و وحشت جای خود را به نور، عشق و کامیابی میدهد.لذا با این تعابیر که از ادبیات گوتیک و ادبیات روشن و عقلگرا شد به شرح ذیل به محورهای بحث خواهیم پرداخت:
روایت بدن و بیماری در آثار هدایت:
اصولاً با بهرهگیری از مبانی نظری فلسفه بدن، بهویژه آرای میشل فوکو و مفهوم «امر وهمآلود» در نظریه روانکاوی زیگموند فروید، نشان داده میشود که هدایت چگونه بدنِ در حال زوال و ذهنِ فروپاشیده را به استعارههایی از بحران هویت و اضطراب مدرنیته در ایران بدل میکند. در آثار هدایت، بدن صرفاً یک عنصر فیزیکی نیست؛ بلکه به صحنهای برای بروز اضطراب، فروپاشی، انزوا و بحران وجودی تبدیل میشود. بیماری، تب، پوسیدگی، مرگاندیشی و حس گسست از بدن، از عناصر تکرارشونده در آثار او هستند.
برای مثال در بوف کور، راوی مدام از ضعف جسمانی، سایه، تب و حس تجزیه شدن سخن میگوید. بدن در اینجا نه محل قدرت، بلکه نشانهی زوال و ناتوانی است. لذا مبانی نظری و فکری صادق هدایت بدین شرح است:
۱. فلسفه بدن (Body Philosophy)
فلسفهی بدن از مهمترین موضوعاتی است که کمتر به آن پرداختهاند. اصالت بدن و لذایذ بدن کارکردی اجتماعی و چندجانبه دارد بهطوریکه اغلب افراد برای لذت بدن زندگی میکنند و شاید بتوان گفت فلسفه بدن نوعی فلسفهی فرآرونده و البته پیچیده است و چه بسا افرادی که به خاطر لذت و یا ضعف دردِ بدن دست به هر کاری میزنند.
انسانها تلاش شبانهروزی میکنند تا که بدنی سالم داشته باشند و از این بدن لذت ببرند. بدن دو نوع گرایش را به تصویر میکشد یکی بدن خود ِفرد است که نیاز به همهچیز از خوردن تا آشامیدن و خوابیدن و لذت و غیره دارد و دودیگر، بدنِ دیگری است که در امتدادِ با بدنِ شما تعریف میشود و این هم ذات پنداری بهگونهای است که شما مجبور میشوید برای لذت روحی و روانی و حتی فیزیکی با دیگری ارتباط پیدا کنید. بدن شما هم شادی میخواهد و هم زندگی و آسایش و بایستی از صبح تا شب برای آرامشِ خاطر آن کارکرد و کوچکترین دردی از بدن باعث میشود که آسایش شما به هم بخورد و از روزی که متولد میشوید تا زمانی که میمیرید بایستی برای بدن خرج کنید.
لذا درهمین راستا افرادی هم هستند که نگاهی پارانویید و رنجآور به بدن در بطن جامعه دارند و سعی میکنند اغلب لذایذ بدن را بدبینانه و مغموم ترسیم کنند که صادقِ هدایت ازاینگونه افراد است که این فرآیند فکری بیتردید ریشه در داشتههای کودکی و سیر زندگی آن نیز دارد.
دیگر رویکرد اینکه در اندیشه مدرن برخلافِ جهانِ سنت، بدن دیگر امری صرفاً زیستی نیست، بلکه سازهای فرهنگی–روانی است. در قدیمالایام مبحث روح بیشتر از بدن محل بحث بود و وجود روح به معنای اصالت وجود بود اما امروزه فلاسفه ماهیتِ وجود و سوژهی ذهن را بیشتر مدنظر دارند و بدن گرایی نیز میتواند از نگاهِ فلاسفهی تجربهگرا و پستمدرن مدنظر باشد. برای مثال: میتوان با الهام گرفتن از نظریهپردازانی مانند میشل فوکو نشان داد که بدن در ادبیات، محل اعمال قدرت، اضطراب و انضباط اجتماعی است اگرچه از این نگاه بدن در ادبیات میتواند نوعی قدرتِ فردی باشد که همهی روح و روانِ شمارا درگیر میکند.
یک بدنِ زیبا میتواند دنیایی را به سمت خود جلب کند و این اعمال قدرت در جهانِ امروز بیشتر جلوه مینماید به عبارتی جلوه گری بدن در جهان پستمدرن امری واقع است برخلاف جهانِ سنت که امری خیالی و معمولی بود.
بنابراین ادبیاتِ صادقِ هدایت نوعی ادبیاتِ بدن گرا هم هست بهگونهای که در آثار هدایت: بدن = میدان رنج و بیماری = استعارهی بحران اجتماعی و روانی و زوال جسم = زوال معناست و این رویکردِ به ادبیات درواقع درزمانی شکل میگیرد که هدایت با متون مدرن ادبیات جهان آشنایی پیدا میکند و البته با رویکردهای فکری زیگموند فروید هم آشنایی دارد. مثلاً زیگموند فروید بدن را محل بروز ناخودآگاه میدانست. به عبارتی رفتارهای بدن ارتباط ِبیشتری با ناخودآگاهِ شما دارند تا خودآگاهی شما و این میشود که در این چارچوب: بیماریهای جسمی میتوانند بازتاب تعارضهای درونی باشند و خودِ سعدی هم در جهاتی میگوید: چه عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. شما وقتی عضوی از بدنتان درد میگیرد درواقع این درد تمام اعضای بدن را درگیر میکند و حتی روح و روانِ شما نیز درگیر این درداست.
لذا به نظر میرسد کهدو عنصر به نامِ: «وسواس مرگ و تجزیه بدن » که در آثار هدایت دیده میشود خود نشانهی اضطراب هستی شناختی است. فلسفهی فکری هدایت نوعی آبزورد هم هست و این طغیان میخواهد خودش را تافتهای جدا بافته نشان دهد؛ بنابراین تحلیل این است که در آثار هدایت، بیماری فقط یک وضعیت زیستی نیست، بلکه تجربهای اگزیستانسیال است بهطوریکه شخصیتهای او اغلب: احساس جدایی از بدن دارند، بدن را چون شیء بیگانه تجربه میکنند، یا آن را در حال فساد و نابودی میبینند. لذا میتوان چنین استنباط و استدلال کرد که هدایت از طریق «بدن بیمار»، وضعیت انسان ایرانی در گذار از سنت به مدرنیته را بازنمایی میکند؛ انسانی که نه درگذشته آرام است و نه در اکنون تثبیتشده است و این عذابآوری بدن در سیرِ اندیشه هدایت بهوفور پیداست. دیگر موضوع قابلبحث که میتواند یکی از موضوعاتِ محوری باشد مضمونی به نامِ: «هدایت و ادبیات وحشت روانشناختی» است. طرح مسئله میتواند این باشد که آیا میتوان هدایت را پیشگام نوعی «گوتیک ایرانی» دانست؟ در پاسخ بایستی گفت که بله. ازاینرو که آثار او مملو و آکنده و باینده از سایه، تاریکی، وهم، کابوس، تکرار، جنون و فروپاشی روان است؛ عناصری که در ادبیات وحشت روانشناختی وفور دیده میشوند.
مثلاً در رمانِ بوفِ کور راوی نامطمئن است و مرز خوابوبیداری از بین میرود. واقعیت و توهم در هم میآمیزند و فضا بسته، تاریک و خفهکننده است که این خصایص و مؤلفه ها بیشتر به ادبیات گوتیک و وحشت مدرن نزدیک است. دیگر بعدِ شخصیتی در آثار هدایت و از مبانی نظری آن مبحثی به نامِ : «نظریهی امر وهمآلود» فروید است. هدایت بهخوبی آثار فروید را مطالعه نموده و در جوانبی میتوان این ادبیات گوتیک و وهمآلود را مشاهده کرد و البته اغلب مفاهیم ِهدایت در داستانهایش نوعی مفاهیم انتزاعی هستند نه مفاهیمِ عینی و واقعنگر که بتوان با آنها کلافِ مفهومی خورد. فروید در مقاله «امر ناآشنا/وهمآلود (Uncanny) » چنین توضیح میدهد که ترس زمانی ایجاد میشود که امر آشنا ناگهان بیگانه و تهدیدآمیز شود. پس امر ناآشنا را میتوان در آثار هدایت دریافت کرد. مثلاً: در آثار هدایت خانه آشناست، اما تهدیدآمیز میشود. زن هم آشناست و هم رازآلود. گذشته بازمیگردد و آرامش را مختل میکند. پس نوعی ترس وارِگی و وهم آلودگی همیشه چاشنی کارهای هدایت در آثارش است.
به نظر میرسدمهمترین مسئله در آثار و سیرِ اندیشگیهدایت همان گفتمانِ: «ادبیات گوتیک مدرن» است که ویژگیهای اصلی آن عبارتاند از: فضای بسته، ذهن پریشان، مرگاندیشی، راوی غیرقابلاعتماد و حضور سایه و دوگانگی شخصیت که هدایت بدون استفاده از عناصر ماورایی آشکار، «وحشت ذهنی» خلق میکند و ترس در آثار او از درون انسان میآید، نه از هیولا. پس تحلیل بدین شکل است که هدایت را میتوان پیشگام «وحشت درونی» در ادبیات فارسی دانست چه اینکه، ترس در آثار او حاصل: بیمعنایی هستی، گسست هویتی، تنهایی مطلق، و فروپاشی مرزهای واقعیت است. خب چنین دیدگاهی نشان میدهد که صادق هدایت بیش از آنکه به سمت راهکارهایی مفید در جهتِ مقابلهی با ترس در هر ازمنهی تاریخ در آثارش درحرکت باشد درواقع به دنبالِ ترویج و اشاعهی هر چه بیشتر آنچه هست برمیآید و این عدمِ روششناسی ادبی در آثارش کاملاً پیداست چراکه اصولاً بهجای دادنِ راهکار سعی میکند از الگووارهها در جهتِ تشدید مباحث برآید.
لذا نظر بر آن است که اگر گوتیک کلاسیک با قلعه و شبح همراه است، گوتیک هدایت با «ذهن فروپاشیده» شکل میگیرد.«روایت بدن و بیماری» و «ساختار وحشت روانشناختی» هدایت نشان میدهد که چگونه از بدنِ در حال زوال و ذهنِ هراسزده بهعنوان ابزارهایی برای بازنمایی بحران هویت و اضطراب مدرنیته بهره گرفت. با این تعابیر، بدنِ بیمار در جهانبینی هدایت و اصولاً در آثار هدایت، همواره در وضعیت ضعف، تب، زوال و تجزیه قرار دارد. راوی بوف کور اغلب از لرزش، تب، سایه، پوسیدگی و حس فروپاشی سخن میگوید. بدن برای او خانهی آرامش نیست، بلکه زندانی تنگ و رو به ویرانی است و من بر این باورم که این تصویر از بدن را که هدایت تعبیر و ترسیم میکند میتواند در سه سطح به دایره تحلیل رود: نخست: سطح زیستی: حضور بیماری، مرگاندیشی و ضعف جسمانی دوم: سطح روانی: احساس بیگانگی با جسم و تجربهی جدایی از خویشتن و سوم: سطح اجتماعی: بدن بهعنوان نماد جامعهای بیمار و در حال گذار که در این معنا، بدن در آثار هدایت به استعارهای از وضعیت انسان ایرانی در مواجهه با مدرنیته بدل میشود؛ انسانی که میان گذشته و حال معلق مانده و از انسجام درونی محروم است.
بنابراین همانطور که اشاره شد هدایت را میتوان پیشگام نوعی «وحشت درونی» در ادبیات فارسی دانست. در آثار او، عناصر کلاسیک وحشت (مانند موجودات ماورایی) کمرنگاند، اما فضای وهمآلود و ذهن متلاطم نقش اصلی را ایفا میکند و این نوع وحشت را میتوان «گوتیک ذهنی» نامید؛ گوتیکی که بهجای قلعههای تاریک، در روان انسان شکل میگیرد. دیگر نکتهی مهم در آثار هدایت «پیوند بدن و ذهن» است؛ یعنی بدنِ بیمار زمینهساز وحشت ذهنی است و ذهنِ هراسزده، بدن را به تجربهای دردناک بدل میکند و این رابطهی دوسویه، ساختار کلی جهان داستانی او را میسازد؛ یعنی بدن زوال یافته مساوی است با تشدید اضطراب و اضطراب روانی مساوی است باتجربهی بیماری و فروپاشی جسم، بدین ترتیب، هدایت بحران مدرنیته را نه در سطح جامعه، بلکه در ژرفای تن و روان انسان بازنمایی میکند لذا نتیجه میگیریم که خوانش آثار صادق هدایت از منظر فلسفهی بدن و روانکاوی نشان میدهد که او با خلق تصویر «بدن بیمار» و «ذهن هراسزده»، تجربهای نو از بحران انسان مدرن ایرانی ارائه کرده است. وحشت در آثار او پدیدهای ماورایی نیست، بلکه حاصل فروپاشی معنا، گسست هویت و تنهایی وجودی است
. اصولاً هدایت را میتوان از آن دسته نویسندگانی برشمرد که ادبیات فارسی را وارد مرحلهای تازه و فرآروندهای میکند؛ مرحلهای که در آن، روایت به درون انسان نفوذ میکند و بدن و ذهن به میدان اصلی کشمکش بدل میشوند. از این منظر، او نهتنها بنیانگذار داستان مدرن فارسی، بلکه پیشگام نوعی ادبیات وحشت روانشناختی در ایران محسوب میشود. به عبارتی، بدنِ بیمار نشانهی روانِ آشفته است و ذهنِ آشفته، بدن را بهسوی زوال میکشاند. از زوایای دیگر باید گفت که هدایت درواقع بنیانگذار وحشت مدرن در ادبیات فارسی ایران است زیرا که پیش از هدایت، ادبیات فارسی کمتر به وحشت درونی پرداخته بود و ترس معمولاً در قالب اسطوره یا روایتهای عامیانه ظاهر میشد اما هدایت وحشت را از بیرون به درون منتقل کرد و این روندِ فکری درواقع نوعی آنتیتز در مقابلِ تزِ افرادِ داستاننویس ماقبلِ هدایت محسوب میشود.
لذا وقتی آثار او را مطالعه میکنید به پارامترهایی از وحشت یا آیتمهایی خاص دست مییابید آیتمهایی از قبیل: درونی بودن منبع ترس، فقدان قطعیت واقعیت، فروپاشی زمان خطی، دوگانگی شخصیت و مرگاندیشی مداوم که این عناصر نشان میدهد که هدایت بنیانگذار گونهای از ادبیات است که بعدها در آثار نویسندگان دیگر نیز ادامه یافت.
لذا، نظر بر آن است که پژوهشگران بیشتر بر پوچگرایی، بدبینی یا تأثیر اگزیستانسیالیسم در آثار هدایت تمرکز کردهاند و کمتر به پیوند میان «بدن» و «وحشت روانی» در آثار او پرداختهاند. نکتهی دیگر، مدرنیته و بحران سوژه در آثار هدایت است. مدرنیته در ایران نه بهصورت تدریجی، بلکه با گسستی ناگهانی وارد شد. این گسست، نوعی بحران هویت ایجاد کرد: انسان ایرانی میان سنت و تجدد معلق ماند و در چنین فضایی، سوژه دیگر انسجام پیشین خود را نداشت. مثلاً: در بوف کور، راوی نه به گذشته تعلق دارد و نه به حال. او در زمان خطی زندگی نمیکند، بلکه در چرخهای تکرارشونده از خاطره، کابوس و وهم گرفتار است. این وضعیت را میتوان نشانهای از فروپاشی سوژه مدرن دانست؛ سوژهای که دیگر مرکز ثبات نیست، بلکه میدان کشمکش است.
به عبارتی، بدن بهمثابه میدان زوال و تجربه بیگانگی است. در آثار هدایت، شخصیتها اغلب احساس میکنند بدنشان به آنها تعلق ندارد. نوعی بیگانگی جسمانی در روایتها دیده میشود. بدن نه ابزار کنش، بلکه باری سنگین است.
این وضعیتیادآور تجربه «ازخودبیگانگی» در انسان مدرن است؛ یعنی همان الینه شدنِ انسان در جهانِ مدرن که این روند در آثار روشنگرانِ دههی ۳۰ و چهل بهخوبی دیده میشود. برای مثال: در داستان «سگ ولگرد»، خود ِهدایت، حیوانی که طردشده و در حاشیه قرارگرفته، میتواند نمادی از انسانِ راندهشده مدرن باشد؛ انسانی که جایی در ساختار اجتماعی ندارد. بدنِ زخمی سگ، بازتاب جامعهای بیرحم و ازهمگسیخته است و در بوفِ کور نوعی وهم ومرگآوری مشاهده میشود و شاید بخشِ عمدهای از داستانهای صادق هدایت به خودش و تجاربِ زیستهی خودش هم نزدیکاند چراکه نویسنده بیشتر تجارب شخصی و اجتماعی خود را در داستان لحاظ میکند و اگر نوعی نگاه مرگاندیشی به موجودی به نام زن دارد درواقع آن را بهعنوان یک امر واقع تجربه نکرده است بلکه بهمثابهی امری خیالی به آن نگاه داشته و چهبسا تجربهی خوبی هم از شقِ دیگری انسان که زن باشد در چنتهی زندگی خود ندارد و تصور بر آن است که این دوگانگیها که ریشه در مریضی اسکیزوفرنی دارند و در جهانِ نویسنده مدام او را به هر کاری وامیدارند نوعی ناامنی هستی شناختی را ایجاد میکنند و خواننده از آن هستی شناختی و خودِ واقعی خویش فاصله میگیرد.
در شخصیتهای اسکیزوفرنی شما شاهد چندین شخصیت درونی از فرد هستید که او را به انجام کارهای منفی و یا مفاهیمی منفی اعم از: مرگ، تنهایی، هراسزدگی، ترس، یأس و دوقطبی بودن هدایت میکند. از این نگاه هر نویسندهای یا اختلالِ روحی و روانی دارد و یا مریضی روحی و روانی و اصولاً این مریضیها در آثارش نماد پیدا میکنند. شما هر شخصیتِ روانشناختی که داشته باشید آن شخصیت یا شخصیتهای درونی شما برایتان تصمیم میگیرند. در کارهای صادق هدایت چیزی به نامِ «خود واقعی» وجود ندارد بلکه اغلبِ شخصیتها «خودِ کاذب و متوهم» دارند و هرگز تصمیمی به نفع جامعه نمیگیرند. به نظر میرسد اگرچه نمیتوان به اختلال و مریضی افراد ایراد گرفت اما خودِ «فرهنگِ مطالعه» بسیار مهم است که شما چگونه و در چه زمانی فلان کتاب را بایستی با توجه به بافتار و ساختار طبقاتی و اجتماعی که دارید بخوانید.
لذا در اینجا جا دارد چندین پرسش بنیادی را در ارتباط با پارادایم فکری هدایت مطرح نمایم و به هرکدام پاسخی دهیم تا که خواننده بیشتر با سلایق روحی و روانی و علایق فرهنگی و فکری آن آشنا شود. پرسش نخست اینکه آیا هدایت واقعاً کافکا را خوانده است و اگر خوانده است چگونه کافکایی است؟ آنچه مبرهن است اینکه صادق هدایت در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میلادی در اروپا (بهویژه فرانسه) زندگی و تحصیلکرده بود. در همان دوره آثار فرانتس کافکا بهتدریج در فضای روشنفکری اروپا شناخته میشدند (اگرچه شهرت جهانی کافکا بیشتر پس از جنگ جهانی دوم گسترش یافت). لذا مدرک قطعی و مستقیم مبنی بر اینکه هدایت بهطور نظاممند آثار کافکا را مطالعه کرده باشد در دست نیست، اما چند نکته مهم وجود دارد: هدایت با ادبیات مدرن اروپا آشنا بود. او زبان فرانسه میدانست و ترجمههای اولیه آثار کافکا در فرانسه در دسترس بود. شباهتهای ساختاری میان بوف کور و آثاری چون مسخ یا محاکمه تصادفیِ صرف به نظر نمیرسد. بااینحال، شباهت به معنای تأثیر مستقیم قطعی نیست.
بسیاری از این مؤلفهها متعلق به «روح زمانه»(Zeitgeist) مدرنیسم اروپاییاند اما باز ذهن نگارنده را این موارد قانع نمیکند چراکه خواندن یک کتاب از نویسنده دو نوع الگوواره را در شما تقویت میکند: نخست اولین کتابی است که میخوانید و بهشدت و با توجه به بافتِ فکری و ساختِ روحی شما تأثیر مستقیم میگذارد و بهعنوان یک آرکی تایپ همیشگی عمل میکند و شمارا در آینده با توجه به خواندنِ سایرکتب چندقطبی نشان میدهد و دوم: شما کتابهایی را قبلاً با توجه به زیستِ فکری و زیستِ اجتماعی خود خواندهاید و بهمرورزمان با ادبیاتِ تبعید و مهاجرت مواجه میشوید و بهطور ناخودآگاه در فضایی دیگر بر اساسِ دترمینیسم تاریخی و اجتماعی قرار میگیرید که در چنین شرایطی در شما دو یا چندین شخصیت شکل میگیرد که این شخصیتها در دنیای درونی شما در حالِ «پارفت» هستند. برای نمونه: شما وقتی از خانه به خیابان و از خیابان به جهان سفر میکنید این حرکت نوعی «حرکتِ لاکپشتی » است اما وقتی از خانه به جهان سفر میکنید این نوع حرکت نوعی حرکتِ «کانگورو یا تنگویی» است. پرسش دیگر، نسبت فکری: هدایت و کافکا در جهان ابزورد است؛ بنابراین اگر بخواهیم این دو را باهم مقایسه کنیم هر دو در دنیای آبزود زیست میکنند و آن پوچی و نیهیل گرایی و طغیانِ برعلیه پوچی در وجود هردو هست. مثلاً میتوان به این شباهتها نیز اشاره نمود:
۱. فروپاشی سوژه
هر دو نویسنده شخصیتهایی خلق میکنند که در جهانی نامفهوم و بیرحم سرگرداناند.
۲. تنهایی رادیکال
قهرمانان هر دو در انزوای عمیق زندگی میکنند.
۳. واقعیت ناپایدار
مرز خوابوبیداری، گناه و بیگناهی، واقعیت و توهم مخدوش است.
۴. فضای خفقانآور
فضاهای بسته، اتاقها، راهروها، تاریکی.
تفاوتهای اساسی:
کافکا بحران را در ساختار بوروکراتیک و نظام قدرت نشان میدهد. هدایت بحران را در سطح هستی شناختی و روانی تجربه میکند. در آثار کافکا، فرد در برابر «نظام» قرار دارد. در آثار هدایت، فرد در برابر «خود» قرار دارد و کافکا بیشتر به بیگانگی در ساختار اجتماعی میپردازد؛ هدایت به پوچی و گسست درونی.
دیگر پرسش اینکه آیا هدایت در دام اندیشهی ابزورد میافتد؟
مفهوم «ابزورد» بعدها توسط آلبرکامو صورتبندی فلسفی شد؛ اما هدایت پیش از صورتبندی رسمی فلسفه ابزورد مینویسد. لذا سؤال مهم این است: آیا هدایت آگاهانه بهسوی این اندیشه میرود یا ناخودآگاه در آن میافتد؟ به نظر میرسد هدایت بیش از آنکه «مقلد» باشد، «همدوره» است. او محصول همان بحران جهانی پس از جنگ جهانی اول است؛ بحرانی که ایمان به پیشرفت، عقلانیت و معنا را متزلزل کرد. بنابراین نویسنده تابعِ زمان است و مجبور است آمال و آرزوهای بربادرفته خود را بنویسد اگرچه کافکا به آمال و آرزوهای اجتماعی و نظام بسنده میکند. بنابراین نگاهی دیگر هم هست که هدایت نه در دام ابزورد میافتد و نه مقلد آن است؛ بلکه تجربه ایرانیِ همان بحران جهانی را روایت میکند.
دیگر پرسش، مسئله اشرافزادگی و آرکی تایپ فکری است: هدایت از خانوادهای اشرافی قاجاری بود. این نکته در ظاهر با جهان تاریک و مالیخولیایی آثارش ناسازگار مینماید؛ اما چند نکته باید در نظر گرفته شود:1. اشرافزادگی لزوماً به معنای تعلق روانی نیست چراکه هدایت از طبقه اجتماعی خود فاصله انتقادی داشت.
۲. بحران هویت نخبگان در عصر مدرن: بسیاری از نویسندگان مدرن اروپا نیز از طبقات مرفه بودند (ازجمله خود کافکا که از طبقه متوسط بالای یهودیان پراگ بود)؛ اما مدرنیته، امنیت طبقاتی را تضمینکننده معنا نمیدانست.
۳. آرکی تایپ «بیگانگی نخبگانی»
میتوان گفت هدایت نماینده نوعی روشنفکرِ بیریشه است؛ کسی که نه در سنت حل میشود و نه در مدرنیته آرام میگیرد و این وضعیت، بیشتر وجودی است تا طبقاتی و همین بیگانگی نخبگانی را در آثار نویسندگان و سینماگرانی چون بهرام بیضایی مشاهده میکنید. در یک جمعبندی تحلیلی میتوان گفت: رابطه هدایت و کافکا را میتوان در سه سطح دید: درسطحِ توضیحِ تاریخی که احتمال آشنایی وجود دارد، اما تأثیر مستقیم قطعی نیست چون شباهت در فضای وهمآلود و سوژه متزلزل فلسفی هر دو بیانگر بحران مدرنیتهاند، اما از مسیرهای متفاوت حرکت میکنند. لذا شاید برخی از عقلای فکر نظرشان بر آن باشد که هدایت «کافکای ایرانی» نیست؛ بلکه نویسندهای است که همان زخم مدرنیته را در بستر فرهنگی ایران تجربه کرده است اما از این نگاه هدایت همان طرحوارهای از کافکاست که آمده جهان زیست مدرن ایرانی را جورِ دیگری ترسیم کند و بستر فرهنگی آن برای این کار به اسطوره، زبان و هویتِ ایرانی هم پیوند میخورد و در جهاتی تفکرش میان شکاف هم هست بهطوریکه میخواهد تجدد را با عقب گردی به عقب با زبانی دیگر با آیتم هایی چون تنهایی، ترس ، ناامیدی و از هم گسستگی را به تصویر بکشد. آثار هدایت مدرن هم نیستند بلکه شباهتِ بسیاری به مؤلفه ای پستمدرن دارند چراکه هدایت بهجای طرح در داستان از تصادف استفاده میکند و بهجای نظم از بینظمی بهره میجوید و بهجای امید ناامیدی را برجسته میکند و بهجای معناگرایی به معناگریزی معتقد است و البته به جای روایت درواقع ضد روایت است. پس درمییابیم که هدایت ممکن است کافکا را خوانده باشد، اما آنچه میان آنها مشترک است، بیش از آنکه تقلید باشد، همزمانی تاریخی و همدردی فلسفی است.
پرسش دیگر: «روانشناسی فردیِ صادق هدایت، نسبت او با نیهیلیسم مدرن و اثر فرهنگیِ خودکشیاش است. »
۱. ازنظر روانشناختی، هدایت «چه تیپی» بود؟
تشخیص بالینی دربارهی فردی تاریخی ممکن نیست؛ اما از خلال نامهها، خاطرات دوستان و آثارش میتوان چند گرایش شخصیتی را حدس زد: برخی از عقلای ادب و فکر براین باورند که هدایت تیپِ شخصیتی به شرح ذیل داشته است:
- درونگرایی شدید و حساسیت بالا (حساس به رنج، مرگ، ریاکاری اجتماعی)
- ملانکولی/افسردهخویی (اشتغال ذهنی با مرگ، بیخوابی، احساس پوچی)
- کمالگرایی انتقادی نسبت به خود و جامعه
- بیگانگی وجودی (حسِ ناتعلقبودن به سنت و همزمان بیاعتمادی به مدرنیته)
که این مؤلفهها جملگی میتوانند ریشه مریضی اسکیزوفرنی داشته باشند. لذا اگرچه برخی بر این باورند که اینها الزاماً «اختلال» یا مریضی نیستند چراکه بسیاری از نویسندگان مدرن چنین آمیزهای دارند اما نظر بر آن است که در برخی افراد، اگر با انزوای طولانی و فشارهای تاریخی جمع شود، میتواند به افسردگیِ بالینی هم بینجامد.
دیگر نگاه اینکه آیا شخصیتِ چنین فردی با چنین خصایصِ نوشتاری آیا ریشه در کودکی دارد؟ باید گفت که درباره کودکی هدایت دادههای قطعیِ آسیبزا کم است. او در خانوادهای اشرافی و منظم رشد کرد، اما: فاصله عاطفیِ محتمل در خانوادههای اشرافی آن دوره، تجربه غربت در اروپا و احساس گسست فرهنگی میتواند در شکلگیری «خودِ متزلزل» نقش داشته باشد. بااینحال، تاریکی آثارش را نمیتوان صرفاً به «کودکی» فروکاست؛ او نویسندهای آگاه به بحران جهانیِ پس از جنگ جهانی اول بود.
- آیا هدایت «نیهیلیست ناآگاه» است که جرأت عبور از کافکا را ندارد؟
قیاس با فرانتس کافکا وسوسهبرانگیز است. شباهتهایی هست (بیگانگی، اضطراب، راوی نامطمئن)، اما تفاوتها اساسیاند: کافکا بحران را در نسبت فرد و نظام قدرت/بوروکراسی میبیند (نمونهاش محاکمه). هدایت بحران را در روانِ فروپاشیده و گسست هویتیِ ایرانی میجوید (اوجش در بوف کور).
لذا به نظر میآید که هدایت«ناآگاه» نیست؛ او پیش از صورتبندی فلسفیِ ابزورد توسط آلبرکامو، تجربه زیستهی بیمعنایی را روایت میکند. اینکه «جرأت عبور از کافکا» ندارد، محل بحث است: چراکه هدایت اساساً در میدان دیگری بازی میکند—میدانِ اسطوره، جنسیت و دوپارگیِ سنت/تجدد در ایران که با این تعابیر نمیتوان بهطور یقین گفت که جرأت عبور از کافکا را ندارد چون شرایط آن زمان و نوعِ زیستمندی و آیتمهای فردی شخص را هم بایستی در نظر گرفت لذا اگر هر نویسندهای زندگینامهی خود را بهطور کامل و نه سانسور شده بنویسد بهطوریکه تمام خوبیها و بدیهای خود را از سیر تا پیاز توضیح دهد شما میتوانید به شخصیتِ آن ازلحاظ اجتماعی پی ببرید و بر آیتمهای روانشناختی سوار کنید. بههرروی اگر بخواهیم سختگیر باشیم، شاید بتوان گفت او در سطح فلسفی به «پروژهای ایجابی» (مثل طغیان کامویی) نمیرسد؛ اما این، انتخاب زیباییشناختی هم میتواند باشد، نه ناتوانی.
۳. چرا خودکشیِ هدایت در ادبیات ایران «متداول» میشود؟
خودکشیِ او در ۱۳۳۰ خورشیدی رخ داد و بهسرعت به «اسطورهی هنرمندِ رنجکشیده» بدل شد. چند عامل در الگو شدن آن نقش داشت:
رمانتیزهشدن رنج هنرمند: پیوند دادن نبوغ با اندوه و مرگ.همزمانی با بحرانهای اجتماعی–سیاسی: نسلهای بعدی در آثارش آینهای از یأس خود دیدند.
مرجعیت نمادین: وقتی چهرهای بزرگ چنین پایانی دارد، برای برخی جوانان «قابِ روایی» میسازد.
اما باید با قاطعیت گفت: خودکشی نه نتیجه طبیعی خلاقیت است و نه «راهحل فلسفی». بسیاری از نویسندگان بزرگ با رنج زیستهاند و زیسته ماندهاند؛ بنابراین از زوایایی منصفانه تر باید گفت که بخش عمدهای از مسئلهی خودکشی روحی و روانی است و عقل در خیلی از موارد کارساز نیست.
به نظرم خودکشی چند عامل مهم دارد. نخست: ریشه در خانواده دارد و فرد به هر طریقی میخواهد الگوبرداری و در جهاتی هم اگر الگوی آن فردِ مهمی بوده قهرمان سازی بکند دوم: ریشه در آموزش و فرهنگ جامعه دارد به عبارتی بعضی وقتها جامعه با بحران و خفقان روحی و روانی مواجه میشود و مشکلات به حدی است که طرفِ بر خودِ واقعی خودش مسلط نیست و سوم: ریشه در فرهنگ مطالعه و نوع آدابورسوم و معاشرت دارد و دیگر این پرسش است که چرا برخی جوانان به خودکشی گرایش پیدا میکنند؟ این پدیده چندعاملی است: افسردگی و اختلالات خلقی (درمانپذیرند)، احساس بیآیندگی و فشارهای اقتصادی/اجتماعی، انزوای مزمن و قطع حمایت عاطفی والگوهای فرهنگیِ رمانتیزهکننده مرگ که بپیوند دادن مستقیم این مسئله به هدایت سادهسازی است؛ او ممکن است «نماد» باشد، اما علتها عمیقتر و معاصرترند. لذا جمعبندی کلی این است که هدایت را نمیتوان به «نیهیلیست ناآگاه» تقلیل داد؛ او آگاهانه تاریکی را بهمثابه زبانِ بحران برگزیده است. نسبتش با کافکا بیش از آنکه تقلید باشد، همزمانیِ تاریخی و خویشاوندیِ روحی است و مهمتر اینکه، خودکشیاش رخدادی تراژیک است که نباید اسطورهسازی شود. من معتقدم که پوچی» الزاماً مقصد نیست، یک توصیفِ تجربه است.
وقتی آلبرکامو از ابزورد حرف میزند، نمیگوید «باید» به پوچی برسیم؛ میگوید گاهی شکاف میان نیاز ما به معنا و سکوت جهان را تجربه میکنیم. این برای برخی رخ میدهد، برای برخی نه و شدت و دوامش هم متفاوت است. پس «پوچی» نسخه تجویزی نیست؛ نامی است برای یک وضعیت ممکن و اصولاً طغیان» یعنی چه؟ در زبان کامو، طغیان به معنای شورش خیابانی یا شعار نیست؛ یعنی باوجود فقدانِ تضمینِ معنا، زندگی را ادامه دادن و ارزش آفریدن که این مهم میتواند خیلی عینی باشد: کار کردن، نوشتن، دوست داشتن، ساختن. اگر کسی اصلاً آن شکاف را تجربه نکند، طبیعی است که نیازی هم به این صورتبندی نداشته باشد و مهمتر اینکه چرا برخی به خودکشی میرسند و برخی نه؟ پاسخ اینکه، شناختن فرانتس کافکا یا صادق هدایت علت خودکشی نیست. خودکشی معمولاً محصول ترکیبی از عوامل زیستی، روانی و اجتماعی است (مثلاً افسردگی درماننشده، انزوای مزمن، بحرانهای شدید).
برای مثال: من کافکا را بهتر میشناسم و خودکشی نمیکنم و این دقیقاً نشان میدهد ایدهها بهتنهایی تعیینکننده نیستند. تابآوری، شبکه حمایت، معناهای شخصی و حتی سرشت زیستی افراد نقش دارندگاهی به ذهن مخاطب این پرسش خطور میکند که آیا اینها «مشتی دیوانه نیستند؟ من فکر میکنم برچسب زدن کمکی به تحلیل نمیکند چون برخی نویسندگان واقعاً با رنج روانی جدی دستوپنجه نرم کردهاند و برخی دیگر صرفاً تجربهی فلسفیِ تاریکی را روایت کردهاند. این دو یکی نیست. کافکا تا پایان عمر کارمند منظم بود و مینوشت؛ هدایت همسالها نوشت و ترجمه کرد. فروکاستنشان به «دیوانگی» سادهسازی است. پس اگر شما به پوچی نمیرسید، جهانبینیتان میتواند ایجابیتر باشد این کاملاً مشروع است؛ اما برای کسی که آن شکاف را تجربه میکند، زبانِ ابزورد یا «طغیان» میتواند ابزار فهم باشد، نه تبلیغِ انتزاع. بااینحال، من بهشخصه دو نظر دارم:
نخست اینکه، ما فرهنگ مطالعه را درست نیاموختهایم و دوم: هدایت چه «فرهنگ مطالعهای» داشته که کافکا میخوانده است؟ پس بیایید این دو را جدا بررسی کنیم.
۱. فرهنگ مطالعه یعنی چه؟
اگر منظور از فرهنگ مطالعه «خواندن هدفمند، نظاممند و متناسب بااستعداد و افق فکری» باشد، این بحث درباره امروز ایران کاملاً قابلطرح است اما درباره نسل هدایت، وضعیت متفاوت بود. صادق هدایت در فضای روشنفکری بین دو جنگ جهانی زندگی میکرد؛ نسلی که دغدغهاش «تجدد» بود. برای آن نسل، خواندن ادبیات اروپا نه سرگرمی، بلکه پروژهای فکری برای فهم مدرنیته بود. پس پرسش اصلی این نیست که چرا هدایت کافکا میخواند؛ بلکه این است که در آن زمان چه کسی را باید میخواند؟ پس گاهی لازم است که کسی را بخوانی که نخواندهای و این نخوانده همان خواندهی شماست و پیامد آنهم ریشه در جبر تاریخی و اجتماعی دارد.
۲. آیا خواندن کافکا نشانه بیفرهنگی مطالعه است؟
فرانتس کافکا نماینده بحران انسان مدرن است. هدایت نیز دغدغه «بحران هویت ایرانی در مدرنیته» را داشت. بنابراین اگر او کافکا را خوانده باشد، این انتخاب کاملاً منطقی است؛ چون هر دو با مسئله بیگانگی، گسست و اضطراب وجودی مواجهاند پس مسئله این نیست که هدایت «چرا کافکا خوانده»؛ مسئله این است که آیا او فقط کافکا خوانده؟ پاسخ: نه. هدایت علاوه بر ادبیات مدرن اروپا، متون کهن ایرانی، متون پهلوی، اسطورهشناسی، فرهنگعامه و متون بودائی را هم مطالعه میکرد؛ یعنی دامنه مطالعهاش چند سویه بود، نه تکمحور.
۳. آیا هدایت در دام یک مد فکری افتاد؟
این نکته جدی است. در ایران، گاهی روشنفکری به «مدگرایی فکری» تبدیلشده است؛ اما درباره هدایت شواهد نشان میدهد که: او مترجم متون کهن ایرانی بود. به فولکلور توجه داشت. نگاه انتقادی به غرب داشت و حتی به خرافهزدایی علاقه داشت و اگرچه این تصویر با «خواننده سطحیِ مدرننما» سازگار نیست اما درکل هم نمیتوان گفت که در دامِ یک مد فکری مدرن نیفتاد.
۴. مسئله عمیقتر: استعدادخوانی یا بحرانخوانی؟ من براین باورم که بایستی بر اساس استعداد و علاقه مطالعه کرد اما باز یک نویسنده همیشه بر اساس «آرامش» نمیخواند؛ بلکه گاهی بر اساس «زخم» میخواند و اگر هدایت بحران هویت را تجربه میکرد، طبیعی است که سراغ نویسندگانی برود که آن بحران را صورتبندی کردهاند. لذا خواندن همیشه برای تقویت نیست؛ گاهی برای فهم درد است و شاید پرسش بنیادیتر این باشد: آیا ما هنوز خواندن را بهمثابه پروژه فکری میبینیم، یا بهمثابه مصرف فرهنگی؟ پاسخ اینکه نسل هدایت، خواندن را پروژه نوسازی ذهن میدانست ونسلهای بعدی گاهی آن را به «ژست روشنفکری» تبدیل کردند و این دو را نباید خلط کرد.
پرسش آخر که میتواند پرسشی بنیادی و کلیدی و البته اندیشه محور باشد اینکهآیا «خودکشی» میتواند بهعنوان یک فرهنگِ پیشرونده و متداول برای روشنفکر تلقی شود یا نه؟ عنوانِ موضوع میتواند حساس و جلبتوجه باشد ازاینرو که بهویژه وقتی پای شخصیتی مانند صادق هدایت در میان است. لذا میتوان این موضوع را در چند بُعد مختلف و با نگاهی تحلیلی (نه تجویزی) به دایره بررسی برد و در چند بُعدِ متفاوت تشریح نمود:
۱. بُعد تاریخی ـ اجتماعی
در تاریخ اندیشهی مدرن، مواردی از خودکشی در میان نویسندگان و روشنفکران دیده میشود؛ ازجمله:
صادق هدایت، نویسندهی برجستهی ایرانی، ویرجینیا وولف، نویسندهی برجستهی بریتانیایی و از بانیانِ جنبش دوم فمینیسم، ارنست همینگوی، نویسندهی آمریکایی و برندهی نوبلِ ادبیات، یوکیو میشیما، نویسنده و نمایشنامهی ژاپنی و استفان تسوایگ، نویسندهی اتریشی، اما فراوانی یک پدیده در یک قشر، به معنای «فرهنگ پیشرونده» بودن آن نیست. در بسیاری از این موارد، عوامل روانشناختی (افسردگی، انزوای عمیق، بحران هویت، فشار سیاسی و اجتماعی) نقش اصلی داشتهاند، نه یک «ایدئولوژی روشنفکریِ خودکشی» بنابراین از منظر جامعهشناسی، نمیتوان خودکشی را یک «هنجار روشنفکری» دانست؛ بلکه بیشتر یک پدیدهی فردی در بستر شرایط خاص تاریخی و روانی است.
۲. بُعد فلسفی
در فلسفهی مدرن، مسئلهی خودکشی موضوع بحث جدی بوده است. مثلاً آلبرکامو در کتاب افسانه سیزیف میگوید: «تنها مسئلهی جدی فلسفی، خودکشی است.» اما نتیجهی کامو دفاع از «زیستن در دل پوچی» است، نه ترویج خودکشی. در سنتهای دیگر: در اگزیستانسیالیسم، انسان مسئول انتخاب خویش است، اما انتخابِ نابودی خود لزوماً کنشی پیشرونده تلقی نمیشود. در اخلاق کانتی، خودکشی نقض اصل کرامت انسانی است. در سنتهای دینی، معمولاً ممنوع یا نکوهیده است. پس از منظر فلسفی نیز، خودکشی بهعنوان «پیشرفت فرهنگی» تعریفنشده است.
۳. بُعد روانشناختی
مطالعات روانشناسی نشان میدهد که: خودکشی غالباً با افسردگی شدید، اختلالات خلقی یا احساس بیمعنایی مرتبط است روشنفکران به دلیل حساسیت بالاتر، خودآگاهی شدید و درگیری با مسائل هستی شناختی ممکن است آسیبپذیرتر باشند. اما این آسیبپذیری به معنای «الگوی فرهنگی مطلوب» نیست؛ بلکه ی نیاز به حمایت و فهم عمیقتر سلامت روان در میان نخبگان فکری است.
۴. بُعد فرهنگی ـ اسطورهسازی
گاهی پس از مرگ یک نویسنده، نوعی «رمانتیزهکردن» شکل میگیرد؛ بهویژه وقتی آثار او حالوهوای تلخ و تاریک دارند (مثلاً در بوف کور). اما اسطورهسازی پسینی با «فرهنگ پیشرونده» تفاوت دارد. رمانتیزهکردن خودکشی میتواند خطرناک باشد، زیرا ممکن است آن را بهعنوان نشانهای از عمق یا صداقت روشنفکری جلوه دهد، درحالیکه چنین رابطهی ضروریای وجود ندارد.
لذا در یک نتیجهگیری تحلیلی میتوان چنین پنداشت که خودکشی: یک کنش فردی در بستر پیچیدهی روانی، اجتماعی و تاریخی است؛ نه یک هنجار روشنفکری؛ و نه یک شاخص پیشروندگی فرهنگی. اگر هم در برخی دورهها میان هنرمندان و روشنفکران تکرار شده، بیشتر ناشی از بحران معنا، فشار سیاسی، انزوای اجتماعی و رنج روانی بوده است، نه یک «فرهنگ متداول مطلوب» در یک جمعبندی میتوان گفت: هدایت اگر کافکا خوانده، انتخابش تصادفی یا مدگرایانه نبوده؛ بلکه در متن بحران مدرنیته، قابلفهم است. او تک منبعی نبوده؛ مطالعهاش چندلایه بوده است و مسئله فرهنگ مطالعه امروز ایران بحثی جداست و لزوماً به هدایت مربوط نمیشود اما اینکه تا چه اندازه رابطهای عمیق در میانِ شخصیتِ فردی و آثارش هست که دست به خودکشی میزند بیتردید این رابطه در جوانبی مشهود است و هر نویسندهای تابعِ تجاربِ زیستهاش مینویسد و عمل میکند.
لذا صرفنظر از اینکه به دنبال دلیل یا تقصیری برای خودکشی هدایت باشیم باید گفت که برای برونرفت از هر بحرانی باید ابتدا به «بحران مدیریت» رجوع کرد و درثانی آن بحرانِ مدیریت را «مدیریت بحران» کرد. به نظر میرسد که اگر صادق هدایت بیشتر میماند و میانسالی را بهطور کامل تجربه میکرد و واردِ پیرسالی میشد درواقع جهانبینی آن با توجه به صنعت، فرهنگ، رسانه و زبانِ روز دنیا تغییر میکرد و تولیدات بیشتری را به دایرهی بایش و نمایش میآورد.
——-
منابع و مآخذ:
سگ ولگرد، نویسنده: صادق هدایت، ناشر: نشرِ گیوا، دستهبندی: داستان کوتاه، داستان ایرانی، سالِ نشر: ۱۳۹۸
مسخ، نویسنده: فرانتس کافکا، مترجم: صادق هدایت، ناشر: سخن، دستهبندی: داستان کوتاه، داستان خارجی، سالِ نشر: ۱۳۸۲
سه قطره خون، نویسنده: صادق هدایت، ناشر: عطر کاج، دستهبندی: داستان کوتاه، سالِ نشر: ۱۳۹۸
بوف کور، نویسنده: صادق هدایت، ناشر: طاقچه، دستهبندی: رمان، داستان ایرانی، سالِ نشر: ۱۳۱۵
نقد آثار داستانی صادق هدایت جلد ۱، نویسنده: محمدرضا سرشار، ناشر: کانون اندیشهی جوان، دستهبندی: پژوهش ادبی، سالِ نشر: ۱۳۹۰
آثار نایاب صادق هدایت، نویسنده: جهانگیر هدایت، ناشر: چشمه، دستهبندی: داستان کوتاه، پژوهش ادبی، داستانِ ایرانی، سالِ نشر: ۱۳۹۵
صادق هدایت و مرگِ نویسنده، نویسنده: محمدعلی همایون کاتوزیان، ناشر: مرکز، دستهبندی: پژوهش ادبی، سالِ نشر: ۱۴۰۱
از نوشتن، پدیدآورها: فرانتس کافکا، اریش هلا، یوآخیم بویگ، ناصر غیاثی، ناشر: ثالث، سالِ نشر: ۱۴۰۳
آمریکا مفقودالاثر، پدیدآورها: فرانتس کافکا، مترجم: علیاصغر حدادی، ناشر: نشر ماهی، سالِ نشر: ۱۴۰۲
قصر، پدیدآورها: فرانتس کافکا، مترجم: شهناز ایلدری، ناشر: سپاس، سالِ نشر: ۱۳۹۷
محاکمه، نویسنده: فرانتس کافکا، مترجم: علیاصغر حدادی، دستهبندی: رمان، داستان خارجی، ناشر: نشر ماهی، سالِ نشر: ۱۳۸۶
نبردی برای نجابت، نویسنده: میشل فوکو، مترجم: محمدرضا اخلاقی منش، ناشر: مصدق، سال نشر: ۱۴۰۴
دیرینهشناسی دانش، نویسنده: میشل فوکو، مترجم: نیکو سرخوش، ناشر: نشر نی، سالِ نشر: ۱۴۰۴
تئاتر فلسفه، نویسنده: میشل فوکو، مترجم نیکو سرخوش، ناشر: نشر نی، سالِ نشر: ۱۴۰۴
کلام بعد از مرگ آغاز میشود، نویسنده: میشل فوکو، مترجم: محمدرضا علائی شکارسرائی، ناشر: پیله، سالِ نشر: ۱۴۰۳
هرمنوتیک مدرن، نویسنده: میشل فوکو، مارتین هایدگر، مترجمان: مهران مهاجر، بابک احمدی، ناشر: مرکز، سالِ نشر: ۱۴۰۳
صراحت بیان، نویسنده: میشل فوکو، مترجم: مصیبت پیر نسری، ناشر: مصدق، سالِ نشر: ۱۴۰۳
جامعهشناسی بدن، نویسنده: داوید لوبروتون، مترجم: ناصر فکوهی، ناشر: نشر ثالث، سالِ نشر: ۱۳۹۴
جامعهشناسی بدن، نویسنده: کیت کریکان، مترجم: محسن ناصری راد، ناشر: نقش و نگار، سالِ نشر: ۱۳۹۶
فراموشکاری، نویسنده: زیگموند فروید، مترجم: حسن اکبریان طبری، ناشر: کتابسرای تندریس، سالِ نشر: ۱۳۹۴
مکانیزم های دفاع روانی، نویسنده: زیگموند فروید، مترجمان: محمدجوادی، حبیب گوهری راد، ناشر: راد مهر، سالِ نشر: ۱۳۹۵
تأویل رؤیا، نویسنده: زیگموند فروید، گویندگان، هوتن شاطری پور، فرهاد اتقیایی، ناشر: نشر صوتی نیک، سالِ نشر: ۱۳۹۹
تفسیر خواب، نویسنده: زیگموند فروید، گوینده: مصطفی طالبیان مقدم، ناشر: نشر: شنیدار، سالِ نشر: ۱۴۰۰
ایگو و اید، نویسنده: زیگموند فروید، مترجم: امین پاشا صمدیان، ناشر: پندار تابان، سالِ نشر: ۱۴۰۱






















