یک شعر از سحر قاسمی
فرشته ای سقوط میکند
اهریمن
نشسته است
در لابه لای سطرها
دندان تیز میکند
گلوله نمیکُشد
خون ریشه میدواند
حصاری تا هفت آسمان
هم ترازِ نبضِ خوشههای پروین
سخت و استوار
قد میکشد
خیال رهایی
پرندهای نارس
بر پرچین شب
زخمهایش را آوازمیکند
اما…
از گلوگاهِ سایهها
نالهای
برمیخیزد
گلوله
نمیکُشد
تکثیر میکند
ایستادگی صخره را
در برابر هجوم موجها
۱۴۰۵/۴/۴





















