دو شعر از زینب ساعدی
1
پوستکلفت بود
واژهای
در دهانِ عقرب
هرچه بیشتر
بر سپیدارِ جمجمه
مینشست
بیشتر
در استخوانِ باد
ریشه میدواند
و مارِ سفسطه
پیچدرپیچ
از نردبانِ زبان بالا میآمد
تا تکههایش را بجود
اما واژه
از جنسِ دیگری بود
چیزی شبیه
دانهای ممنوع
که هر بار بلعیده میشد
در دهانِ دیگری
جوانه میزد
و جمجمه
آن سپیدارِ خاموش
تمامِ شب
بر شانههای تاریکی
برگ میآورد
۱۳ خرداد ۴۰۵
2
و شاید
زایشِ تردید بود
نگاهِ مضطربِ زنی
در آستانهی انجماد،
زنی که در آینه
دو بار زندگی میکرد؛
یکبار
در سمتِ روشنِ سکوت
و یکبار
در تاریکیِ پرندهای
که از دهانِ زمستان
دانه برمیچید
من او را دیدم
کنارِ حوضی
که ماه را قاچاقی
به خانهی ماهیها میبرد،
و باد را دیدم
که پروندهی برگها را
زیرِ بغل گرفته بود
و از کوچههای خیسِ عصر
عبور میکرد
زن اما
انگار چیزی را پنهان میکرد؛
شاید بهاری را
که پشتِ پلکهایش
در حبسِ برف مانده بود،
شاید پرندهای را
که هر شب
به جای آواز
تکهای آسمانِ شکسته
از منقارش میافتاد
و من
در نگاهِ آینهای
که تو را در چشمهای من رقصاند،
شنیدم
سیگارِ انقراض
لب میزند
به آشیانهی کبوتران،
و جهان
آهستهآهسته
در بخارِ نفسهای آن زن
به شکلِ یک سؤالِ بزرگ
درمیآید
۹ خرداد ۴۰۵
#س_شاپرک
#زینب_ساعدی
#شهرگان #shahrgan





















