سادگیِ انگیزاننده؛ در خوانشِ «با سایههایم مرا آفریدهام»
سادگیِ انگیزاننده؛
در خوانش «با سایههایم مرا آفریدهام»
سرودهی هادی ابراهیمی رودبارکی
دو شیوهی به تمامی متفاوت برای خواندن شعر وجود دارد. میتوان کوشید معنای هر سطر، هر واژه، هر ویژگی خاص و ارتباط آنها با یکدیگر را کشف کرد؛ روشی که به آن «خوانش دقیق» میگویند. یا میتوان شعر را چون آبشار خواند و از ذهن خود به شکلی دورتر از منطق استفاده کرد.
در مورد شعرهای هادی ابراهیمی رودبارکی، روش دوم کارآمدتر است، زیرا جملههای او سرشار از صداها و آهنگی هستند که با دقت ساخته شدهاند. بخش زیادی از شعرهای مجموعهی «با سایههایم مرا آفریدهام» روشن و قابل فهم است، اما معنای آن بهآسانی به دست نمیآید. مثل:
فریادهایی که از دهانهای
کوچک برمیآید
ترس بزرگانِ پار و پیرارِ
نشسته در
پشت پنجرهها
پشتبامها را فرومیریزد
تصویرِ زیبا در ذهن شکل میگیرد که در آن اتفاق مهمی میافتد. اما خواننده است که در ذهن خود به آن اتفاق شکل میدهد.

در شعرهای «خیابان» به رغم تکیه بر روایت و معنای مستقیم، بهموسیقی کلمات و تصویرهای ذهنی – نه استعاری– توجه کافی شده است. به همین خاطر برخی عبارتها چندلایهاند تا مخاطب/خواننده را به مشارکت دعوت کنند.
هر تار مویی که در واژههای شعرم
قیچی میکنم
به مِهرگیاه میآرایم
تا آزاد و رها
به آفتاب رو کند
«منِ» شعر دانهای میپاشد از واژههای شعر تا مرز از میان بردارد و بتواند رو کند به والاترین؛ که درکیست از همهی هستی. روی کردنِ بی دغدغه، دغدغهی شعرهاست؛ گاه با ایجازی شگفت:
ذلهی به تو رسیدنم
نه در هنوزم
نه در ماضی
و نه مطلقام
در استمرار و تکرارم باز
چیدمان زمانهای گوناگون تناسبی بهسزا دارد و تنها در خدمت وزن نیست.
شعرهای «با سایههایم مرا آفریدهام» با سرعت پیش میروند. واژهها و تصاویر در میان ریتمی آهنگین و دستور زبانی دگرگونشده با یکدیگر درهم میآمیزند؛ بهطوریکه باید با تمرکزی بیش خواند و دریافت. و این ویژگیست که خواننده همراه میکند و هیچ دمی خستهکننده نمیشود. شعر لازم نیست همیشه لذتبخش یا آسان باشد، اما نیاز هم نیست تا خواننده وادار شود به گم شدن و حدس زدن و ساختن ِ جهان و زبانی که هیچکس به آن سخن نمیگوید و ارائهی تصویرهایی غریب از آن جهان برای تحت تأثیر قرار دادن خواننده. پیچیدگی، فشردگی معنا و انتزاع میتوانند حسی رازآلود ایجاد کنند، اما این خطر هم هست که تصنعی و ساختگی به نظر برسند؛ بهگونهای که خواننده احساس کند از قافله جا مانده است. خواننده وادار شود با کلنگی در دست، بیهدف به دل کوه بکوبد؛ تا گاهی از میان شکافهای سنگ، درخششی ببیند؛ بی آنکه بداند و دریابد آن درخشش از چیست. اما تصویرپردازی و زبان در این مجموعه، در عین سادگی چنان تأثیرگذار است که به بیراهه رفتن خواننده را ناممکن میکند:
من از فوگِ شمشیر
سپرهای فروافتاده در تصویر
از تورق در
برگْبرگِ مرگْ
سخت میهراسم.
در شعر «فوگ شمشیر» زنجیرهای از مفاهیم آشنای پشت سر هم از منطق معمول جملهسازی فاصله میگیرد. واژهها بیشتر بر اساس آهنگ، تداعی و تصویر به هم متصل شدهاند تا بر اساس روایت یا معنای مستقیم. اما دریافت آن به هیچ روی دشوار نیست. انتزاع و ابهام بیشک جذابیت دارند، اما زبان روشن و شفاف نیز چیزی کم از آنها ندارد. نکته این نیست که از شاعر توضیح و تفسیر بخواهی؛ شاید فقط به چند نشانهی راهنما، چند لحظهی مکث، چند سنگ کوچک در میان رودخانه نیاز داری تا صدای آب ِ جاری بشنوی. نیاز نیست یکباره خطر کنی با پریدن به درون ِ رود. میتوانی به شکلی دیگر نیز با شعر همراه شوی و پیش بروی. بیدرافتادن به پیچوخم.
یا باید به شیوهی کار متعهد بود یا به سراغاش نرفت. با این معیار، گزیدن راه ِ میانه و نصفهنیمه و میانبُر گزینهی خوبی نمیتواند باشد.
هادی ابراهیمی رودبارکی، با این معیار، کارش را بهخوبی انجام میدهد. همین وفاداری به معیار، کارش را سنگین و دشوار نمیکند و به شعرها جذابیت میبخشد. نمونهی عالی، شعر “ترس” است (صص. ۴۸-۴۷):
جان آدمی است
که چون هندوانهای شیرین
در نوار غزه
قاچقاچ میشود
و جهان
شیرینْشیرین
لهشدناش را نظاره میکند
به رغمِ تلخیِ تصویر، شکایتنامهی شعارگونه در برابرت گسترده نشده، بلکه با روایتی قابل درک و همدلانه از زندگی روبهرو میشوی.
در تماشایِ شیرین جهانِ نظارهگر
مرگ شیرین میشود
شیرینتر از بستنی
سرخْگواراتر از هندوانه
وقتی قطرهای از ترسِ کودکان
در چشم تماشاگر جهان نمیچکد
از پایانِ خوش در این جهانِ «ترسناکتر از ترس» نشان نیست. اما سببِ گسست خواننده از تصویرِ ترس هم نمیشود و کنشِ آگاهانه میطلبد. تو را میکشاند به درون جهانی تا فاصلهی زمانی و مکانی به نزدیکیای ملموس تبدیل شود. در دلِ صحنهای قرار میگیری که به زمانی بسیار دور مربوط نیست. اینجاست و اکنون. اما لحنِ اندوهگین ِ شاعر، به هیچ وجه تلخ و گزنده نیست. پرسشی میانگیزد در تو که آیا میشد همهچیز گونهی دیگری باشد و بهتر پیش برود.
واژهها در نقش زدن به هر تصویر، نادرست بر زبان نمیآیند و هیچ جمعبندیِ بیامیدی در کار نیست. تنها باید در دلِ صحنه قرار گیری:
دود خموشانه
دود میکند
و دود
دود نمیشود و آواره شود
دود هوا ندارد
دود در دود
خفه میشود
و آتش در آتش میسوزد
شعر/تصویر بیمداخلهی شاعر، خواننده را میکشاند به درونِ فروپاشی. بسیار تداعیها میانگیزد که در پیشرفتن شعرها و بازگشت و بازخوانی زندهتر میشود. ساختارِ شعرها از نظر آوایی با هم در ارتباطاند و گونهای دایرهی صوتی میسازند. همین ساختار سبب میشود تا خواننده دوباره شعرها را بخواند؛ گویی او نیز همراه با راوی، نظارهگر مانده و تماشاگرِ ماجراست.
این شعرها با زبانی ساده، داستان روزمرهی رویدادهای پیرامونمان در این جهان را روایت میکنند. بی درافتادن به الگوهای کهنهی احساسات، به شیوهی حرفهای و ظریفِ ترکیب شعرها و چیدمان مجموعه، صدای تازهای از شاعر به گوش میرساند. و تجربهی تازهی خواندن برای خواننده. اگر گفتمان قدیمی «صورت یا معنا» را کنار بگذاریم، در این مجموعه محتوا مهمتر از شکل است، گرچه به دلیل توجه کافی شاعر به دایرهی صوتی و تکرارهای آوایی درون هر شعر، به شکل توجه کافی شده است. محتوا هم تنها «محتوا» نیست؛ بلکه گونهای پیام است، بدون شعار. گونهای «راهنمای نگاه» به جهان پیرامون. گاه آشکار و مستقیم، و گاه اندکی پوشیده. هرچه باشد، با آماتور روبهرو نیستیم، بلکه با شاعری مواجهیم که درست میداند با زبان چه میتوان کرد. خیلی هم آشکار و پررنگ. انسجام و یکپارچگی ایجاد میکند. خواننده به حال خود رها نمیشود. پیام بهطور مستقیم جلوی چشماش گذاشته میشود: این است همآنکه «با سایههایم مرا آفریدهام»؛ یا بگیر یا رها کن.
در فراز و نیستی
در فرود و هستی
چرخ میزنم وُ
جهان را میچرخانم
دل و جان
اینپا و آنپا میکند
دل این سو
جان آنسو
از: «سازم را کوک میکنم»
تن، گذر از مرزهاست، امر خُرد؛ بدنی که تفسیرِ ساده است، اما شاعر/راویِ شعر آینهای است که جهان در آن بازتاب مییابد و در آن به دنبال خود میگردد. در خواندن این شعر، پرسشی شکل میگیرد: شاعر به کجا میخواهد برود؟ در جستوجوی چیست؟ شعر با این سطرها پایان مییابد:
نت خواب میبارد
سپید وُ سپید وُ سپید…
بر کیسهی خوابِ
سبز وُ و سبزِ بیخواب
این مجموعهای است که در آن، گویی پرسشنامهای دربارهی چیستی هویتِ در برابرت گذاشته شده تا بتوانی مسیری طی کنی. مسیری با نگاه دقیق و درست به پیرامون و درک رویدادها. میلِ جهانی و همگانی برای دانستن اینکه ما که هستیم و چه میخواهیم. با تصاویری که همچون گدازههای سیلابی از دهانهی آتشفشان فوران میکنند. چون شعر «جمعهها تعطیل نیست»، «اندوه زمینیان»، «سیب گلو» و …
دلگرمکننده است که آدم در تماس با سطحهای خشن بتواند به جایی تکیه دهد و صداهایی بشنود. با عدم تعادلِ شگفتانگیز، قفسهی سینهاش را منبسط کند. بعد، با فروریختنِ گدازه به درون خود برود. تنفسِ جمعی ما، خطخوردگیای در حاشیهی دفترِ ثبت است که هر بار به روزی، مجموعهای از مشخصات در آن نوشته میشود: روایتِ اینکه کجا بودهایم، چه اندازه طوفان پشت سر گذاشتهایم تا بتوانیم اینجا لنگر بیندازیم. از هم میپاشیم تا به ذهن و خرد در درک بقا شکل دهیم.
شاعرِ «با سایههایم مرا آفریدهام»؛ در جستوجوی چهره است: چهرهی انسانی که میکوشد، دعوت میکند و دعوت میشود تا به جایی تعلق داشته باشد؛ اما آیا میتواند به آنجا برود؟ چگونه میتوان بیچهره به خیابان رفت؟ یا چنان در پشت نقابی به پنهان کردن هویت، بیرون رفت از خود؟
ساختن چهرهی تازه به نقطهی پایان روشنی منتهی نمیشود. انسان بهسوی گرسنگی بیشکل، زخمها، چشماندازهای آکنده از خشم میرود در زمانهای دشوار که انسان در درون خود از سوی انسانِ نخستین (وحشی) پارهپاره میشود؟
اعتراضی به روزگاری که در آن انسان راه گم کرده است؛ فاصله از خود مدام بیشتر میشود. در میانهی شعرهای مجموعه اما جست و جوی راه از میان شکستها و اندوه، از سنگینی بار بر شانهی خواننده میکاهد. عشق، حضوری خجسته دارد در شعرهای عاشقانهی جسور تا رهایی از بنبستها را آسان کند و سرزنش جهانی را که در آن رنج هر روز ادامه دارد.
آرمانهایم
دوباره
صف کشیدهاند
باید مقاومت کرد در برابر جهانی که قابل درک نیست. به ایده و آرمان نیاز داریم. در تکیه به تاریخ و سرگذشتی طولانی، بگذار ترس را هم چون شاعر و راوی شعر بپذیریم و بتوانیم تاب بیاوریم:
خاکِ تنم تَرَک میخورد منِ بیوطنم خاک میخورد
بیا که بیجهانْترین تنِ این وطنم و تنم که در این جهانِ بیوطنم
بیصداترین صدایِ این آبگندِ جهانِ حیلهگرم
در این میانه، در میانهی این جهانِ آکنده از گدازههای ویرانگر آتشفشانهای خشونت انسانی، در پیج و تابهای تنِ زخمی، در مرز میان مهربانی و خشونت، به ذهنِ شفاف نیاز داریم تا به نگاهمان شکل دیگری ببخشیم. به حافظهای بس طولانی نیاز داریم تا نزدیک شویم به آنچه خواستهایم و میخواهیم.
در میانهی جهانی که با نگاهِ هادی ابراهیمی رودبارکی نقش زده شده، باید مشت گرهکرده در هم بشکنی تا به تصویر تازهای از درون خود برسی. در لایه به لایهی سطرهای شعرها رسوخ کنی تا تصویر تازه شکل بگیرد.
در شعرها صدای شاعر را میشنوی که انگار از نقطهای بلند دارد با فریاد به پایین سقوط میکند و صداش چون صدای آبشاریست که از بالا بر صخرههای پایین فرومیریزد. و آبشار و صدای آبشار زیبا هم میتواند بشود، مگر نه؟
رگبار واژههای خیس
میریزد
از شانههای درخت
بر دیوار گرافیتی شهر
تصمیم عمدیِ شاعر، حذف نقطهگذاریست تا در خواننده انتظار ایجاد کند، اما با شیوهی پلکانی و تقطیع سطرها این انتظار برآورده نمیشود. دستاندازیست در روان خواندن شعرها.
28 ژوئن 2026 / 7 تیرماه 1405
___________
با سایههایم مرا آفریدهام
هادی ابراهیمی رودبارکی
نشر آسمانا – تورنتو
تاریخ انتشار ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۴
شابک ۹۷۸۱۰۶۹۰۲۱۰۱۴
https://play.google.com/store/books/details?id=qCRWEQAAQBAJ&pli=1





















