چند شعر از رویا سامانی
۱
تو را مثل باران اول بهار
که بوی خاک را
لمس می کند
یا مثل کبوتری که
بر پشت بام
از دست خورشید، گندم می چیند
ساده ، بی آینه
مثل مهتاب ،
در چاه حیاطِ پدربزرگ
دوست دارم
تو را مثل بوی نارنج و شالیزار
مثل ترانه های خواب مادر بزرگ
مثل چای نعنا در استکان کج
مثل تاب بازی
که تا ابر میرفت
مثل نخودچی در جیب کودکی
مثل گیلاس ِ نرسیده در دهانِ حسرت
دوستت دارم
۲
بعد از من
به کجا پناه می بری؟
تنهایی ات را گردن
کدام خاطره می اندازی
وقتی دلت گرفت
پیش کی گلایه می کنی
اما من هنوز
دراتاق مشترکمان که
نارنجی بود
گم شدم
۳
دلتنگی
یعنی التهاب قلب
در نگاه پنجره
یا کوچ درد آور گنجشک
از شاخه ی گیلاس….
۴
نامت که می آید
پاییز ِچشمانم
رنگ عوض می کند
نه زرد،
نه نارنجی
فقط بوی باران ِ خاک خورده
در کوچه پس کوچه های خیالم
یادم نیست…
آخرین بار ،
آسمان کی آبی بود
خورشید
از کدام پنجره
به چشمانم می رسید
فقط این را می دانم
تو را که صدا می زنم
چشمهایم
دوباره رنگ کم می آورد….
#رویاسامانی





















