دو شعر از سوفیا جمالی صوفی
۱
آن سو
تو
آنجایی که من نیستم
من
آنجایی که تو نمیبینی
احتمالی زیبا …
سایهای در تندی نور
رقصان بر دیوار
هر چه نزدیک می شوم
کمرنگتر می شوی
مبهمتر
دورتر
رد تو را می گیرم
اما تو
آخرین قطرهی بارانی
گم شده در انگشتانم
سرابی شیرین
آبی در چشم ها
طعم خاک و عطش در گلو
ای خواب من…
ای رؤیای صبح …
چرا در نگاهت
مرز واقعیت و خیال را نمی بینم؟
هر بار چشم میگشایم
تو تنها نقشی بر آب
پاره پاره
در وزش نسیم
عشق به تو
تماشای ماه میان موجهاست
زیبا و لمس ناپذیر …
من
اسیر این تصویر کژتاب
میان خواب و خیال
بمان …
همان سراب بمان …
و من
مسافری بی مقصد
شاید
شکوهِ تو
در نبودن باشد
و زیبایی من
در این جستوجوی بیپایان …
۲
گسست
نه در رویا
که در بیداری میجویمت
آنجا که کلمه
در گلوی زمان
سنگ می شود
نامِ تو
در تاریکی
شرافتِ زیستن را بازمی گوید
ما
در مرز بودن و نبودن
به هم رسیدیم
عشق
نه پیوندی سُست
عصیانی ست بزرگ
شکستن سکوت کوه
زیر آوار بهمن
به من بنگر!
چشمانت
تنها حقیقتاند
با تمام زخمها
در حضورت
تماشاگر زوال خویشم
تو
نه آغاز ٫ نه پایان
لحظهی نابی که جهان
پیش از هبوط آدمی
در حافظه پنهان داشته
بگذار چنین دوستت بدارم:
بهسان حماسه
بهسان بوی نان
بهسان خشم
بهسان رهایی …





















