داستان کوتاه «آخیش»
نمیدانم چه مرگم بود راه خانه را پیدا نمیکردم کوچهها برایم بیگانه بودند و در و پنجرهها بیگانهتر، غرورم اجازه نمیداد از رهگذرها سوال کنم. سوال؟! چه چیزی را باید میپرسیدم؟ کوچهی ما اسم نداشت کوچهی پرتی بود در دلِ کوچههای بزرگتر که از دید مامورهای شهرداری پنهان مانده بود و اسمی برایش نگذاشته بودند ولی سوال من چه کاری به اسم کوچه داشت؟ میتوانست از جای دیگری شروع شود سرکی بکشد به حافظهی رهگذرانِ کوچههای پرت. هر حافظه را سبک-سنگین کند شاید بیشترِ حافظهها کوچهی پرتی نداشتند و تو از رهگذر چند حافظه، کوچهی پرت خانهات را پیدا میکردی، اصلن کاری غیر از این نمیتوانستم بکنم، اما این روزها همه گیج شدهاند یکی سوئیچاش گم شده یکی موبایلش را جا گذاشته آن هم در خانهاش، ولی در کدام اتاق؟ شاید هم در آشپزخانه یا تراس یا حمام یا دستشویی. باحافظههایی از این دست تمام روز گیج
خوردم سرانجام گفتم ای دل غافل چرا از خیش نمیپرسم، دوباره به خیابان اصلی برگشتم. از دور ایستگاه اتوبوس را برانداز کردم باور میکنید هنوز خیش آنجا نشسته بود، خُب نشستنش که عیبی نداشت اما عیبی در نشستنش داشت چون باسناش سریده بود سمت لبهی نیمکت و انگار لبهی نیمکت غلغلکش میداد باسناش را برمیگرداند ته نیمکت، تهِ نیمکت هم برایش ناخوشایند بود، بعد پای راستاش را روی پای چپاش میانداخت تا باسن راستاش در هوا معلق بماند دوباره به پشت سرش نگاهی میانداخت، میخواستم به او نزدیک شوم اما میخکوب شدم چون با حالتی عصبی پای چپاش را روی پای راستاش گذاشت و باسن چپاش در هوا معلق ماند بعد به پشت سرش نگاه کرد، ترسیدم به او نزدیک شوم، شرم دارم بگویم ولی خیلی ببخشید خوانندهی عزیز! انگار میخواست بادی در کند جوانب را میپایید وقتی میدید آن دور و بر کسی نیست گوزی در میکرد و دوباره باسناش را میسُراند سمتِ لبهی نیمکت. درمانده و مستأصل مانده بودم که چه کار کنم تا اینکه از دور سر و کله اتوبوسی پیدا شد، نیشترمزی زد و دوباره راه افتاد، در این حین و بین خیش از روی نیمکت بلند شد به سرعت خودم را به او ر
خودم را به او رساندم، چیزی نمانده بود که خیش را در آغوش بکشم اما حجمی از بوی گندیدهی بخار معده و چُس و بوی بنزینِ سوخته سپرِ آهنی شد و من را به عقب راند، کمی آن طرفتر نشستم و گفتم: هنوز اینجایی؟
گفت: کجا میتوانستم باشم؟
گفتم: مگر نمیخواستی به خانه بروی؟
گفت: نشانی را گم کردم بهخیلی جاها سرک کشیدم دوباره برگشتم و دیدم همین جا کنار آخیش خیلی خوشم
زیر لب غریدم: کدام آخیش
به گوشه و کنار و پشت سرمان نگاهی انداختم جز من و خیش کسی در ایستگاه نبود به نیمکت تکیه دادم بعد آرامآرام به خیش نزدیک شدم در نخاش فرو رفتم و باسنم را سُراندم روی لبهی نیمکت.
#آفاق_شوهانی





















