Advertisement

Select Page

یک شعر از آران طالبی

یک شعر از آران طالبی

 

مثل نِشتاری
که بر تن شقایق زخم می‌زند
مغزش را شکافت
شیره‌ی گل را کشید
بر اسب مرادش نشست
به سوی سرابی که ندارد کویر
ستاره‌ها را نشان کرد
با هر چشمکی مسیر آزمود
تشنه و خُشکه‌لب

دشتی به وسعت دریا را
به ماهیان آسمان بخشید
سرچشمه‌ی عقرب را سر برید
و توفان شن را به چادر صحرا
دانه‌های شن را نوشید
و آب روان را به تنگه‌های فردا

آسمان جز چرخش بدچینِ ستاره‌ها
چیزی نداشت برای فریفتن
ابر جنینی برا سقط نداشت
که نطفه را حسی نبود برای انعقاد
و این همه مادینه‌های به صف‌درآمده در قبور آفرینش
اتاقک‌های خالی از آمیزش

خشکی، لب‌ را به سنگ می‌سائید
و زبانِ تشنه از لیسه‌های اُرگاسمی
کلمات را از آبشار عفونت می‌آویخت
تا هیچ جمله‌ای منعقد نشود

اینجا سرزمینِ پوچ‌ترینِ هیچ‌هاست
وقتی سوراخی شبیه صفر
شیرجه می‌زند
به خیال رسیدن به آنور خود
از مغزی که شکافت
جز شیرآبه‌های چرک و بویِ سوزشِ بندنافی جامانده
چه‌چیز مانده؟…چه چیز مانده…چه چیز؟!

خاکی که تخمدانِ تخم‌هاست
تخمی خونین
که زیر ریشه‌های پرقدرت تاریکی
برای برگ شدن، به ساقه‌ای که ندارد میل نور
دل می‌بندد

دل بستن برای رسیدن نیست
دل را می‌بندند برای بسته ماندن
تا کسی نتواند از روزنه‌ی دل
قلبمان را بیرون بکشد

قلبی به وسعت ماه را
به دهلیزهای غاری فرونریخته بخشید
و دستانِ تا گلو فرورفته را
به خشمِ حنجره‌ای آواز ندیده فروخت
منبع فریاد را گِل گرفت
و خِشتی از استخوان‌های آوارشده بر روی هم را
بر روی هم دوخت
و خیاط را با سنگ و قیچی و کاغذ بُرید

اینجا سرزمین متوهم‌ترینِ توهم‌هاست
وقتی سیخ و سنگ
در سوراخی ملات‌گرفته از بَنگ
مَنگ می‌ماند
به خیال پرواز بهترین پَر پرواز را قرض می‌کند
با دود و دَم و بوی ناخوش تریاک
که خوش می‌نماید
برای مغزی که شکافت
چه‌چیز مانده؟…چه‌چیز مانده…چه‌چیز؟!

نشسته بود بر اسب مرادی
که هیچ‌وقت زین نداشت
اسب‌ها وقتی زین ندارند
هیچ مرادی را تحمل نمی‌کنند
اصلا این یال و کوپال برای چیست؟
مگر نه هیچ دشتی را نمی‌توان
بدون شیحه‌ی سرکشانه‌ی مادیانی رم‌کرده تصور کرد؟
آه مادیان‌ها…ای‌مادیان‌ها…مادیان‌ها…

اینجا سرزمین بی‌مغزترینِ مغزهاست
وقتی هیچ رشته‌ای سر جای خودش نیست
و سیم‌ها آنقدر بی‌سیم مانده‌اند
که بر هر رشته‌ای چنگ می‌زنند
شاید آن رشته‌ی سوپ یا آش
پیغامِ نِرونی باشد
برای فهمیدن هورمون‌ها
یا شاید مشکل از سیم‌پیچی باشد
که به جای سیم، پیچ را پیچیده

مغز پر از پیچ‌های بازنشده‌ای
که هرز شده‌اند
تازه راه طولانی‌ست
از یک طرف سیم به آن طرف سیم
چند سکته راه است؟
سکته‌ها را می‌زنند تا راه کوتاه شود
آنوقت هیچ نیازی به سیم و پیچ نیست
که اگر باشد
چه‌چیز مانده؟…چه‌چیز مانده…چه‌چیز؟!

گلدانی که زهدانِ رحم‌هاست
نطفه‌هایی که فقط عطسه می‌کنند
و خوراک بند را
به نافی تازه پیوند می‌دهند

این یاخته‌های کوچک تازه فهمیده‌اند
که با یک بند نمی‌شود دوام آورد
هر چه بند بیشتر ناف هم بیشتر
هر چه ناف بیشتر غذا هم بیشتر
تازه ران‌هم بیشتر
و لگن‌های آماده‌ای که خوب می‌دانند
که اگر لِنگشان بالا باشد
سهمشان بیشتر

وای از این اسپرم‌های پوسیده
وای اگر لنگ بلنگد
و نطفه برای رقصیدن در سوراخ توالت
هزاران بار بمیرد
همیشه گریه وقتی آغاز می‌شود
که درد شروع شود

دردی به سمت مغز را
به استخوان‌های تازه متولد شده بخشید
سَرکَرده‌ی اسپرم را سَر برید
و رود از مَنی پُر شده را
به کویر از تو پُر شده انداخت
تا هیچ آدمی منعقد نشود

سقف جز چرخش بدفُرم پنکه‌
و چشمانی از آن آویزان
آینه جز تصاویر شمع
و انعکاس صدای سوختنش
چیزی برای گفتن نداشت

این همه سایه‌های رقصان بر نازُکِ دیوار
که قِر می‌دهند و ناز می‌کارند
و فریاد جِلز و وِلزی که از سوراخ دعا
بر آسمان خَش می‌زند
برای چیست؟!

اینجا جز خارش تن
و مغزی باد کرده بر پیشانی درد
و انبوهی از تو خالی
چه‌چیز مانده؟…چه‌چیز مانده…چه‌چیز؟!

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights