این توتیای دریایی
پیرزن توتیا بانو در روزگاری نه چندان دورکرّوفرّی داشت، بروبیایی بود، خان و مان هشت در بهشت، حیاط دراندشت، آشپز و باغبان و راننده، فتّ و فراوان پس برو پیش بیا، نان ببر کباب بیار. دَم دقیقه زنگولهی کوچولوی طلایی رنگ را که بهشکل ناقوس کلیسا بود سردست بلند میکرد بهصدا درمیآورد و فیالفور کلفت و نوکر حاضر بهیراق دست بهسینه میماندند. حالا مال و منالشان بهتاراج رفته بود. شوهرش با آن همه باد بروت و سردوشی و واکسیل اسیر خاک شده بود. تخم و ترکههاش در چهارگوشهی عالم سفیل و سرگردان بودند. هوش و حواسش سرجاش نبود. از مال دنیا همان زنگوله براش مانده بود. با پشت خمیده عصازنان هاج وواج در کوچه و خیابان راه میافتاد و زنگوله را سردست بلند میکرد و بهصدا درمیآورد.
پسرِ جوانِ آس وپاس جلوی کارگاه شمع سازی ایستاده و بند و بساط شمعها را در آینهبند تماشا میکند. کارگاه شمعسازی دکان زهوار دررفتهیی بود در میدانچهی شهرک بیشهزار با اتاقکی پشت مغازه. ویترین پر از شمعهای رنگارنگ ریز و درشت. شمع زود سوز، شمع دیرسوز، آن که آرام و کُند میسوزد، آن که دود نمیکند و همه جا را سیاه نمیکند. شمع سفید با دود ملایم و نور ملایم. شمعها، شمعها، شمعها، روشنایی بخش جشن تولد و عروسیها و عیش و نوشها و شبهای نور کمسو و آن که با شعلهی سرکش بهاین زودی دچار لکنت زبان نمیشود. در اتاقک پشت مغازه پیرمرد دست بهکار رفع و رجوع دو سه تا پاتیل، چند تا قالب شمع، روبانهای رنگارنگ، نخ و قیچی و جعبههای مقوایی، سلفون، پارافین، کپسول گاز و رنگهای سرخ و سبز و آبی و شرابی روشن.
پیرزن زنگولهاش را بهصدا در میآورد و میگوید، بوی ساندویچ غروب روز جمعه را میدی.
پسر جوان سربرمیگرداند و قد و قوارهی او را ورانداز میکند.
پیرزن از حوض سنگی وسط میدانچه گوشه میگیرد و دور میشود.
حوض سنگی مرمری یادگار نیاکان بیشهزاران. شب جزر و مد خزه و جلبکهای بهپهلو لمیده را پاراف میکند. آبنمای خمیده که از تب و تاب افتاده زمانی سیب سرخ پاییزی را بهبالا و پایین و چپ و راست میجنباند و صدای شُرشُر آب زلالِ رونده. هوا در حال و هوای ونگ زدن است.
سرما از نوک انگشتان پا بهزانوها و لگن خاصرهاش خزیده بود. سوز سرما دندهها و سینه و سرشانه و گردنش را مالش داد و پیرزن نصف شب از خواب بیدار شد.
دست برد بالای سرش کلید برق را زد چراغ روشن شد.
طنین صدای خشن مردی در اتاق کش و قوس رفت: «چراغو خاموش کن.»
پیرزن لحاف را کنار زد برگشت و پاهایش را روی دمپایی پای تختخواب گذاشت.
مرد جوانی با چاقوی تیغه بلند دندهیی دَم در ایستاده بود. برف دانههای ریز روی مو و سرشانههایش نشسته بود.گفت: «تکون بخوری رگ جانت را میزنم.»
پیرزن گفت: «چطوری اومدی توی خونه؟ خودم سرشب درِ حیاطو کیپ کردم.»
پسر جوان پوزخند زد: «ازروی خرده شیشههای روی دیوار.»
پیرزن گفت: «برو وایستا کنار بخاری گرم بشو.»
پسر یک لحظه بهشعلههای بخاری خیره شد و گفت: «تو چی کارهای بهمن امر و نهی میکنی؟»
پیرزن گفت: «یک کورقوقوی درماندهی بیکس و کار.”»
پسر گفت: «النگوهاتو درآوردی کجا قایم کردی.»
پیرزن گفت: «توی حیاط داشتم رخت میشستم گذاشتم بغل دستم کلاغ اومد نوک گرفت پَرزد و رفت.»
پسر گفت: «امروز خودم دیدم توی بازار روز عرق کوت کوتو میخریدی.»
پیرزن گفت: «سردیم شده دهنم پُراز آب میشه.»
پسر گفت :«نکنه میخوای بگی همه شون بدلیاند بهمفت نمیارزند.»
پیرزن گفت: «نصف شب هوای بهاین سردی چرا کاپشن چرا پالتو تنت نیست.»
پسر گفت: «چرا یاوه میگی پیرزن. کاپشن، پالتو چی کوفتیه.»
پیرزن دمپاییهایش را پوشید. دست گذاشت روی زانوهایش از جا بلند شد.
پسر گفت: «یک قدم دیگه ورداری خونت پای خودته.»
پیرزن درِ دولابچهی رنگ و رو رفته را باز کرد. پالتوی بلند اتو کشیدهیی را از چوب لباسی برداشت گفت: «اینو بپوش ببین اندازته؟»
پسر جوان اخم کرده بود و با خودش در شش و بش بود. کنار بخاری پیرزن او را بهپشت برگرداند. پالتو بهدست پشت سرش ایستاد. پسر پالتو را تنش کرد و گفت:«این خرقهی درویش مال کیه؟ صاحب مرده عین قوارهی منه.»
پیرزن پای تختخواب دمپاییهایش را درآورد. چراغ را خاموش کرد. رو بهدیوار بهپهلو خوابید و همان طور که لحاف را روی سرش میکشید گفت: «داری میری درِ حیاطو پشت سرت کیپ کن.»
پسر جوان بالای سر او در تاریکی ایستاده بود و چاقوی تیغه بلند هنوز دستش بود.
حالا در این وقت شب پشت پنجرهی اتاق، کارگاه شمعسازی آتش گرفته است. از روی شانههای پسر جوان که نگاه کنی، در تاریکی شب، شمع بزرگی را میبینی با شعلههای هول و ولا در تاج سر که خانههای تاریک و کج و کولهی بیشهزاران را غرق نور کرده است و ستون شعلهها در چنبرهی پت پت گرفتار نمیشود.





















