یک غزل از رضا حدادیان
عمریست دلت شهرهی بازار جنون است
ازبس که خریدارِ سَرِ دارِ جنون است
واکن گره از روسریِ توری ات، ای ماه!
گیسوی تو صد سلسه طومارِ جنون است
دل در گروِ برکهی رُخسارِ تو دارد
آیینه اگر تشنهی دیدارِ جنون است
هرگز گله از گردشِ گردون مکن! آخر-
-سرگشتگیِ عقربه ها ،کارِ جنون است
در ساغرِ چشم تو خدا ریخته آشوب
بیهوده جهان بر سَرِ انکارِجنون است
می گرید و می روید و گُل می کُند آتش
وقتی که دلِ کوه، گرفتارِ جنون است
بی نظمیِ منظومِ تو ای عاقلِ سرمست!
همسایه دیوار به دیوارِ جنون است.
#رضاحدادیان





















