Advertisement

Select Page

ایوان مدائن

ایوان مدائن

هان ای دل عبرت‌بین! از دیده عِبَرکن! هان!
ایوان مدائن را، آیینه‌ی عبرت دان!
«خاقانی»

بساط صبحانه را که جمع می‌کنی به آشپزخانه می‌روی تا با یک لیوان چای برگردی به ایوانک. چای را روی میز می‌گذاری و بر صندلی می‌نشینی. پا روی پا انداخته، برای چندمین بار برگه‌هایی را که یکی‌دو روز پیش برایت فرستاده شده می‌خوانی.
اینجا دو صندلی هست با یک میز. میز را با ته‌مانده چوب‌های بازسازی خانه ساخته‌ای و صندلی‌ها یادگار یک دوست قدیمی‌ست. یکی را این سوی میز گذاشته‌ای یکی را آن سو. همین میز دست‌ساز که صفحه‌ی روی آن، روکشی چوب‌نما دارد.
از همان روز اولی که به این خانه‌ آمدیم برای ایوانک غربی نقشه کشیدم؛ یک میز کوچک، دو صندلی روی ایوانک و گلدان‌هایی پر از گل‌های رنگارنگ که از نرده‌های فلزی آویزان باشند. یک صندلی برای خودم و یکی برای مرجان. حالا صندلی او خالی‌ست. رفته و جای خودش یک برگه‌ی دادخواست جدایی گذاشته و یک برگه درخواست مهریه. اول پیامکش آمد. وارد سامانه‌ی دادگستری که شدم این دو برگ را دیدم. دو نسخه‌ی کاغذی چاپ کردم و گذاشتم روی میز تا هر وقت دلتنگ شدم، نگاهی به نامه‌هایش بیندازم.
تابستان است. ایوانک غربی ساختمان از آفتاب صبحگاهی در امان است. وقتی روز از نیمه‌ بگذرد، کم‌کم سر و کله‌ی خورشید پیدا می‌شود. آن وقت، تا غروب، رد پایش جای‌جای اینجا می‌ماند. آفتاب نیمه‌ی دوم سال کم‌جان است؛ آزاری نمی‌رساند. اما آفتاب خرداد ماه به بعد دست‌به‌دست شرجی تابستان داده، چنان آزار می‌رساند که حتی برای لحظه‌ی کوتاهی هم نمی‌توان پا به اینجا گذاشت. مگر غروب بشود و شب سر برسد. آن وقت اینجا جان می‌دهد برای نشستن و گپ زدن. اگر کسی باشد.
حالا صبح است؛ این وقت صبح، حتی در مرداد ماه هوای لاهیجان خنک است. به‌خصوص این سوی خانه که آفتاب، بر آن نمی‌تابد. صدایی نیست. جمعه است و مردمان شهر هنوز بیدار نشده‌اند. پرنده‌ها می‌خوانند و نسیم خنکی می‌وزد. چای را برمی‌داری و لبی به آن می‌زنی. لب‌سوز است. با این حال می‌شود نم‌نم نوشید. همین‌طور که چای را می‌نوشی به روبه‌رو نگاه می‌کنی.
روز اول در چشم‌انداز ایوانک غربی دو راه بود؛ یکی سمت راست و یکی سمت چپ. هر دو راه از کنار ساختمان‌ها می‌گذشتند و به دوردست‌ها می‌رفتند. در آن دور دست‌ها، در دل دامنه‌هایی سرسبز، خانه‌هایی با شیروانی‌های قرمز به چشم می‌آمد که ما را دلباخته این خانه کرد. اثاث‌کشی کردیم و نشستیم روی همین صندلی‌ها و به دور دست‌ها خیره شدیم. چند ماهی نگذشته بود که درست روبه‌روی خانه‌مان، دو قواره آن طرف‌تر، سازه‌های یک ساختمان بالا رفت. وقتی دیوارهای جانبی‌اش را چیدند، هر دو راه، شروع نشده، بن‌بست شد. دیگر سبزه‌زاری به چشم نمی‌آمد. مرجان رفت و من تنها ماندم تا به همین امروز که به‌تنهایی روی یکی از این صندلی‌ها نشسته‌ام و به روبه‌رو نگاه می‌کنم.
روبه‌رو یک دیوار نما سیمانی‌ست. این‌سو و آن‌سو ساختمان‌هایی بلند با درهایی بسته و پنجره‌هایی پوشیده. ساختمان پنج‌طبقه‌ی دست‌راستی ده پنجره و ده ایوانک دارد. پنجره‌ها با هم تفاوتی ندارند؛ همه با پرده‌ای پوشیده شده‌اند. اما ایوانک‌ها کمی فرق دارند.
از این ده ایوانکی که در آن ساختمان هست یکی‌شان را چهارچوب کشیده، شیشه انداخته‌اند. شیشه‌هایی مات که فقط سایه‌ی آدم‌ها روی آن می‌افتد. گاهی همان سایه‌ها پنجره را باز می‌کنند؛ یا سر و کله‌ی مردی سیگاربه‌دست پیدا می‌شود که دود سیگارش را رو به آسمان رها کرده، ته آن را با ضرب انگشت به خرابه پرت می‌کند یا بازوان لخت زنی پیدا می‌شود که سفره‌ای را می‎تکاند تا ته‌مانده‎ی غذا سهم پرنده‌ها شود. همین.
دو تا از ایوانک‌ها با برزنت پوشانده شده است. یکی سفید و خاکستری با راه‌راه ایستاده و یکی سفید و سیاه با راه‌راه خوابیده. هر چه در آن پشت هست، از چشم دیگران پنهان است، اما بدون شک هر کس بخواهد می‌تواند از آن پشت، از لای بریده‌ی باریکی، نگاهی به بیرون بینداز. هر چند بیرون؛ در چشم‌انداز آن دو ایوانک چندان چیزی برای دیدن پیدا نمی‌شود.
سه ایوانک دیگر شبیه هم‌اند. جلو هر کدام؛ کمی پایین‌تر از طاق، از این‌سو به آن‌سو طنابی کشیده شده و از طناب ملافه‌ای نصفه‌نیمه آویزان است. ملافه‌ی هر ایوانک حکم پرده‌ی پنجره‌ای را دارد؛ گاهی تمام آن را می‌پوشاند، گاهی نیمه‌ی آن را و گاهی در یک سو جمع شده و هر آنچه در آن هست دیده می‌شود. اما مگر چه می‌توان یافت در آن ایوانک‌ها؟
از بالای ملافه‌ی یکی از ایوانک‌های طبقه‌ی اول که سراسر کشیده شده می‌توان فهمید پشت آن، چند پیراهن و چند چیز دیگر از بند رختی آویزان است. تو اما در این ایوانک رختی نمی‌آویزی. رخت‌ها را در ایوانک شرقی بر بندرخت چند‌رشته‌ایی که بین دیوار و نرده‌ می‌روند و می‌آیند پهن می‌کنی؛ یک گوشه؛ پشت بشقاب ماهواره شرقی که به چشم کسی نیاید.
اما آنچه در ایوانک طبقه دوم دیده می‌شود بیشتر است. ملافه‌ی آنجا تا نیمه کشیده شده و می‌توانی ببینی در سویی یک تشت قرمز رنگ قدیمی بزرگ با میخی از دیوار آویزان شده و در سویی دیگر یک دودکش از لبه‌ی ملافه بالا زده. باید کنار آن دودکش میخی به دیوار زده باشند، چون از همان پشت طنابی کشیده شده به سوی تشت قرمز رنگ که روی آن یک پیراهن آبی‌رنگ و یک لباس گُل‌گُلی و چند زیرپیراهن آویخته شده.
ایوانک بعدی که بالای همان دو ایوانک پیشین است. می‌شود طبقه سوم. ملافه‌ای به حکم یک پرده آنجا هست که تا نیمه کشیده شده. در نیمه‌ی دیگر یک بشقاب ماهواره بزرگ رو به آسمان پیداست و کنار آن، دو گلدان سفید از نرده‌ها آویزان. یک قرمزی از بین برگ‌های سبز پیداست که باید گلی باشد در آن گلدان. این دو گلدان جلو بشقاب ماهواره است. از نیمه‌ی پرده‌دارِ ایوان چیز دیگری دیده نمی‌شود مگر یک میله‌ی سبزرنگ که بی‌گمان باید دسته‌ی جارویی باشد ایستاده.
وقتی این سه ایوانکِ پرده‌ملافه‌ای و آن دو ایوانک پرده‌برزنتی و آن تک ایوانک شیشه‌ای تمام می‌شود چهار ایوانک دیگر می‌ماند.
من در خانه‌ای به دنیا آمدم که یک ایوان داشت. خانه‌‌ی سه طبقه‎ی شماره‌ی چهل‌ویک در بن‌بست بت‌شکن خیابان کِنِدی. طبقه‌ی اول و دوم هر کدام دو اتاق داشت که با دری چوبی از هم جدا می‌شد. طبقه‌ی سوم، یک اتاق داشت، با در و پنجره‌ای که به ایوانی بزرگ باز می‌شد. این ایوان پشت‌بام نبود. پشت بام بالای آن تک‌اتاق بود که با نردبانی آهنی از گوشه‌ی ایوان می‌شد رفت رویش. ما کار چندانی آن بالا نداشتیم. فقط پدرمان می‌رفت آنجا و سهم ما برفی‌ بود که زمستان‌ها از آنجا ریخته می‌شد روی سرمان. بالاترین جا برای ما همین ایوان بود. بعد از آن، آسمانِ بالای سرمان بود. یک سو خانه‌ی آتوسا بود و آذین، یک سو خانه‌ی افسانه بود و سهراب. سمت حیاط نرده کشیده شده بود و سمت کوچه پنجره‌ی همان تک‌اتاق باز می‌شد. این ایوان میدان بازی ما بود.
حیاط خانه‌ی جنوبی جای دلچسبی برای بازی نبود. کوچه، هر چند بن‌بست، حساب‌کتاب نداشت. هر چه بود در همان ایوان بود. کَفَش موزاییک بود و دورتادورش گلدان‌های مادرم. خودش کاشته بود؛ از آن پایین، پله‌به‌پله، روی هر پله، یک گلدان بود. به پاگرد که می‌رسید می‌شد چند گلدان و دوباره پله‌به‌پله بالا می‌آمد و پاگرد را دور می‌زد تا می‌رسید به همین ایوان. دورتادور ایوان گلدان بود. خودش آب می‌داد. از صبح شروع می‌کرد. اول گل‌های باغچه، بعد همین‌طور ساعت‌به‌ساعت، پاگردبه‌پاگرد پله‌ها را بالا می‌آمد تا عصر که نوبت گلدان‌های ایوان می‌شد.
عصرها که گلدان‌های آن بالا را آب می‌داد یکی‌دو آب‌پاش هم روی ایوان می‌ریخت. همان ایوانی که بهار دانه‌های باران روی موزاییک‌هایش ضرب می‌گرفت، تابستان آفتاب روی آن پهن می‌شد، پاییز باد برگ‌های زرد گل‌ها را به این‌سو و آن‌سویش می‌گرداند و زمستان برف می‌پوشاندنش. پدرم برف پشت‌بام را توی کوچه می‌ریخت و برف‌های ایوان را توی حیاط. برای ما یک آدم‌برفی می‌ماند. بهار سر می‌رسید و باران می‌بارید تا کم‌کم عصرهای اردیبهشت، همه را بکشاند روی ایوان. زندگی جاری می‌شد. مادر گلدان‌ها را آب می‌داد و ما آن بالا بدوبدو می‌کردیم. آفتاب که فرو می‌آمد تازه اول کار بود. مادر زیراندازی می‌انداخت، پدر پُشتی می‌گذاشت، مادر عصرانه‌ای می‌چید، پدر بساطی پهن می‌کرد. وقتی برنامه‌ی گُل‌های رنگارنگ پخش می‌شد، او شروع می‌کرد به نوشیدن. ما یا سوزنی به تن هم می‌زدیم یا میخی در دیواری می‌کوفتیم یا سیخی به خاک گلدان‌ها فرو می‌کردیم. آسمان رو به تاریکی می‌رفت و شب می‌رسید. چراغ‌ها روشن می‌شد. مادر شام را می‌آورد پدر با خواننده هم‌آوا می‌شد. آخر شب که می‌رسید تشک‌ها را همان‌جا پهن می‌کردند. شب‌های تابستان روی ایوان می‌خوابیدیم. نه گرم بود نه سرد. آسمان، بالای سرمان بود. آسمانی که روز و روزگاری در آن صدای ساز می‌پیچید با تمنای دلباخته‌ای و روز و روزگاری از آن صدای تیر می‌آمد و فریاد جان‌باخته‌ای. پدر به آسمان خیره می‌شد و از بزرگی جهان می‌گفت. هواپیمایی اگر رد می‌شد با اشاره دست نشانمان می‌داد. از ما می‌خواست به ستاره‌ها خیره شویم و برای خودمان ستاره‌ای بیابیم. در آن آسمان بیکران شب به جستجوی ستاره‌ها می‌پرداختیم بی‌آنکه بدانیم باید در سر رویایی داشت که از دل آن، آرزویی بیرون بیاید تا برای رسیدن به آن چشم‌به‌آسمان، دنبال شهاب‌سنگی گشت. آن روزها ما راز شهاب‌سنگ‌ها را نمی‌دانستیم.
و اما اینجا؛ این چهار ایوانک دیگر؛ نصف یکی از آنها را آهن‌کشی کرده‌اند برای کاری که نمی‌توانی سر در بیاوری چیست و نصف دیگرش را با پارچه‌ای صورتی‌رنگ پوشانده‌اند. نکرده‌اند آن پارچه را با سازوکاری درست به اینجا و آنجا گیر دهند. از هر گوشه، با خودِ پارچه آن را به جایی گره زده‌اند. در نمی‌یابی بین آن نیمه‌ی آهن‌کشی شده و این نیمه‌ی ملافه‌ی صورتی‌رنگ چه ماجرایی هست. تو اما در آستانه‌ی ایوانک خانه‌ات نه پرده‌ای کشیده‎ای نه حصیری آویخته‌ای. بازِ باز است؛ می‌توانی در چشم‌اندازش همه چیز را ببینی؛ گر چه چیز دندان‌گیری یافت نمی‌شود.
از بالای آن پرده‌ی صورتی‌رنگ یک رشته طناب به چشمت می‌خورد که روی آن لباس آویزان کرده‌اند تا خشک شود. یک چادر مشکی، یک پیراهن مشکی. این تیرگی در کنار آن روشنی صورتی‌رنگ به چشمت خوش می‌نشیند. آستین این پیراهن مشکی از لابه‌لای آن آهن‌کشی پیداست. در میان تیرگی آن دو جامه، می‌توانی جعبه‌ای بیابی که به دیوار همان سمت آویخته شده؛ بیشتر از هر چیز شبیه آبگرمکن دیواری‌ست.
هر چه از چیدمان این ایوانک طبقه پنجم نمی‌توانی بفهمی جریان از چه قرار است از چیدمان ایوانک کناری‌اش سر در می‌آوری؛ از بیرون فقط گل دارد و گیاه سبز. سرتاسر ایوانک بالای آخرین نرده یک گلدان فلزی به پهنای دو وجب و به درازای نرده درست کرده، به همان نرده چفت و بست کرده‌اند. داخل آن گلدانِ کشیده، همه چیز کاشته‌اند. زیر آن، جای‌جای، از اینجا و آنجای نرده‌، گلدان‌های کوچکی آویزان است. از بیرون فقط گل می‌بینی و گیاه. اما اگر یکی‌دو چین به پیشانی بیندازی و کمی چشم تیز کنی از لای نرده‌ها و برگ‌ها، می‌توانی آستین‌های پیراهن و پاچه‌های شلواری را ببینی. عجیب نیست اگر آن پشت، طنابی کشیده باشد تا روی آن رختی بیاویزند. تو آیا برای پنهان کردن چنین چیزهایی روی نرده‌های ایوانک خودت را پر از گل و گلدان نکرده‌ای؟
دو ایوانک آخر مثل هم‌اند؛ نه ملافه‌ی نصفه‌نیمه‌ای هست نه برزنت راه‌راهی. همه چیز پیداست؛ طناب و لباس، گل و گلدان، دیگ و چمچه، جارو و خاک‌انداز. در یکی آفتابه‌ای را از میخی آویخته‌اند و در دیگری قابلمه‌ای را. در هر دو قفسه‌ای هست پر از خرت‌وپرت. در هر دو گاه و بی‌گاه آدمی پیدا می‌شود؛ یکی‌شان زن جوانی‌ست که با مشت نرده‌ها را گرفته، به روبه‌رو نگاه می‌کند. روبه‌رویش یک ساختمان بلند‌بالاست با پنجره‌هایی که با پرده پوشیده شده . فقط همین. آن زن که موهای سیاه کوتاهی دارد با بازوهای سفید و لرزان گاهی با یکی در آن سوی خط گپ و گفت می‌کند. صدایش به گوش تو می‌رسد و نمی‌رسد. هر چند آنچه نصفه‌نیمه می‌شنوی چندان خوش‌آیند نیست اما مگر برای زنی که تنهاست جز این حرف و حدیث‌ها سخن دیگری هم در میان است.
در دیگری مرد جوان ریش‌بلندی گوشی‌به‌دست و سیگاربه‌لب پشت تکیه می‌دهد به نرده و ساعت‌ها صحبت می‌کند. او بیشتر لباس تیره‌ای به تن دارد. گاهی با صدای بلند و گاهی با صدای کوتاه گفتگویی راه می‌اندازد که می‌شود در آن هم نیاز و درخواست را شنید هم بی‌نیازی و بازخواست را. گاهی برای کسی در آن دورها خط و نشان می‌کشد.
من اما در این آسمان پی خط و نشانی نیستم. راز شهاب‌سنگ‌ها را هم زمانی دانستم که زیر آسمان کرج پا بر ایوان بعدی زندگی گذاشتم؛ چهل‌وپنج متری گلشهر، شهید محمدی، شماره‌ی سی‌ودو .
یک ایوان بزرگ؛ سه برابر ایوان خانه‌ی تهران، در یک خانه‌ی شمالی درندشت. روی آن هم هفت‌سنگ بازی می‌کردیم هم وسطی. یا طناب می‌کشیدیم و والیبالی می‌زدیم یا دو تا آجر می‌گذاشتیم و گل‌کوچکی راه می‌انداختیم. میدان بزرگی بود برای هزار بازی جورواجور. از لی‌لی دخترانه گرفته تا خرپلیس پسرانه. نه تنها بهترین جا برای بازی بود بلکه جان می‌داد برای دیدار. آخر هفته به آخر هفته قوم و خویش می‌آمدند. پدر می‌خرید، مادر می‌پخت. پدر زیرانداز می‌انداخت، مادر سفره پهن می‌کرد. پدر اینجا و آنجا پشتی می‌گذاشت، مادر دورتادور سفره بشقاب می‌چید. می‌نشستیم، می‌گفتیم، می‌شنیدیم و می‌خندیدیم. هر گوشه‌ای خبری بود؛ یک گوشه تخته‌نرد بود، یک گوشه چهاربرگ، یک گوشه جام و باده بود و یک گوشه‌ نغمه و ترانه. می‌زدند و می‌رقصیدند. مردها بلندبلند حرف می‌زدند، زن‌ها درگوشی پچ‌پچ می‌کردند. آخر شب، درازبه‌دراز کنار هم می‌خوابیدیم. هر که ناهوشیار بود تا سر روی بالشت می‌گذاشت خوابش می‌برد، هر که هوشیار بود به ستاره‌ها خیره می‌شد. هزاران‌هزار ستاره در آسمان بی‌کران شب.
هر چند آسمان دهه‌ی شصتِ کرج پر نور بود اما هیچ شهاب‌سنگی به چشم نمی‌آمد. یا تیری آتشین از کو‌ه‌های حصار به سوی هواپیماهای عراقی فرستاده می‌شد یا سنگی سیاه در دل تاریکی به سوی نشانی در خیابان‌های تهران انداخته می‌شد. اگر خبری از حمله و ضدحمله نبود، ترس بود. ترس از اینکه وقتی در سیاهی آسمان شب سرگرم ستاره‌ای می‌شدیم، صدای دلخراشی از بلندگوی مسجد پخش شود و پشت‌بندش آن مرد صداآشنا بگوید که این صدا نشان از چه دارد. یا سفید بود یا قرمز. سفید اگر بود نفس راحتی می‌کشیدیم. اما وقتی قرمز می‌شد برق می‌رفت و سیاهی همه‌جا را می‌گرفت. شب اگر شبی مهتابی بود، می‌شد روی ایوان نشست و به روبه‌رو؛ به باغچه‌ی بزرگ خانه خیره شد و شاخ و برگ درخت‌ها را به خوبی دید. می‌شد زیر نور مهتاب، روی این شاخه یا آن شاخه‌، میوه‌ای را یافت که به بار نشسته است. اما اگر نیمه‌ی ماه نبود سیاهی همه‌جا را می‌گرفت. آن وقت حتی نمی‌شد کورسویی روشنایی به خانه آورد. خانه تاریک می‌شد و ترس در آن تاریکی جان گرفته، گسترده می‌شد.
سال‌ها گذشت از آن روزی که پا روی آن ایوان گذاشته بودم تا اینکه آنجا جشن باشکوهی برگزار شد. طوری که همسایه‌های دیگر از روی پشت‌بام خانه‌هایشان دست می‌زدند و هم‌خوانی می‌کردند. وقتی خواهرم دست‌دردست داماد، پله‌های ایوان را پایین آمد، پدر و مادرم با چشم‌های اشک‌آلود از روی آن ایوان به در حیاط خیره بودند. وقتی عروس از در آن خانه پا بیرون گذاشت آن خانه دیگر خانه‌ی پیشین نبود.
زمانه زمانه‌ی دیگری شد. پای بسازبفروش‌ها به هر کوی و برزنی باز شد و تب ساخت‌وساز به جان هر آدمی افتاد؛ از این آدم به آن آدم، خانه به خانه گسترده شد. هر جا سخن از خراب کردن خانه‌های بزرگ بود برای ساختن خانه‌هایی کوچک. آن خانه با ایوانش، آجربه‌آجر، پتک‌به‌پتک ویران شد و آن باغچه با درخت‌هایش کَرت‌به‌کَرت، شاخه‌به‌شاخه زیر و رو.
در خانه‌های کوچک جایی برای ایوان نبود. به‌صرفه نبود که یک متر جا حرام شود تا روی آن ایستاده و به آسمان چشم دوخت. دیگر نه خبری از شب‌های مهتابی بود نه اثری از ستاره‌های آسمانی. دیوارهای سیمانی رفته بودند بالا و دود و دوده روی آسمان را پوشانده بود. سیاهی شب بی‌رنگ شد و هوا برای نفس کشیدن نایاب. خانه‌ها بی‌ایوان شدند. گل‌ها پژمردند و جای خود را به گل‎های بی‌جان دادند. خرت‌وپرت خاطرات در صندوقی ریخته شد تا برود به انباری همکف. کسی لباسی اگر می‌شست روی خشک‌کن پهن می‌کرد. بندرخت‌ها جمع شدند و ایوان‌ها فراموش. آدمی به جای اینکه از دل رویاهایش آرزویی در آورد و در آسمانی پی شهاب‌سنگی بگردد، دل به گذشته خوش کرد و سرگرم عکس‌های سیاه و سفید شد.
تو اما از آن روز به بعد، از خدا فقط یک چیز می‌خواستی؛ چیزی که نه تنها کمیاب بلکه نایاب بود. یک متر جا که بشود آن را ایوانک دانست.
مرجان می‌گفت: «با این هوای تهران کسی دنبال ایوانک نیست.»
می‌گفتی آب‌نمایی می‌سازی و گلی در گلدان می‌کاری تا جریان هوایی که با هواکش راه می‌اندازی لابه‌لای آن سبزه‌زار دست‌ساز بپیچد و یک توده ابر خیالی بسازد تا از دل آن بارانی ببارد. دانه‌های باران بر روی برگ‌ها بریزد و قطره‌قطره بر کف ایوانک چکه کند. بروی آنجا، چشم ببندی، دم و بازدم کنی و به ترانه‌ای گوش بسپاری.
مرجان می‌گفت: «این همه دردسر برای چه؟»
می‌گفتی برای نشستن، برای نگاه کردن، برای گپ‌وگفت، برای زنده کردن آن چیزهایی که دیگر نیست و برای ساختن آن چیزی‌هایی که باید باشد.
مرجان می‌گفت: «باشد.»
تو می‌گفتی که همین خوب است.
گذشت و گذشت تا هر آدم زنده‌ای دلتنگ گشت و گذار شد. نه هوای پاکی بود برای نفس کشیدن نه زمین همواری برای خرامیدن. روزگاری رسید که هر آدمی پی یک وجب جا می‌گشت تا کمی دل‌خوش کند. همین شد که دوباره ایوانک‌ها ساخته شدند.
تو هم در اینجا خرده‌جایی پیدا کردی که در آن دلخوش روزهای ازدست‌رفته باشی. اینجا که آخرین ایوانک خانه‌ی توست، نه بزرگ‌تر از آن خانه‌ی ابدی‌ست که قسمت هر بنی‌بشری می‌‎شود. دیگر کسی نیست. تنها هستی با خودت. همین جا که به‌تنهایی نشسته‌ای و چای بعد از صبحانه‌ات را می‌خوری. همین جا که در میان آن یک میز چوبی؛ دست‌ساز خودت است با دو صندلی در این‌سو و آن‌سوی میز. روی یکی از صندلی‌ها خودت نشسته‌ای و روی دیگری کسی نیست. آنجا، جای دوستی‌ست که بیاید بنشیند و تن به گپ و گفت بدهد.
روبه‌رو پر است از گل و گلدان. سبز و بنفش و سرخ و سفید و صورتی. به هزار رنگ. گل‌های رونده‌ای که خود را از نرده‌ها بالا و پایین می‌کشند تا از کنار گلدا‌ن‌هایی که روی نرده‌ها هست بگذرند و پرچم خود را در دامان گلی دیگر برافرازند تا گرده‌ای افشانده شود و غنچه‌ای باز. این سرسبزی که دم دست توست هم راه را بر نگاه هیز و تیز دیگران می‌بندد هم آن سازه‌های فلزی و ستون‌های سیمانی را پشت رنگارنگی خود پنهان می‌کند تا چشم به سیاهی آسمان پر ستاره کودکی بدوزی و بکوشی در بین گفتگوی خود با دوستی، کلاه آی باکلاه را به هزاران هزار هِی آخری که بین گفتگوها از زبان بیرون آمده، به پرواز در می‌آید، بچسبانی، شاید در این بی‌سرانجامی، حُکم شهاب‌سنگی را پیدا کند که در این سرازیری آخر راه، با دیدنش دل به آرزوهای بر باد رفته‌ی آسمانی کودکی خوش کنی.

مرداد هزار چهارصد و دو

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights