Advertisement

Select Page

هولناکی ناپدید‌شدگی «آلاییده فوپا» شاعر و مترجم گواتمالایی

هولناکی ناپدید‌شدگی «آلاییده فوپا» شاعر و مترجم گواتمالایی

آلاییده فوپا1

شرح و برگردان شعرها: کوشیار پارسی

ساندرا لورانزانو2، درباره‌ی آلاییده فوپا نوشته است: “سال‌ها پیش، زمانی که بیستمین سالگرد ناپدید شدن آلاییده را گرامی می‌داشتیم، پیامی دریافت کردم که انگار سرنوشت در مسیرمان قرار می‌دهد و دگرگون‌مان می‌کند. دوست‌ام، لوسه‌رو گونزالز3 از من دعوت کرد مقاله‌ای بنویسم در بازخوانی عکس‌ها و یادواره‌ها تا صدا و واژه‌گان آن روشنفکر، کنشگر، مترجم، شاعر و استاد دانشگاه که دیکتاتور گواتمالا ناپدیدش کرده بود از نو جان بگیرند. رفتیم به خانه‌ی دخترش لائورا، آلبوم‌های عکس قدیمی را ورق زدیم، به داستان‌های خانوادگی گوش دادیم و تلاش کردیم با هم اندوه ِ غیبت او را تاب بیاوریم.

نمی‌دانم که آن نوشته‌ی مشترک برای شماره‌ی ۲۲ گاهنامه‌ی دباته فمینیستا4، توانسته آن شیفتگی را بازتاب دهد یا نه، که از نخستین دم مرا به این زن ِ متعهد، شاد، درخشان و سرشار از محبت پیوند زد؛ زنی که تا پیش از دیدارم با لائورا و ماریانا دختر و یکی از نوه‌هاش برای من چیزی بیش از چند گام شتاب‌زده سوی کلاس فلسفه و ادبیات که تدریس می‌کرد، نبود. برای ما که در درس‌هاش شرکت کرده بودیم، بس دردناک بود شنیدن خبر ناپدیدشدن‌اش.

تصویر ناپدیدشدگان هولناک است؛ تصویری که همان زمان برایم هم آشنا بود و هم غیرقابل درک. اینکه جایی برای دفن عزیزمان نداشته باشیم، ندانیم کجا برویم تا یادش را گرامی بداریم یا برایش گل بگذاریم، یعنی حق ِ داشتن ِ مرگ را از کسی سلب کردن؛ و برای ما که بازمانده‌ایم، یعنی محروم شدن از امکان ِ انجام یکی از بنیادی‌ترین آیین‌های یادبود که تعیین می‌کنند ما که هستیم. مرگ ِ بی‌نام و نشان، اوج ِ سلب ِ هویتی است که دستگاه‌های سرکوب در پی آن‌اند؛ سلب هویت با هدف پاک کردن ِ تن و زندگی‌نامه‌ی هر کسی که می‌میرد. زیرا جنایت تنها در بی‌حرمتی به بدن و نابودی فیزیکی آن‌ نیست، بلکه به‌مراتب پلیدتر در ربودن ِ مرگ ِ خود ِ انسان است؛ در محروم کردن ِ او از آن چیزی که، به‌گونه‌ای پیچیده او را به وضعیت ِ انسان‌بودن‌اش بازمی‌گرداند.

آلاییده فوپا، در صبح سرد 19 دسامبر ۱۹۸۰ در شهر گواتمالا خانه را برای خرید روزانه ترک کرد. سه روز بعد زیر شکنجه درگذشت. تازه ۶۷ ساله شده بود. در کشوری آکنده از خشونت و درد، یکی دیگر از ما ربوده شد. پیکرش هرگز حتا در گورهای جمعی هم پیدا نشد؛ آن قامت ِ ظریف، باریک و بی‌قرارش هرگز به پیکری بدل نشد که فرزندان‌اش بتوانند لمس کنند و زیر یکی از درختانی که بسیار دوست می‌داشت به خاک بسپارند. از همین رو بار ِ خاطره سنگین است: زیرا خاطره جایگاه ِ دیدار ِ دوباره‌ی ماست، جایی که از صداش برایمان می‌گوید و از برق ِ چشمان‌اش. همان چشمانی که در شعر ِ ستایش ِ تن ِ خودم از آن‌ نوشته بود.

آلاییده فوپا، زاده‌ی 3 دسامبر 1914 در بارسلون، استاد دانشگاه و مترجم گواتمالایی بود که بیشی از عمر در تبعید در مکزیک زندگی ‌کرد و بخش بزرگی از آثارش را در آنجا نوشت. از بنیان‌گذاران مجله‌ی فمینیستی فم5 بود؛ که تأثیر قابل‌توجهی در آمریکای لاتین داشت. تابعیت گواتمالا داشت. پدرش، روزنامه‌نگاری ایتالیاییآرژانتینی بود و مادرش، پیانیستی از گواتمالا. همراه خانواده‌اش در کشورهای گوناگون زندگی کرد: بلژیک، فرانسه و ایتالیا. زمان کوتاهی در آرژانتین اقامت داشت و سپس به ایتالیا رفت و تحصیلات متوسطه‌ را به پایان رساند. دیپلم پیش‌دانشگاهی را در بلژیک گرفت و تحصیلات دانشگاهی‌اش را در ایتالیا آغاز کرد. در رم در دانشکده‌ی ادبیات و تاریخ هنر تحصیل کرد. چند سال به‌عنوان مترجم کار کرد و همان دوره نخستین اشعارش را به زبان ایتالیایی نوشت. سال ۱۹۴۳ و در آستانه‌ی پایان دیکتاتوری خورخه اوبیکو6 به گواتمالا رفت. سال ۱۹۴۴ تابعیت گواتمالا را پذیرفت. او به‌طور فعال در انقلاب مشارکت داشت: به‌عنوان داوطلب در بیمارستان کار می‌کرد و در کمپین‌های سوادآموزی نیز شرکت داشت.

همسرش حقوق‌دان و بنیان‌گذار حزب کارگران گواتمالا بود که محاکمه و تبعید شد. در دوران تبعید در مکزیک استاد دانشکده فلسفه و ادبیات دانشگاه مکزیکوسیتی بود و کرسی ِ ادبیات ایتالیایی و جامعه‌شناسی را در اختیار داشت.

در دهه‌ی ۱۹۷۰، برخی از فرزندان او به جنبش چریکی گواتمالا پیوستند. سال ۱۹۸۰ برای آلاییده فوپا سالی تراژیک بود. پسرش که عضو سازمان چریکی بود، کشته شد. همسرش که زیر فشار اندوه عمیقی قرار گرفته بود، کار و زندگی وانهاده و در خیابان‌ها پرسه می‌زد و روزی در یکی از خیابان‌های مکزیکوسیتی بر اثر تصادف با خودرو کشته شد. اندوه این رویدادها، الهام‌بخش برخی از تأثیرگذارترین و احساسی‌ترین شعرهاش شد.

آلاییده فوپا همراه پنج فرزندش

موجودی که هنوز شکل ِ کامل نگرفته،
نه آن گل ِ دوردست ِ فرشته‌گون که شاعران از آن سروده‌اند،
نه آن ساحره‌ی نفرین‌شده‌ای که به دست ِ تفتیش‌گران سوزانده شد،
نه آن روسپی ِ هراس‌انگیز و در عین حال خواستنی،
نه آن مادر ِ مقدس، نه آن پیر دختر ِ پژمرده و به تمسخر گرفته،
نه آن‌که مجبور است خوب باشد، نه آن‌که مجبور است بد باشد،
نه آن‌که تنها از این‌رو زنده است که اجازه‎ی زندگی دارد،
نه آن‌که همیشه باید بله بگوید.

موجودی که می‌کوشد بداند که کیست،
و تازه آغاز به بودن می‌کند.

 زنان

آن لطافت ِ مواج در نوجوانی ِ گریزان و دست‌نیافتنی:
چون شعله‌ای پنهان،
تمام ِ میل ِ تو را سوی آینده‌ای دست‌نخورده و تصورناپذیر می‌کشاند.

ای موجود ِ هراسان، که هیچ چیز توان ِ بازداشتن‌ات ندارد،
حتا اکنون نیز از سنگینی ِ حلقه‌ی ازدواج وحشت داری.

عشق می‌آید، و ترس از پایان، انتظار ِ امیدبخش آرزوهات را خفه می‌کند:

عشق، مسیری کور سوی مقصدی یگانه است،
که هر راهِ دیگری از میان برمی‌دارد.

ای موجود ِ گرفتار در امید ِ خود و در میل ِ آزاد خویش، آزادی‌ای در کار نیست.

گام ِ خسته‌ات، نفس ِ در سینه‌حبس‌شده‌ات
و رَحِم ِ سنگین‌ات به تو آموخته‌اند که امید روزی در خون دفن شده است.

ای موجود ِ فرمان‌بردار، باروری خود بردگی ِ خاموش است.
شادی ِ زایش، تو را برای همیشه شکسته و دوپاره رها می‌کند.

چنین امید بزرگی دیگر تنها در تو نمی‌گنجد،
و درد ِ تو در سرزمینی تازه رشد می‌کند.

ای موجود ِ مرده، در سینه‌ات اناری گشوده پنهان کرده‌ای.

دخترک ِ کنار پنجره با گلی در دست، زن باردار ِ لطیف، معشوق ِ نگران،
یا مادری بی‌خواب که فرش ِ امید و آرزو می‌بافد

ای موجود ِ ناتمام، زندگی تو هیچ نیست جز انتظاری نامطمئن.

 او و زمان

اندازه‌گیری‌شده با آهنگ ِ شتاب‌زده یا آرام ِ آه ِ او،
با جریان ِ خون ِ جاودانه‌اش، با پلک‌زدن ِ خاموش‌اش،
با نظم ِ خواب‌اش، با بی‌خوابی‌اش،
با انتظارهای طولانی‌اش، با خاطرات ِ مبهم‌اش،

رود ِ نادیدنی ِ زمان، او را بی‌دفاع با خود می‌کشاند
سوی دریایی ناشناخته.

تا دمی خود را ببیند در دریاچه‌ی‌ زلال ِ خوشبختی،
خواست جریان آن را متوقف کند،
اما جریان، تصویر ِ ناپدیدشده‌اش را با خود برد.

و هیچ آب ِ آرامی برای او نیست
تا در آن، صداقت ِ چهره‌ی کودکانه‌اش،
شکوه ِ نگاه ِ جوان‌اش
ـ که روزی در آینه‌های رنگ‌باخته پژواک داشت ـ
دوباره پیدا شود.

جریان ِ گل‌آلود، زمان همه‌چیز را درهم آمیخته است.

چه کسی گفته زندگی کوتاه است؟
اگر هرگز پایان نمی‌یابد،
اگر هر ساعت تنها قطره‌ای کند و آرام باشد،
و اگر روز چنان طولانی است که حتا مرگ نیز در آن جا می‌گیرد؛

چه کسی گفته زندگی طولانی است؟

اگر زندگی کوتاه، محدود، ناتمام و گذرا باشد
که به‌سختی بتواند اندکی از همه‌ی آنچه را که در آن امید بسته شده بود، در خود جای دهد.

زمان او چنان غریب بود که بی‌حال و بدون حالِ حاضر زندگی می‌کرد؛
یا در خاطراتی آشفته گیج می‌زد، یا در رؤیاهای مبهم روزانه گم می‌شد،
در خیال‌هایی نرم و فریبنده که خود نیز به آن‌ها باور نداشت.

تنها بر پوست‌اش بود که این اکنون ِ تهی می‌گذشت.
چون جانوری صبور، در کنار چشمان‌اش لانه می‌کرد،
در گوشه‌ی اندکی تلخ ِ لب‌هایش، و بی‌آنکه بداند او را آرام‌آرام می‌بلعید.

اما روزی زمان در امید پیچیده شد.
بر فراز اکنون ِ ناپایدارش، لحظه‌ای در سپیده‌دم زیست.


گاهی احساس می‌کند…

گاهی احساس می‌کند چیزی فراموش‌ شده است
در گوشه‌ای تاریک از خانه،

چون میوه‌ای که پرندگان شکاری از درون خورده‌اند،
چون سایه‌ای بی‌چهره و بی‌وزن.

حضورش هیچ نیست جز لرزشی ضعیف در هوای ساکن.

احساس می‌کند نگاه‌هایی می‌شکافندش
و به مه تبدیل می‌شود در آغوش‌های ناشیانه‌ای که می‌خواهند در برش بگیرند.

آرزو می‌کند که دست‌کم پرتقال ِ آبداری می‌بود در دست ِ کودکی،
نه پوسته‌ای تهی یا پژواکی درخشان در آینه
نه سایه‌ای در حال محو شدن و صدایی روشن

نه سکوتی سنگین که روزی شنیده شد.

 ترانه‌ی تاریک

آوازی تاریک می‌جوشد از امیدی ژرف و لهیده

و از بازگشت به دایره‌ای بسته.

باری پنهان چون کودکیِ هنوز زاده‌نشده در ژرفای رحم،
گره‌ای سخت در دل.

دریغا که این ترانه‌ی شبانه شنیده نمی‌شود
و فرا نمی‌رود تا آسمان ِ دوردست.

صدایی خفه است که در گلو می‌میرد، فریادی خاموش.

و اگر هم برآید، پروازی در شب ِ بی‌صدا نیست،
بلکه تنها دودی است که در سایه محو می‌شود.

آشتی‌دهنده

باشد که زندگی‌ای که در رگ‌هام جاری است، آرام باشد،

رویاهای طولانی و بیداری‌های شیرین همراه شوند با من،

باشد که گوش‌هام صداهای خاموش را بشنوند،
و کودک ِ پنهان در من رشد ‌کند.

آه، نگذار اشک‌ چشم‌هام را تیره کند!
نگذار مژه‌هام از آرزوی پنهان بلرزند،
و ارواح آشفته مرا آواز ندهند؛
زملنی‌که کودک در من زنده است.

چگونه می‌توانم اندوهگین باشم
وقتی شاخه دارد رشد می‌کند؟

بگذار پرده‌ی اشک‌هام دیدگان او را پیش از گشوده شدن تیره نکند.

روح از آن ِ من نیست.

فردا، کودک ِ جداشده از من، سبک‌بال و بی‌پروا خواهد بود

و من بی‌هراس می‌توانم بار دیگر اجازه دهم به من زخم بزنند.

اما امروز، آرزو می‌کنم هیچ آزار نبینم

زیر پای خسته‌ام، راهی از شن ِ نرم باشد،
و تنهایی‌ام پاس داشته شود،
با تاجی از اندیشه‌های روشن ِ صبحگاهی بر پیشانی‌ام.

آلاییده فوپا

کلمات

I

کودکی‌ای که از سکوت تغذیه شده است،

نوجوانی‌ای که با وداع‌ها کاشته شده،

زندگی‌ای که غیبت‌ها را به بار می‌آورد.

تنها از کلمات انتظار دارم حضور ِ نهایی را.

 II

من همه‌چیزی از کلمات انتظار دارم،
بی‌آنکه بدانم چه وعده‌ای می‌دهند،
و چه چیزی از من دریغ می‌کنند،
و چه پنهان است پشت ِ پژواک‌هایی که می‌انگیزند.

نمی‌دانم آیا بر لبان من زاده می‌شوند،
یا کسی آن‌ها را در زبانی خاموش به من دیکته می‌کند؛
زبانی که رمزش را نمی‌دانم.

III

شاعران اغلب با کسی سخن می‌گویند.
رو به مردم دارند با شمشیری درخشان
یا خوشه‌ای گندم در دست؛
برای معشوق آوازهای شیرین می‌خوانند؛
با شگفتی ِ ما چشم‌اندازهای درخشان می‌گشایند
و در راه‌شان گل می‌گذارند.

و من، در آشیانه‌ی تاریک خود، شعر حمل می‌کنم
چون شرّی پنهان، چون رازی، چون میوه‌ای ممنوع.

IV

شعری
امروز صبح
در هوای روشن زاده شد.
من حواس‌ام پرت بود، دست‌ام لغزید.

V

می‌خواهم همه‌چیزی بگویم با چند واژه‌ی روزمره،
تا با گفتن ِ سیب، بوهای تازه، طعم‌های تند،
تعادل‌های دقیق، خاطره‌ها،
و نمادها در هوا به لرزه درآیند.

اما واژه لازم است آیا
هنگام که سیب وجود دارد؟Bovenkant formulier

VI

مروارید کامل گرد و سخت،
چقدر آرزوی تو را داشته‌‌ام،

مروارید ِ ناب، واژه‌ی روشن.

و هنوز هم آغوش ِ گشوده‌ام در انتظار است.

VII

باید زبانی دیگر بیاموزم
تا از دل ِ سکوت، واژه‌ی گمشده را بیابم.

باید منتظر بمانم،
با پشیمانی از واژه‌هام،
در انتظار آن صدای نادیده گرفته‌شده،
صدایی که تنها به سکوتی حسود
وعده داده شده است.

VIII

مگر شعر چیزی است که بتوان گفت؟
مگر چیزی است که بتوان نوشت؟

پنهان در میان واژه‌ها.
گاه درخششی گذراست

بر آنان که با وفاداری انتظارش را می‌کشند.


ستایش ِ تن ِ خودم

1. چشم‌ها

دریاچه‌های کوچک و آرامی با لرزه‌ی جرقه‌ای در مردمک‌هام
که تمام شکوه ِ روز در آن‌ها جای می‌گیرد.

آینه‌های شفافی که با شادی ِ رنگ‌ها روشن شده‌اند.
پنجره‌هایی گشوده به چشم‌انداز ِ کند ِ زمان.

دریاچه‌هایی که از اشک و کشتی‌های شکسته‌ی دور جان می‌گیرند.

دریاچه‌های شبانه و خفته که رؤیاها در آن‌ها زندگی می‌کنند،
و هنوز زیر پلک‌های بسته می‌درخشند.

2. ابروها

بال‌های کوتاهی گسترده بر پلک‌هام،
به پوشاندن فضایی اندک.

پرسشی نیمه‌خفته شناور است،

جایی که حسی همیشگی از شگفتی
میان ِ شکاف‌ها به بیرون می‌نگرد.

3. بینی

چونان زایده‌ای بر هندسه‌ی نرم ِ چهره‌ام،

تنها خط ِ راست میان گستره‌ای از انحناهای نرم،
ابزاری ظریف که مرا به هوا پیوند می‌دهد.

رایحه‌های صادق و نافذ، عطرهای تند ِ گل‌ها و گیاهان
از بادیان تا یاس.

بینی‌ام آن‌ها را با اشتیاقی سیری‌ناپذیر
در خود می‌کشد.


4.
دهان

میان ِ لب‌ها، دهان ِ گشوده‌ام
چه اندازه شیرینی در خود جای می‌دهد
برای بوسه‌ها،

ظرفی که در آن دندان‌ها به میوه‌های زنده گاز می‌زنند،

کاسه‌ای که پر می‌شود از شیره‌های تند و زنده،
از شراب‌های جاری و سیال،
از آب ِ تازه، جایی که زبان مار ِ نرم ِ لذت‌ها
آرام می‌پیچد، و شگفتی ِ واژه در آن آشیانه می‌گیرد.


5.
گوش‌ها

چون دو برگ از درختی ناشناخته،
در دو سوی سرم می‌رویند.

در امتداد ساقه‌ی پنهان،
غنای صداها سُر می‌خورد و جاری می‌شود؛

و آن صداهای زنده‌ای که مرا می‌خوانند
به من می‌رسند.


۶. موها

تاکِ پیچان ِ شیرین،
تنها رویش ِ گیاهی در خاک ِ نرم ِ تن‌ام،

علفی نرم که همچنان حساس و زنده
در برابر بهار می‌روید،

بال ِ سایه بر شقیقه‌هام،
پناهی سبک بر گردنم.

برای میل ِ پرنده‌گونه‌ی پوشیده در پر.

7. دست‌ها

دست‌های ناتوان و مردد من
تنها به اشیایی می‌مانند
برای درخشش ِ حلقه‌های سالیان؛

پر از همه‌ی آنچه از دست رفته.

خود می‌گشایند سوی درختی که نمی‌توانند بگیرندش،
اما آب ِ صبحگاهی را به من می‌بخشند،

و ضربان قلب
حتا به نوک‌های صورتی ناخن‌هایم نیز می‌رسد.


8.
پاها

چون بال ندارم، پاهای رقصان برایم کافی‌اند؛
پاهایی که هرگز از پیمودن جهان خسته نمی‌شوند.

پای سبک من می‌دود از میان چمنزارهای پرشکوفه

ردّش را بر شن ِ نمناک می‌گذارد.

در جست‌وجوی راه‌های گمشده،
بر پیاده‌روهای سخت ِ شهرها گام برداشته،
و از پله‌هایی بالا رفته بی اشنایی با مقصد.


9.
پستان‌ها

دو تپه‌ی آرام که به‌سختی با نفس ِ من حرکت می‌کنند،

دو میوه‌ی لطیف با رگ‌هایی کم‌رنگ،

دو جام ِ سرشار و بارور در فصل ِ اوج،

که هنوز و هماره دو غنچه‌ی در حال شکفتن پرورش می‌دهند.


10. کمرگاه

پلی است که نرم و تاب‌خوران دو نیمه‌ی جدا به هم می‌پیوندد،
ساقه‌ای انعطاف‌پذیر که تنه‌ام را راست نگاه می‌دارد،
و پستان رهاشده‌ام را می‌چرخاند
و حرکت ِ فنری ِ لگن‌هام را هدایت می‌کند.

با سپاس، کمرم را با نواری از ابریشم می‌آرایم.

11. جنسیت

گل ِ رز ِ پنهان و تپنده در شیارهای تاریک،

منبع ِ شادی ِ لرزان که به دمی
مسیر ِ کدر ِ زندگی‌م را در شعله فرو می‌برد،

راز ِ جاودانه و دست‌نخورده،
زخمی بارور.


12.
پوست

پارچه‌ای چنان شکننده که خار می‌دَرَدَش،

چنان آسیب‌پذیر که خورشید می‌سوزاندش،

چنان حساس که سرما جمعو چروک‌اش می‌کند.

اما پوست نازک من
نوازش‌های شیرین نیز احساس می‌کند،
و تن‌ام، بی‌این نوازش‌ها، زخمی عریان خواهد بود.

13. استخوان‌ها

ستایش می‌کنم پوشش ِ گرم را،
ظاهر را، چهره‌ی گذرا را.

و از یاد می‌برم کمابیش تن‌ ِ فرمان‌برداری که مرا حمل می‌کند،

آن مانکن ِ هوشمند، اسکلت ِ انعطاف‌پذیر
که مرا به پیش می‌راند.

14. قلب

می‌گویند به بزرگی ِ مشت ِ گره‌کرده‌ی من است.

پس کوچک است،

اما کافی تا همه‌ی تن به حرکت درآورد.

کارگری است که خوب کار می‌کند،
هرچند در آرزوی آرامش است،

و زندانی‌ای است
که به‌طور مبهمی امید ِ گریز دارد.
فرار کند.

15. رگ‌ها

شکوفه‌ی مایل به آبی ِ رگ‌ها شبکه‌ای‌ست برای خود

هزارتوهای اسرارآمیز زیر لایه‌ی مومی ِ پوست‌ام.

نقشه‌ای محو و ‌سخت قابل تشخیص از آبراهه‌های انعطاف‌پذیر
که تمناها، سموم و غذای مطلوب را جابه‌جا می‌کنند.


16.
خون

به‌گونه‌ای رازآلود
جریان ِ تند ِ خون‌ام روان است.

رودی عظیم که در پیچ‌وخم‌های زیرزمینی بالغ می‌شود
و سرزمین ِ ژرف‌ترین زندگی‌ام را تغذیه می‌کند.

جریان ِ گرمی که مرا در بر می‌گیرد
و در شکوفه‌ی زخم جاری می‌شود.

17. رؤیا

در چنین آشیانه‌ی نرمی، قلب‌ام آرام می‌گیرد،

بی‌آنکه مزاحم ِ ارواح ِ گمشده‌ای شود
که ظاهر می‌شوند.

موج ِ آرام ِ نفس‌هام می‌لغزد بر رؤیاهام.

فردا آماده می‌شود برای فراموشی‌ام
و من مرگی گذرا تجربه می‌کنم.

18. دم و بازدم

نمی‌دانم از کجا می‌آید آن بادی که مرا با خود می‌برد،

آن آهی که مرا تسلا می‌دهد،
آن هوایی که آهنگین سینه‌ام را به حرکت درمی‌آورد
و پرواز ِ نامریی‌ام را برمی‌انگیزد.

من تنها گیاهی هستم
که در نسیم می‌لرزد،

ابزاری فرمان‌بردار،
خیزرانی ظریف که با وزش ِ نرمه‌بادی طنین می‌افکند.

زمان

زمان فراموشی است، یا خاطره‌ای اندک از روایتی ناتمام؟

چیزی که از دست رفته، یا آن اندک ِ باقی‌مانده‌ که رود ِ گل‌آلود
با خود نبرده است؟

زمان
هر روز تار و پودش را می‌بافد
تا باز نابودش کند.

خورنده‌ای است صبور؛
میل را می‌بلعد، امید را آرام‌آرام می‌فرساید،

و اگر روزی آنچه آرزویش بوده به دست آرد،
پیش‌تر، بی‌رحمانه، آنچه امید بر آن تکیه داشت را ساییده است،

و تنها دیداری سرخورده باقی می‌گذارد
میان آرزویی که زمان آن را ساییده

و چیزی که ویران‌اش کرده است.

II

زمان
انتظار آینده‌ای‌ست نامحتمل

یا تاریخی مشخص که می‌آید و می‌رود
و دوباره انتظاری تازه با خود می‌آورد.

III

می‌گویی دیر است.
چرا؟

می‌گویی دیر است.
برای چه چیزی؟

زمان نه با خورشید سنجیده می‌شود،
و نه با باد برده می‌شود.

ببین چگونه دستان‌ات
بی‌آنکه بدانی زمان را هدر می‌دهند.

IV

من همیشه دیر می‌رسیدم،
و هنوز هم از خود تغذیه می‌کنم
با آینده‌ای شتاب‌زده از زمانی ناشناخته،
از خطرها و انتظارها،

گویی حقیقت دارد
که روزها دوباره زاده می‌شوند.

VI

به این خاطر است آیا

که اززمان بیش از حد انتظار داریم؟

کوشیده‌ایم زمان را کش بدهیم، کوتاه‌اش کنیم،
فرسوده‌اش کنیم یا چند برابر؟

به این خاطر است آیا

که اندازه‌اش را محترم نمی‌شماریم؟

به خاطر امید ِ پوچ ِ بازپس‌گیریِ زمانِ از دست‌رفت؟

از این است آیا که هر روز خود را خسته احساس می‌کنیم؟

VII

ما زندگی می‌کنیم در فراموشی،

و نه فقط کلیدها، دستمال، نامه،
قرار ملاقات، فراموش می‌شوند،
بلکه راز
و گذشته نیز بی‌آنکه قصدی در کار باشد
از دست می‌روند.

VIII

تو آن‌قدر طولانی و ناپیدا زیسته‌ای،

که پرده‌ای چهره‌ی درخشان تو را پوشانده بود.

و اکنون که آن را کنار زده‌ای،
دیگر کسی تو را نمی‌شناسد.

زمان ِ بسیاری گذشته است.

IX

حتا دست من نیز پژمرده می‌شود.

زمان، که این‌همه طول کشید تا آن را
به چنین ابزار ظریفی بدل کند،
اکنون بی‌صدا در حال فرسودن ِ آن است.

X

چیزی از دستانم لغزیده و رفته است،
و نمی‌خواهم به پشت سر نگاه کنم
تا رد ِ چیز را بیابم
که نتوانستم نگه‌اش دارم.

 تنهایی

زن ِ تنها
دشتی بی‌خورشید است،

زن ِ تاریک
در میان خاطراتی تیره و کدر،

بی‌آنکه تسلای صدایش را داشته باشد،
زن ِ خاموش
در جهانی بسته،

تندیسی از نمک که در آستانه‌ی فروپاشی است.

 زن ِ کنار ِ پنجره

در روزهای خاکستری ِ خانهکه او را محبوس کرده‌اند،
از راه ِ پنجره راهی برای گریز می‌یابد؛

همراه با دسته‌ی پرندگان که ناگهان آسمان‌اش را می‌شکافند،
پرواز می‌کند، بر ابری آرام می‌گیرد،
به درخت نگاه می‌کند و می‌لرزد در باد ِ پاییزی،

گویی برگ‌های در خطر، از آنِ او هستند.

 شعر

روزها شعری در خود پنهان نگه داشته بودم.

شرّی ظریف، چه اندوهی پیوسته
در جان‌ام پنهان می‌زیست!

شب‌های بسیاری آواز ِ شعری می‌شنیدم؛
تنها من آن صدای روشن می‌شنیدم که در جان‌ام زندانی بود.

و امروز صبح ناگهان شعری گریخت،
آرام از پنجره‌ام بیرون رفت؛

نمی‌دانم آیا غمگینم یا نه
چون دیگر از آن ِ من نیست.

مه 2026 / اردیبهشت 1405

———————

1 María Alaíde Foppa Falla

2 Sandra Lorenzano شاعر و نویسنده

3 Lucero González سردبیر و برنامه‌ساز

4 Debate Feminista

5 Fem

6 Jorge Ubico

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights