نگاهی به مجموعه داستان بیجار اثر نرگس مقدسیان
حکایت هول
نگاهی به مجموعه داستان بیجار اثر نرگس مقدسیان
نگاه نرگس مقدسیان در ۱۸ داستان مجموعه داستان بیجار که بازه زمانی دهه ۴۰ به این سو را در بر میگیرد، نشان از زخمی ناسور در ژرفنای درونی دارد که گاه در تکه خونی دلمه شده میتپد (داستان بر قفس خونین تو همیشه میگریم)، زمانی در چکه چکه چکه خون تیرباران شدهای بر آسفالت (این صدا تا کجا با ما میآید)، یا فریادی بر طبیعت ویران شده که به سوی خودش برمیگردد (بیجار) گاه دستی شده بر دهان زنی و صدایی که میگوید «حق نداری حرف بزنی». نویسنده، تنها، راوی بی طرف دردها یا مترجم رنجهای این انسانهای له شده نیست، او با تکه تکه کردن وقایع و دوباره کنار هم قرار دادن تکههای از هم گسیخته، واقعیتی نو خلق میکند تا راهی بیابد به رهایی از چنبره تباهی و ستم جنسیتی، طبقاتی و اجتماعی. او راوی هول و هراس شخصیتهایی میشود که بر سه زمینه کار زنان، مبارزه و جنگ شکل میگیرند. صداقت نویسنده در روایت گوشههایی از زندگی فرودستان جامعه در عصری که سرمایهداری ادبیات را به کالایی شیرین و آبدار بدل کرده، نثر روان و بی تکلف و بی پیرایه داستانهای این مجموعه را خواندنی کرده است. اکنون نگاهی به برخی از ویژگیهای محوری چند داستان و سپس به مجموعه داستان میاندازیم:
خوشیهای اندک و اندوههای بزرگ
“بیجار” داستان دو نسل از زنان کارگر بیجارکار است. نویسنده با نمایش امیدها و آرزوها و خوشیهای ناچیز و اندوههای بزرگ آنها و بازتاب دادن آن در آواها و موسیقی بومی و سنتهای کار با چند اشاره ظریف غیر مستقیم خواننده را با شرایط استثماری سخت و پنهان شده در ظاهر دوستانه کار زنان بیجارکار آشنا کرده و ما رانآن شریک رنج و سختی کار زنان بیجار کار میکند. نرگس مقدسیان به زیبایی و ظرافت از خودبیگانگی و فتیش کالایی را در پیوند با ویرانی طبیعت پیش چشم ما آورده و آینده نسل جوان زن کارگر را در آینه کمردردها، زانو دردها، بی چیزی و فقر زنان نسل پیش بدون شعارزدگی و پناه بردن به انواع ترفندهای قلمی و زبانی نشان میدهد. زنانی تابع که عموما این شرایط سخت و دشوار را طبیعی انگاشته و گویی راهی جز سازگاری با آن ندارند. در قسمتی از داستان راوی از زن موشرابی که از زنان جوان تازه وارد است میپرسد: «بیجار چطور است؟ زن موشرابی میخندد و میگوید: بد نیست. روز اول است دیگر. خشک است. بدن آدم خشک است. خیلی کمر درد داشتم. روز دوم بهتر بود.» یا در برابر علامتهای رانش کوه زباله که در نزدیکی شالیزارها که زنی را زیر خود دفن کرده ننه نسا میگوید: «همسابهها شبها صدای فریاد زن را (که در زیر آوار زباله دفن شده) میشنوند، اما کسی جرئت نمیکند نزدیک بشود.» در پایان داستان کوهِ زباله به سوی آنها میآید تا زنان بیجار کار را زیر خود مدفون کند «کوه سیل چند قدمی من رسیده، تا زور دارم فریاد میکشم، صدای فریاد من از سمت اشغال کوه (کوه آشغال) به طرفم برمیگردد…»
فشار ستم طبقاتی و جنسیتی در داستان “روی پلکان” به صورتی تکان دهنده بیان میشود. زنی که ناچار است در خانه دیگران کار کند و مورد تعرض و دست درازی قرار میگیرد از زندگی سخت و سیاه خود به تنگ آمده و قصد خودکشی دارد، اما در آخرین لحظات که میخواهد خود را به آتش بکشد نگران کفش پاره فرزندانش است که صبح آنها را به مدرسه فرستاده. زنی که باید یک تنه هم نان آور و هم مادر باشد، و بدون هیچ پناه قانونی و عرفی مورد آزار و اذیت کارفرماها قرار بگیرد. زنی که در ساختار سرمایه سالار هیچ مفری در برابر خود نمیبیند، او حتی حق خودکشی ندارد و در آخرین نفسهایش کابوس کتانیهای پاره فرزندانش را میبیند که دور سرش در چرخشند. در داستان “پشت در بسته” نیز بار دیگر شاهد ستم طبقاتی و جنسیتی توامان زن کارگر در کارخانه کنسروسازی هستیم. این بار زن کارگر به زیاده خواهیهای مدیرش تن میدهد زیرا میداند دعواها و درگیریهای پایان ناپذیر با شوهر بیکارش راه به جایی نمیبرد. زنان داستانهای نرگس مقدسیان حق حرف زدن ندارند؛ «دخترک تا میخواست حرف بزند دستش میرفت روی دهانش.» (داستانک “دست”) در “بازار” شخصیت داستان دستفروشی است که جایش توسط گردن کلفتی غصب شده، او پس از کتک خوردن در برابر چشمان بی تفاوت رهگذران فقط میتواند خشم و بعضش را فرو دهد. در برخی داستانها مثل “بر قفس خونین تو…”، “جولف بیجار” و “کامیون چادردار” شخصیت اصلی حتی نمیداند چه اتفاق هولناکی داده یا در انتظارش کمین کرده، راوی داستانها عموما نقشی در رویدادها نداشته و در بی خبری مطلق به سر میبرند، که این را در بحث روایتشناسی پی میگیریم.
روایت شناسی
داستانها عموما به صورت منِ روای از زاویه دید محدود شخصیتهایی روایت میشود که بر آن چه در پیرامون شان میگذرد آگاهی و اشرافی ندارند. آنها واقعیتها را در تکههای شکسته آینه به صورت تکه تکه میبینند. شخصیتهای داستانها عاملیتی در رویدادها نداشته و گاه حتی تصوری از آن چه در انتظارشان است ندارند. (کامیون چادردار). در داستان “بر قفس خونین تو همیشه میگریم” دختربچه با آن که تکهای از دل برادر کشته شدهاش را در دست گرفته عاملیتی در وقایع نداشته و در دنیای کودکی خود به سر میبرد. «… وقتی مادر پیراهن چروک و نمدار آرش را از تویش (ساک) بیرون میکشد، چیزی از لای پیراهن میسرد و میافتد کف ایوان. …یک لخته خون دلمه بسته، تازه و گرم که مثل قلب میتپد.» در این داستان در برابر مرگ (قتل) آرش، پدر آرش که کارگری است آگاه و دوست خانوادگی آنها «فرج» که او نیز کارگری آگاه و دارای پیشینه مبارازت سیاسی است و سیاوش دوست آرش نیر واکنشی به قتل آرش نشان نمیدهند، جز آنکه زانوی غم بغل گرفته و آرش را در زیر درخت اقاقیا در گوشه حیاط چال کنند. بیان واقعیتهای عینی در آینه شکسته و تکه تکه شده دختربچهای یا زنی نادان یا ناتوان و بی عملی آنان در برابر ستم و جور استثمار خواننده را به تدریج از روایت داستان دور میکند. در داستان “گالیا” که مستقیما به جنبش جنگل اشاره دارد همچون سایر داستانها بیشتر شاهد هول و هراس نویسنده از روند وقایع هستیم تا سوژگی شخصیت داستان. زن در “پشت در بسته” به خواسته مدیرش تن در میدهد، زن در “روی پلکان” دست به خودکشی میزند. زن در “بیجار” تنها صدای بی صدای خود را از کوه آشغال میشنود، دختر بچههای داستانهای کامیون چادردار و بر قفس خونین تو میگریم صرفا راوی فاجعه ای که بر سرشان آمده یا در انتظارشان هست. نویسنده در داستان “دست” میگوید نباید از زنان آفریده او امیدی به یافتن راهی به رهایی داشت.
ادبیات و سوژهگی شخصیتها
در تک تک داستانهای مجموعه داستان بیجار شاهد زخمی هستیم که در ژرفای وجود نویسنده لانه کرده و روح او را میخراشد، زخم فقر، اسثمار و نومیدی. اما این ستم با اراده و آگاهی تنیده نمیشود تا به منصه ظهور برسد. وقایع گویی بیرون از جهان داستانی شخصیتها میگذرد و شخصیتها را به کنش و پراکسیس وانمیدارد. انسان تنها موجودی است که در رابطه با طبیعت، جهانی از اشیاء و نشانهها را خلق میکند. این جهان شامل نهادها، ساختارها و فرهنگ است و محصول کنش پیشین و شرط کنش کنونی انسان است. در مجموع این داستانها شخصیتها در بطن چهار عنصر کار، هنر، زبان و انقلاب جهان خود را بنا کردهاند، اما این جهان ساخته شدۀ اغلب بیگانه، همان گونه که در داستانهای بیجار میبینیم از طریق فتیش کالا، بوروکراسی و سنتها و آداب اجتماعی در برابر سوژه انسانی قد علم میکند. انسانها (شخصیتهای داستان) را به بند میکشد، استثمار میکند و به خودکشی میکشاند. این بیگانگی از سوی سوژه (زیستار انسانی) به چالش کشیده میشود و از طریق پراکسیس (کنش حمعی آگاهانه) دچار دگرگونی و تغییر میشود؛ اتفاقی که در این مجموعه داستان نمیافتد.
نقش آگاهی و اراده در دیالکتیک اجتماعی و پراکسیس
کنش جمعی حاصل جمع اراده و آگاهی است، زیرا آگاهی بدون اراده تبدیل به خیال پردازی سترون میشود و اراده بدون آگاهی به جبرگرایی میانجامد. انسان به عنوان تنها موجودی که آگاهانه از طریق کار بر پیرامون خود تاثیر میگذارد، از پیرامون خود نیز تاثیر میپذیرد، این دیالکتیک باید به فراروی آگاهی صرف به آگاهی انتقادی از قواعد اجتماعی و اقتصادی موجود تکامل یافته و شخصیت به سوژه فرارود. سوژه با پرسشگری و از طریق پاسخی که میدهد به کنش جمعی برای تغییر واقعیت عینی میپردازد. هنر و ادبیات در این زمینه به مثابه آزمایشگاه انقلاب عمل میکند. هنرمند (نویسنده) در اثر خود قواعد عرفی را کنار میزند. ساختارهای قدرت را در هم میشکند تا زیستارهای انسانی روابط تازهای را بیافرینند و تجربه کنند. هنرمندان بزرگی چون برشت و داستایفسکی با شبیه سازی شرایط عینیِ ممکن، مخاطب را وامیدارند تا واکنشهای عاطفی و اخلاقی خود را محک زده و بیازماید. در این جا هنر با (نفی آن چه هست1) آن چه باید باشد را تمرین میکند. هنرمندان بزرگ با ایجاد حس همدلی در مخاطب از طریق بدن و عاطفه پراکسیس اجتماعی را تمرین میکنند. اشعار پابلو نرودای اسپانیایی، محمود درویش فلسطینی، الکساندر بلوک روس و نقاشیهای پیکاسو و فریدا کالو، نمایشنامههای برشت یا فیلمهای چارلی چاپلین و آثار نئورئال روسلینی زمینهها و شرایط را برای شکست فاشیسم، نژادپرستی و سرمایهسالاری پیشاپیش در اذهان تودهها ایجاد کردند. در این آثار هنر به مثابه نقد درون ماندگار با آشکار کردن تناقضهای پنهان، زیستار اجتماعی را برجسته میکند. هنر با این کار به زیستار اجتماعی کمک میکند تا از واقعیت مسلم فاصله بگیرد و آن را به مثابه ساختارهای تاریخی ببیند. نرگس مقدسیان به زیبایی و با کمترین توصیفها و ترکیبها خشونت، سرکوب، بیگانگی و شئی شدگی حاکم را نمایش میدهد؛ او با نشان دادن زندگی فرودستان جامعه علیه کالایی سازی هنر (ادبیات) میشورد و با نقد قواعد جاری و حاکم علیه جزم اندیشی برمیخیزد، اما شخصیتهای او یا مانند روایت “گالیا” اختیار محض است یا به سان سایر داستانها حاصل جبر مطلق. کنش اجتماعی شخصیتهای داستانهای بیجار بی توجه به جهان زبان و معنا که بایستی ساختارهای اندیشگانی و ناخودآگاه آنها را شکل دهد با واقعیت عینی دارای رابطه دیالکتیکی نیستند. آنها موجودهایی پذیرنده هستند تا پردازنده. در برابر نظام سرمایهداری که تا پوست و استخوان استثمارشان میکند (داستانهای بیجار، روی پلکان، جولف بیجار، بازار، کامیون چادر دار، پشت در بسته، قلم فروشی، و تا حدودی بر قفس خونین تو میگریم) واکنشی منفعلانه با پذیرش استثمار و تن دادن به وضع موجود دارند. در داستانهای “بیجار” و “جولف بیجار” و “آشغال کوه لندفیل” و …) در برابر ویرانی طبیعت و زیست انسانیشان تابع محض هستند. حتی در داستان بر قفس … که پدر شاهد باقی مانده جنازه فرزند خویش است با وجود آگاهی طبقاتی و داشتن آگاهی انتقادی واکنشی از خود نشان نمیدهد.
این صدا… روایت هول
بی شک داستان”این صدا تا کجا با ما میآید؟” یکی از شاخصترین داستانهای این مجموعه است که باکمی دستکاری میتوانست به یک اثر شاخص ادبیات فاجعه بدل شود. داستانی هولناک که به آثار گوتیک پهلو میزند و حکایت تیرباران دسته جمعی گروهی زندانی را از زبان یکی از تیرباران شدهها روایت میکند. شخصیت اصلی که هنوز از پیکر او و همرزمانش خون میچکد در کامیونی که روی هم ریخته شدهاند به صدای چکه خون بر آسفالت گوش میدهد. او به خود بشارت میدهد که این چکه چکه چکه خون که معلوم نیست تا کجا با ما میآید؟ میتواند نشانی گورستانی باشد تا بازماندگان بر خاک آن زمزمه کنند، یا گوری که زنش موهای کنده خود را بر خاک آن بیفشاند. اما نویسنده با گرداندن جنازهها بر گرد شهرها و حرکتی دایرهوار و تکرار دوباره مراسم تیرباران، در نهایت راوی هراس و هول فرودستان از ستم فرادستان باقی میماند.
1- مارکوزه





















