یک شعر از فرزانه قوامی
«آسیه در گرداب»
آیا نبینی قصهی عاشقانهی قوها را به قعر آب؟
آیا نبینی امواج فسردهی دریا را به عمق خواب؟
و فصول پیاپی را پابرجا به کام مرگ؟
آیا نبینی طلسم سکوت را نشسته بر روان
راهها را روانه به حیرت
و راهیان را رنجور از آوای چکاوک
باش تا سیل دمادم جولان دهد بر کوههات
تختهسنگها خو گیرند به آوات
غلتان به جالیز هوسها پرتاب شوند و بپوشانند روی آسمان
در سیاهی آن لحظهی خوف
نفسهام بیامیزد با نفسهای دیگری
بیامیزد با آتش و کنجی گرم
بیامیزد با لبریز و تندر از پسِ سرخ
بنشینم بر خوانِ گستردهی مرگ
ورد و تثلیث بشکنم
از احلام و اهرام بگذرم
بالا بلند و مومیایی
گنجینه در کنار و اسرار بسیار
در بر پاشنه بچرخانم و بپرسم مدام
تویی آسیه؟
موسات کجاست
تا نبض رسوام به دست گیرد و رخشان شود سیماش؟
غرق شدهام در نیلوارهای که شستوشوی تنم بود
رقیقالقلب میسرودم
لحظهی تباهی درد را در آغوش فراموشی
مرا ببین آسیه!
قحطی به جانم اوفتاده
استخوانهام بر نغمههای جهانم ضرباهنگ جدایی نواخته
آن عصای جادو
آن عذاب عظیم
مزارم را دو نیم نساخت؟
قدحی بنوش و اهرام به تبار فرعون سپار
پای نازکت به دست گیر و سوی نیل شتاب
تو آسیه! تو!
هرگز به خواب اوباشان رفتهای؟
در کام آن دیگران غلتیدهای؟
همچون شاپرکها گِرد گلها رقصیدهای؟
قندیل بر مژه سوزاندهای و اشک از زبان شستهای؟
همچون اندام حوا
فتان و دلربا
بر بامها خندیدهای؟
تو آسیه! تو!
مزارت کجاست تا مردمان بر آن نوشخواری کنند و از رطوبت
آن نخستین دانه بر بچهدانشان بروید
گیاه از گیاه بزایند
و نیل به آبیاری اندامشان شتابد
تو آسیه! تو!
موسات را نفرین کردهای تاکنون
که جعد موهاش و کاکل رنگینش
بسوزد به هُرم آفتاب؟
از گاوهای سامری پرسیدهای تاکنون
فرزندم کجاست؟
تو، آسیه! تو!
پنهان از شویت
بر آبهای عریان تن شستهای؟
چشمهات آیا میزبان چشم دیگری بوده به ناله؟
خشمت تاکنون شکسته
شیشهی عطر و قلب نازک اسیرانِ خاک را؟
راندهای برادران تنیات را از سرزمین موروثیت؟
تو آسیه! تو!
فرمان موسات ز بَر کردهای آیا و پرسیدهای از او
انسان کجا برود بمیرد با آرزوهاش زین پس؟
خوی نیکان کُشتهای هرگز
و از خون آدمی دیدهای خوشتر بر خاکِ داغ؟
فرمان بردهای تا ابد
از دو مار خفته بر تابناک گنج نهفته بر سینه؟
فرمان ببر، آسیه!
فرمان ببر، آسیه!
ده روز و شب مانده به پایان جهان و سرگشتهام من
آتش به پا خاست از کوه و
آتش به پا خاست از طور و
آتش به پا خاست از دامان من
تو، آسیه! تو!
ده شب امان بده به تنم
که از خاک است و
خاک تنهاست و
تنها را گزیز نباشد از تنها و
گریز باشد از فرمان!
مرا ببین، آسیه!
رقصان میان گرداب و خندان میان گردباد
قدحی مینوشم و فرمان به نیل میافکنم
خلخال به خاک میسپارم و برق نیمتاج به باد
گهواره واژگون میسازم بر آب
بالابلند و مومیایی
میچرخم بر سیمابِ رنجهام
میسرایم از جانِ شیدام
و ندا سر میدهم:
فرمان مبر، آسیه!
#فرزانه_قوامی
* شعر «آسیه در گرداب» از کتاب تازه منتشر شدهی او «بدرود واپسین افسون پاندورا» برگزیده شده است.





















