سه شعر از سارا محمدی نوترکی
۱
ابر
در رفتنِ نرفت
به مکثِ بیجهت
لایهای از «نه» را
بر ارتفاعِ آسمان
وارونه میتاباند
و جهان در خطِ عمودیِ ابر
به ناتمامِ ناتمام میپیچد
درخت در ایستادنِ ایستاده
پاهایش را
به آمدنِ بیآمد
واژرفت میکند
و سایه در شانهٔ سایه
از رفتن به لغزشِ طولانی
میافتد
تا قامتِ نور
به شکلِ مکث قد بکشد
برگه در کلاژِ کلاژ
نه میرسند
نه نمیرسند
فقط جهتی را
از جهانِ بیخبر
به «هنوزِ هنوز»
پخش میکنند
و رسیدن در نرسیدن
به هندسهای
از بینامی تبدیل میشود
ابر
باریدِ نبارید را
در ناتمامیِ خودش تکرار میکند
و مکث از مکث
به شکلِ آمدن
واژهچرخ میسازد
تا باران در باران
به تکرارِ بیباران برگرد و
آمدن در آمدن
به کلاژی
از «بیجهتِ بینام»
تبدیل میشود
و جهان در لایهٔ لایه
به ناتمامِ ناتمام میپیچد
چنانکه هیچ رسیدنی
به رسیدن نمیرسد
۲
گنجشکها رفتهاند
و من، در هوای کج ایستاده،
نه به دنبال پرنده،
بلکه در حضورِ خودم،
قدم میزنم.
سایهٔ دیوار،
نه دلهدزدی،
بلکه امتدادِ من است
که بالا میرود.
لرزشِ پروازِ آخرین پرنده
در دستهایم نیست،
در فضای اطرافم است،
و من آن را لمس میکنم
بیآنکه چیزی داشته باشم.
سبیلهای گربه،
چکهچکه،
وقت را نمیریزند،
بلکه حضورِ زمان را
در حجمِ باران
آویزان میکنند.
کوچه،
به سمت نبود کش نمیآید،
بلکه من در امتدادِ آن
به نقطهای میرسم
که گربه،
نه گربه،
نه نور،
بلکه بخشی از من است
روی دیوار.
هنوز چیزی میچکد،
نه آب، نه خون، نه پر،
بلکه لحظهای نیمهزنده
که در حضورِ من
به جا مانده است.
۳
یک آبی را
گل کن
تا سرخ شود
یا نشود
رنگ، همیشه
بهانهایست برای گفتنِ
بیگفتهها.
شقایق
پوستِ نازکِ نازکِ نازک
میریزد روی زبانم
وقتی میگویم
آبی را سرخ کن
لاله را نه
لاله را چرا
گلخانه را
در نحوِ جمله
جابهجا میکنم.
گلفروش
میگوید:
رنگ میزنم
یا رنگ میزنَد
یا رنگ
میزندم
در آبیِ آبیِ آبی.
پس چرا که نه
نه که چرا
نهِ نه
در دهانم
میچرخد
مثل برگِ گلِ بینام.
این است شعر
یا شعرِ این است
که فکر میکنند
تو فکر میکنی
یا فکر
تو را
میکند.
#سارا_محمدی_نوترکی





















