یک شعر از شهپر کارگریان
می روم گر چه ز من باز نکردی یادی
تو که در بردن دل با نگهت استادی
چه فراموش شد آن عهد که با ما بستی
چه سخنها که به دل ماند و شده فریادی
من نگویم که دل از دام غمت باید رُست
تو بگو از چه به شیرینی این فرهادی
دل من مست و کلامم همه در وصف تو شد
که در این عالم حسرت نرسید امدادی
این همه قافیه و بیت و غزل از تو سرود
طبع شاعر به شب شعر کُند بنیادی
#شهپرکارگریان





















