یک شعر از سهراب مهدیپور
پیغام پسغام
یکی عینکش را جابجا کند
اصلاً دوربین بیندازد
نه برای رصدِ بز و کَل
که سلام مرا برساند به آن هایی که
چشمداشتی به مهر من ندارند
مثلاً به کوه
راستی نمیخواهد کوله پشتی ببندد
و برود تا دامنه ی گَوَن پوش
که بنفش کرده اند قلمروِ کبک ها را
و سر سلامت بگوید
به کوه هایی که شناسنامه ها را تصاحب کرده اند؛
مَزیار
شروین
قلعه فرنگیس
دو برار
و سه خواهرون
چه کسی جای چه کسی باید خجالت بکشد
وقتی هیولای دامنه ی دماوند زنجیر پاره کرد
و کولیان
هیچکدامشان پتکی بر سندان نکوفتند
تا سلسله ها دوباره حلقه در حلقه شوند
حالا که این زحمت را به خود نمیدهد
دستکم یک شاخه رز
فقط یک شاخه
شاباشِ نسترن هایی کند که گیسوهایشان را
به باد داده اند
تا صنوبرها نخشکند
و گنجشک ها
“گلِ مریم” بخوانند
و درخت ها
“تمام شد زمستان” را جشن بگیرند.
بالاغیرتاً یکی از شمایان
– بله با شما هستم-
جمله هایی از این این شعر را
روی سنگ های سیاه بکَنَد
بگذار سنگ شکنی کنند و
خون شتک بزند از درزها
و پدر بر جنازه برقصد
سلام رسان، سلامت باشد
-این را کسی میگفت
که تنها پژواک صدایش درّه ها را به آغوش میکشید
کوه هنوز آن
قدرها ناتوان نشده
که به خلسه ی سکوت فروبرود
قلّه ها
برای فتح شدن آفریده شده اند
و انسان، باری
یک قامت از چکاد بلندتر ایستاده است . . .
#سهراب_مهدی_پور





















