یک شعر از جمشید عزیزی
سرو
ما هرگز دست از سر خودمان برنمیداریم
زیر آفتاب سیاه میشویم
در سیل سر به تختهسنگها میکوبیم
خاک میشویم
آب میشویم
از اعماق زمین
میپریم بیرون
مذاب میشویم
در خیابانْ جاری
ترافیک میشویم
در زندان آزادیم
هرچند یک روز آزاد میشویم
عزیزانمان نگرانمان هستند…
ما هرگز دست از سر خودمان برنمیداریم!





















