Advertisement

Select Page

یک شعر از فانوس بهادروند

یک شعر از فانوس بهادروند

 

برای پخشان عزیزی

 

من پخشان
گونه‌ای از شعرم
به زبان مادری‌ام
من زنی کُردام
از تبار خونی‌گل‌ها
سفرکرده‌ام تاااا
تاااا آنسوتر از خودم
تاااا آنسوی از مرزها
از هر سلول از پوستم
می روید هزار واج
با هر پرتو گرم
که از دریچه‌ی تنگ سلول
خود را می‌کشاند
به‌ تک تک سلول‌هایم …
تو پخشان
همان شعری به زبانی
که دوست می دارمت
پدرت نیز دوست می‌داشت
رنگ‌ روشن توت فرنگی را
درنوازش چشم هایش
که دست هایش را سرخ می‌کرد …
اکنون می‌نویسم ات
جانان
در رویکردی دیگر
جلوه‌ای
که در آیینه آمد
همان جانی
که در شهر می‌‌گذشت
هر روز ..‌.

۱۴۰۴/ ۵/۱

#فانوس_بهادروند

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights