یک شعر از فانوس بهادروند
برای پخشان عزیزی
من پخشان
گونهای از شعرم
به زبان مادریام
من زنی کُردام
از تبار خونیگلها
سفرکردهام تاااا
تاااا آنسوتر از خودم
تاااا آنسوی از مرزها
از هر سلول از پوستم
می روید هزار واج
با هر پرتو گرم
که از دریچهی تنگ سلول
خود را میکشاند
به تک تک سلولهایم …
تو پخشان
همان شعری به زبانی
که دوست می دارمت
پدرت نیز دوست میداشت
رنگ روشن توت فرنگی را
درنوازش چشم هایش
که دست هایش را سرخ میکرد …
اکنون مینویسم ات
جانان
در رویکردی دیگر
جلوهای
که در آیینه آمد
همان جانی
که در شهر میگذشت
هر روز ...
۱۴۰۴/ ۵/۱
#فانوس_بهادروند





















