داستان کوتاه: لای نور
آفتاب ظهر بندر بوشهر به یک وجبی فرق سرم رسیده بود، شرجی هم کلافهترم میکرد. همه پولم را برای ورودی استخر داده بودم و حالا فاصله چهار، پنج کیلومتری آنجا تا خانه را باید پیاده گز میکردم، همینطوری بیحال کنار خیابان ساحلی را گرفته بودم و راه میرفتم، هرچند دقیقه یک بار برمیگشتم و به امید اینکه ماشینی رد شود و شاید دلش بسوزد و سوارم کند نگاهی به پشت سرم میکردم، اما هر چقدر گرما و کلافگی بود، ماشین نبود.
یکدفعه از پایگاه هوایی یک اتوبوس خط واحد بیرون آمد، دویدم تا به تابلوی ایستگاه اتوبوس برسم، تابلو دور بود و اتوبوس نزدیک، برای اینکه آن را از دست ندهم و دلش برایم بسوزد و خارج از ایستگاه سوارم کند، آمدم وسط خیابان، اتوبوس ایستاد. سوار که شدم، گفت:
– توی ایستگاه نبودی، دیدم درب و داغونی سوارت کردم.
هیچکس توی اتوبوس نبود، پرسیدم:
– حالا صد متر این طرف، اون طرفتر توی گرما به جایی بر نمیخوره!
گفت:
– سرویس آخرم بود، خواستم برم خانه، برای همین گرما دلم برات سوخت.
باورم نشد، فکر کردم دنبال پول دستی است و برای همین گفتم:
– میخواین نگه دارین پیاده شم.
گفت:
– به جای پررویی یه کلمه بگو ممنون!
من هم به جای پرروی یک کلمه گفتم:
– ممنون!
راننده گفت:
– کجا بودی؟
گفتم:
– استخر
خنده بلندی کرد و گفت:
– کنار دریا باشی، سر ظهر اونم تابستون بری استخر؟! تو بوشهری نیستی، نه؟!
بعد گفت:
– میدانی من کجاییام
گفتم:
– کجاییای؟
با غرور گفت:
– آبادانی، میدونی آبادان کجاست؟
عرق از پشت گردنم شره میکردی داخل لباسم، حوصلهام نداشتم و فقط شانه بالا انداختم.
سیگاری روشن کرد و گفت:
– میخوای برات یه دهن بخونم؟
و بعد بدون اینکه منتظر جواب باشد،گفت:
– هرچند نهار قلیه1 خوردم ولی …
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش و…
موقع خواندن فرمان را ول کرد، با یک دست سیگار را به دهانش چسباند و دست دیگر شعر را در هوا تراشید، ترسیدم و آمدم سمتش و گفتم:
– مواظب فرمون باشید.
دیدم چشمهایش را هم بسته است، گفتم:
– چشمهاتون را چرا بستین؟
گفت:
– آدم وقتی چشمهاش رو میبنده حسهاش بهتر میشه، نشنیدی خود خیام هم وقتی این شعرو میگفته چشمهاش بسته بوده، چشمهام که میبندم صدام هم بهتر میشه.
گفتم:
– اینجوری که …
حرفم را قطع کرد و گفت:
– نترس، بعضی وقتها لای چشمم را باز میکنم. آدم باید گاهی چشمهاش رو ببنده ولی لای چشمهاش رو باز بذاره.
صدایش لرز خفیفی داشت، انگار چیزی را یادش آمده باشد. من ساکت ماندم و فقط نگاهش میکردم مردی با چشمان بسته که میان آفتاب تند و دود شعر میخواند. شوفر آبادنی2 خندید، من هم برگشتم و نشستم و بعد خندیدم.
سرمیدان پیادهام کرد، دور زد و رفت. چشمهایم را بستم و چند قدم آمدم، بعد لای چشمهایم را باز کردم و دیدم یه موتوری جلویم ایستاده، گفت:
– بپر سوار بچه محل!
سوار شدم، باد گرم توی صورت میخورد و چشمهایم را بستم و فقط لایش باز ماند.





















