داستان کوتاه «سید فیدل»
تقدیم به مرحوم سید موسوی کارگری که عاشق فیدل کاسترو بود
ماسموسک رادیو را با دستش میچرخاند. صدای خشخش امواج میآمد. بعضی وقتها صدایی میآمد و دوباره قطع میشد و باز خشخش. مرتب میچرخاند تا رادیو مسکو را بگیرد. چند سالی بود سمت آن نمیرفت؛ فراموش کرده بود. اصرار یاور بود که رادیو ترانزیستور مولود، زنش، را گرفت. قبلاً میدانست روی چه فرکانسی است و با یک دور چرخاندن آن را میگرفت. شاید اینهمه خشخش، مال پارازیتی بود که میانداختند روی امواجش. این را یاور میگفت: “سخته گرفتن رادیو مسکو، طول میکشه تا پیدایش کنی. با روسها خوب نیستند، به همین خاطره که نمیشه رادیو رو گرفت.”
****
از همین رادیو بود که همه اخبار حزب و اتفاقات و اعتصابات کارگری شرکت نفت آبادان را دنبال میکرد. شببهشب، با اینکه مولود غر میزد: “از صبح که بیرونی، الانم که میای، گوش به رادیو که ببینی در مورد شاهکارات چی میگن!” چقدر شبها یا صبح زود، قبل از اینکه برود سرکار، گوش میداد. میخواست دست پر برود، با خبرهای دستاول از اعتصابات کارگران شرکت نفت، از تمام مناطق نفتخیز، از هفتگل تا مسجدسلیمان، از گسترش اعتصابات و حمایت کارگران سراسر ایران و از خبرهای حزب و پیامهایش برای کارگران. بعد، خبرها را میان کارگرها پخش میکرد. خبر کودتا را از همین رادیو شنید و بعد، پایش گریست. از آن سال، دیگر طرف آن نرفت.
مولود گفت: “دوباره رفتی سمت رادیو؟ خسته نشدی مرد؟ چیزی گیرت اومده اینهمه سال که گوش کردی؟ یادته؟ نمیخوای درس بگیری از اینهمه شکست؟ بسِت نیست از آوارگی و دربهدری؟”
سید گفت: “زن، این یه چیز دیگس! اگه صداشو بشنوی، کولاک میکنه تو حرف زدن. پشمای امپریالیسم آمریکا از ترسش داره میریزه!”
مولود گفت: “به قول تو، اونا هم میخواستند رفاه برای طبقه کارگر بیارن. چی شد؟ همه درجا زدند. شما رو ول کردند رفتند خارج. یادته چقدر فحش میدادی؟”
****
بعد از چند بار، موفق شد؛ ولی صدای گوینده خش داشت. ضعیف بود، نمیفهمید چه میگوید. خسته شد، حوصلهی سابق را نداشت. چند بار دیگر آرام چرخاند، بالاخره موفق شد. صدای رادیو صاف شد. خوشحال بود که توانسته بگیرد. صدای گویندهی زن برایش آشنا میآمد و آن جملهی تکراری را گفت: “اینجا رادیو مسکو. صدای ما را از مسکو میشنوید.”
اگر یاور اصرار نمیکرد، هیچوقت سمت آن نمیرفت. او خبر برایش میآورد. هنوز کلهاش بوی قورمهسبزی میداد، دنبال یه حکومت کارگری بود. تشویقش کرد که خبرهای رفیق فیدل کاسترو را از رادیو مسکو بشنود. دلش از این رادیو پر خون بود: “اولش کلی دم زدن از حکومت کارگری، بعد که دیدن اوضاع خرابه، پشت به همهی ما کردن.”
روزی که یاور در پالایشگاه گفته بود در کوبا انقلاب پرولتاریا شده و رهبر آن فیدل کاستروئه، مشتاق بود در موردش چیز بیشتری بداند و اینکه فیدل چطور آدمیست. باورش نمیشد که یک حکومت کارگری سر کار آمده باشد، آن هم بیخ گوش یانکیها. کلی نقشهی جغرافیا را گشت تا توانست با کمک پسرش، روزبه، روی نقشه، کوبا را پیدا کند. راست میگفت یاور؛ کوبا چسبیده بود به آمریکا. تا گوینده گفت “رهبر انقلاب کوبا” به وجد آمد. میگفتند قدبلند و ریش بزرگی دارد، مردی که کوبا را از شر یانکیهای آمریکا نجات داده. حالا که به نقشه دقت میکرد، دقیقاً چسبیده بود به آمریکا.
“اون وقت، از اون سر دنیا به راحتی اومدن، با چند تا آدم بیمخ کودتا کردن و دولت مصدق رو سرنگون کردن و تمام آرزوهامون رو به باد دادن.”
در اتاق را بست، گوشش را نزدیک رادیو برد و صدایش را کم کرد. مشتاق بود صدایش را بشنود. یاور میگفت: “خیلی با حرارت حرف میزنه، آدمو میخکوب میکنه.
“لاکردار چند ساعت میتونه حرف بزنه؟” باورش نمیشد آدمی پیدا شود که بتواند اینطور حرف بزند. مگر چه داشت بگوید برای کارگران؟ حس خاصی داشت، هر لحظه منتظر بود که گوینده بگوید: “به سخنان فیدل کاسترو گوش بدهید.” تا گفت، یکمرتبه قلبش تند شروع کرد به زدن. برق شوق در چشمانش موج میزد.
صدای مردی از پشت بلندگو که با حرارت حرف میزد را شنید، آن هم تند و سریع. انگار برای جمعیت زیادی سخنرانی میکرد، چرا که مرتب صدایش را قطع میکردند و هورا میکشیدند. بعد که صدا فروکش میکرد، دوباره شروع میشد. جمعیت نمیگذاشت حرفش را تمام کند. آنقدر تند صحبت میکرد که گوینده نمیتوانست ترجمه کند و عقب میافتاد. نشان میداد که در ترجمه کردن کلافه شده است. تا حالا کسی مثل او را ندیده بود که اینقدر با هیجان حرف بزند. هیچکدام از سخنرانان حزب که برای ادامه اعتصاب به میان کارگران شرکت نفت آبادان میآمدند، اینگونه سخنرانی نمیکردند و مردم را به شوق نمیآوردند. او بدون آنکه در صحبت کردن مکث کند یا تُپُق بزند، پشت سر هم حرف میزد.
تنها کسی که از حزب میآمد و شور و هیجان در میان کارگران ایجاد میکرد و با حرارت حرف میزد، طوری که نمیگذاشتند حرفش را تمام کند و مرتب هورا میکشیدند، اسمش را یادش نمیآمد. اولش با “س” شروع میشد. چه حرفهایی میزد! از آینده طبقه کارگر میگفت و اتحادش با دیگر زحمتکشان.
کارگران هورا میکشیدند و سخنرانی را قطع میکردند.
“رفقای کارگر، امروز روز بزرگی برای ماست! روز ملی شدن نفت. تونستیم دست انگلیس پیر رو از منابع نفت کوتاه کنیم.”
دوباره هورا میکشیدند.
“رفقای کارگر، با حمایت شما و اعتصابات کارگران نفت تونستیم گام بزرگی برداریم. زندهباد کارگران و زحمتکشان!”
“رفقای کارگر، حزب به شما افتخار میکنه. با حمایت شما، زحمتکشان در برابر امپریالیسم پیروز میشویم.”
بعد فریاد کارگران و تشویق آنها فضا را پر میکرد. او و یاور در صف جلوی کارگران، با بیلرسوتی که به تن داشتند، مشت خود را گره کردند و همراه کارگران بلند هورا کشیدند.
“لعنتیها چقدر وعده و وعید دادند! بعد اون شکست بزرگ، با آنهمه کارگری که پشتشان بودند، آخرش که چی؟ شکست جنبش نفت، بعد هم زندان، چقدر تف و لعنت! نامردها ما را ول کردند به امان خدا. یک مشت کارگر بیچاره را.”
“بعد که برگشتم، نگاه کارگرها از هزار تا فحش خواهر و مادر بدتر بود. انگار ارث پدرشونو ازت میخواستن. وقتی میرسیدند، سرشان را پایین میانداختند، انگار تو را نمیشناسند.”
اگر یاور نبود، دق میکرد. با هزار منت، دوباره گذاشتند برگردد سر کار. آن هم به واسطه حاجی فورمنش. گفته بود به تخصصش نیاز دارد. کلی از او تعهد گرفتند که دیگر حق ندارد در مورد مسائل کارگری در پالایشگاه حرف بزند. باید سرش توی کارش باشد.
***
یاور سراسیمه از دوچرخه بیستوشش پیاده شد، اطرافش را پایید. درِ خانه را محکم زد. در نگاهش ترس و وحشت موج میزد.
از آن طرف صدای سید آمد: “چه خبره؟ دارم میام لاکردار، در رو از جا کندی!”
میدانست تنها کسی که اینگونه در میزند، یاور است. هر وقت خبری یا اتفاقی میافتاد، اینگونه در میزد.
سید تا در را باز کرد، یاور خودش و دوچرخهاش را هل داد داخل.
یاور: “سید! خبر داری؟ ریختن دارن کارگرها رو میگیرن؟ دم گیت سیزده و هجده مأمور گذاشتن، بعضی کارگرها رو گرفتن. میگی چیکار کنیم؟”
“تو مطمئنی؟”
“ابوالقاسم داشت میرفت، دیده دم گیت سیزده شلوغه و بگیر و ببنده. اون خبر داد.”
“معلومه! کودتا کردند که به حساب ما برسند. که اعتصاب؟ نفت ملی کردیم؟”
“خبری از حزب نداری؟ چه دستوری داده؟ چیکار کنیم؟”
“از صبح پای رادیو مسکو ام، ببینم خبری میده یا پیامی از حزب داره. البته اونا…”
میخواستند کاری بکنند، جلوی کودتا را میگرفتند! با آنهمه افسر و کادر نظامی که داشتند. باید یه مدت آفتابی نشیم، بریم از این شهر.
-کجا بریم؟ هرجا بریم، میگیرنمون!
-برو جایی که نشناستت. برو دیگه لاکردار، چرا مونو نگه میکنی؟ تا مو هم یه فکری به حال خودم بکنم.
یاور مثل آدم درمانده نگاهش میکرد، فکرش کار نمیکرد. منتظر بود سید یک نشانی، یه جایی بگوید.
-برو طرف فامیلات تو برازجان یا بوشهر. مو هم میخوام برم ایذه.
یاور با شنیدن این حرف، مقداری از ترس و نگرانیاش فروکش کرد. با حالت ذوقزده که راهحلی پیدا شده، گفت:
-راست میگی؟ چرا این فکر به مغزمو خطور نکرد؟
-پس چرا معطلی؟ برو تا نیامدن سراغمون.
سید در را باز میکند و سرک میکشد توی لین. هیچکس نبود. گفت:
-بیا برو.
یاور قبل از اینکه بیرون برود، سید را در آغوش میگیرد.
-رفیق، حلالم کن.
بعد، با سرعت، قبل از اینکه اشکش را او ببیند، با دوچرخه از خانه بیرون میآید، سوار میشود، شروع میکند به پا زدن و سید رفتنش را نگاه میکند.
بعد خبر آوردند که پسر یاور میگفت باباش قبل از اینکه به خانه برسد، مأمورها ریختند و او را گرفتند. انگار منتظرش بودند. بعد هم آمدند سراغ سید. چند سال زندان و آب خنک خوردند.
***
چند ماه دربهدری و بیکاری کشید. کلافه شده بود. هرچه میرفت پالایشگاه و درخواست برگشت به کار میداد، محلش نمیگذاشتند. نمیتوانست برود داخل. بعضی وقتها میرفت یک گوشه میایستاد و تماشا میکرد که چطور کارگرها با دوچرخههای هندی و انگلیسی، با بیلرسوت و بعضیها سه پرتاس توی خورجین یا روی دسته دوچرخهشان، و یا با اتوبوسهای شرکت نفت وارد پالایشگاه میشدند. دلش لک زده بود برای صدای فیدوس پالایشگاه که صبح زود زده میشد؛ شیپور بیدارباش شهر بود. با صدایش، شهر به حرکت در میآمد، انگار با این صدا بود که شهر مفهوم پیدا میکرد.
***
کارگرها با بیلرسوت* و کلاه ایمنی به سر، با دوچرخههایشان و سه پرتاسهای غذا از خانه بیرون میزدند. از هر لین، چند تا دوچرخهسوار سرازیر میشدند به خیابان. در یک آن، انبوهی از دوچرخهها پشت سر هم حرکت میکردند. خیابانها پر از دوچرخه میشد، بعد صدای خندهشان و خوشوبش در فضا میپیچید. شهر را با سروصداهایشان از خواب بیدار میکردند. درب خانهها، از سیکلین تا کواترا، از بهمنشیر تا کفیشه، از ایستگاه یک تا دوازده، باز میشد* و مثل رودخانه جاری میشدند. انگار در یک ماراتن دوچرخهسواری شرکت میکردند. هر کارگر میدانست باید چند رکاب بزند تا به مقصد برسد. سرازیر میشدند از هر گیت* که نزدیک بود، وارد پالایشگاه شده و بعد پیاده میشدند و کارتهای خود را که شماره پرسنلی (اسلمبر) روی آن حک بود، درون دستگاه ساعتزن میکردند. دوچرخهها را آویزان یا گوشهای میگذاشتند و میرفتند پی کار هرروزشان.
قبل از اینکه فیدوس* به صدا دربیاید، بیلرسوت به تن، آماده بود و مولود سه پرتاسش* را تحویلش میداد. آن را روی دسته دوچرخه بیستوهشت هندیش میگذاشت و از خانه بیرون میآمد. وقتی خودش را میان کارگران میدید، جان میگرفت. حال و احوالی، صدای خنده و شوخی کردنهایش با کارگران و بعد، خبرهای حزب و وقایع کارگری را میگفت؛ چیزی که حزب تأکید کرده بود به آن.
-هیچکس تحویلمان نمیگرفت. هرچه رفتیم به دوستی قدیمی سر زدیم، همه خودشان را به کوچه علی چپ میزدند. انگار سید را نمیشناختند. وضع عوض شده بود، انگار لولوخورخورک دیدهاند، لاکردارها! از آدم فرار میکردند لامعصبها. به خاطر شما رفتم زندان، از حق شما دفاع کردم!
مولود پیشنهاد داد:
مرد، برو پیش حاجی و با او حرف بزن، شاید او راه چاره پیدا کنه و دوباره برگردونت سر کار.
***
تو صف پشت سرش ایستاده بود.
حاجی با آن لهجه اصفهانیاش گفت: “به نظرت استخداممون میکنن؟”
سید گفت: “نگران نباش، خیلی کارگر میخوان.”
حاجی گفت: “سه روزه دارم میام و هر دفعه اسم نوشتم.”
سید گفت: “مو یه هفتهس دارم میام.”
حاجی با حالت تعجب نگاهش کرد. در باز شد و جمعیت هجوم بردند داخل. بعد افراد را صدا میکردند.
از آنجا بود که با هم آشنا شدند. بعد، جریان ملی شدن نفت، حزب و کمرنگ شدن رابطه… نمیدانست تحویلش میگیرد یا نه؟ از جریان حزب، میان هر دو شکرآب شد و در مقابل هم قرار گرفتند. حاجی طرفدار کاشانی بود.
رویش نمیشد، چند روز با خودش کلنجار رفت و فشار مولود که میگفت: “میخوای چکار کنی؟ برو ببینش، با هم نون و نمک خوردین!” دیگر تحمل نداشت. چند ماه کارگری کرده بود، چند وقت نسیه جنس آورده بود، خودش رویش نمیشد برود دم دکان، روزبه هم نمیرفت. در تنگنا بود.
سراغش را از یاور گرفت. تمام خبرهای دست اول را از او میگرفت. یاور میگفت: “حاجی خرش همه جا میره، برای خودش برو بیایی داره. رئیس سندیکای کارگری شرکت نفته.”
یاور: “کَکا سفارش ما هم به حاجی بکن، حرفتو قبول میکنه. دلم برای کار تو پالایشگاه لک زده!”
سید گفت: “بذار ببینمش، چشم، باهاش حرف میزنم. اول بذار کارم درست بشه، پالایشگاه بدون تو صفا نداره.”
یاور گفت: “اگر میخوای ببینیش، باید بری گیت سیزده. همش از اونجا داخل پالایشگاه میشه!”
***
قبل از اینکه فیدوس به صدا درآید، از خانه زد بیرون. میدانست از کدام مسیر برود تا زودتر برسد. قبل از فیدوس دوم، حاجی را ببیند. میدانست حاجی با فیدوس دوم دم گیت سیزدهه. حاجی آدم منظمی بود، برعکس بعضی از کارگرها که با فیدوس سوم خودشان را دم گیت میرساندند و ساعت میزدند.
در راه بود که فیدوس اول را زدند. شروع کرد تند رکاب زدن. از نفس افتاده بود که به جلوی گیت رسید. گوشهای ایستاد تا کسی او را نبیند. حاجی با دوچرخه انگلیسیاش آرام پا میزد و میآمد. دقیقاً سر فیدوس دوم نزدیک گیت بود. سوار دوچرخه شد، به طرفش رفت. داشت داخل میشد که صدایش زد: “حاجی! حاجی!”
برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. از دوچرخه پیاده شد.
حاجی گفت: “سید! از این طرفا؟”
همانطور که سرش پایین بود، مِنمِن کرد. نمیدانست چطور شروع کند و حرفش را بگوید.
حاجی گفت: “هنوز با درخواست برگشت به کارت موافقت نکردن؟”
با حالت تعجب نگاهی به او کرد و گفت: “شما از کجا خبر داری؟”
حاجی گفت: “مولود به عیالم گفته که درخواست برگشت به کار دادی.”
حاجی دوباره گفت: “پیشنهاد دادم برت گردونن سرکار. گفتم به اون احتیاج دارم. قراره جواب بدن.”
مانده بود چه بگوید. با حالت ذوقزده گفت: “دمت گرم حاجی، باز هم به تو! خیلی ممنون.”
بعد، سوار دوچرخه شد و با عجله شروع کرد به پا زدن.
***
وقتی حاجی گفت با بازگشت به کارت موافقت کردند، از خوشحالی نمیدانست چه کار کند. از دم خانه تا گیت سیزده، یکنفس رکاب زد. از نفس افتاده بود. وقتی به اداره رسید، میخواست همانجا غش کند.
کلی کاغذ جلویش گذاشتند و بدون آنکه بخواند، امضا کرد. ازش کلی تعهد گرفتند و منت سرش گذاشتند که اگر حاجی پادرمیانی نمیکرد… گفتند باید سرش به کارش باشد و حزببازی در نیاورد. حق ندارد در مورد مسائل کارگری و اعتصاب حرف بزند. اگر هم میخواهد، میتواند توی سندیکای کارگری خودشان عضو شود…
***
اصلاً دیشب خوابش نبرد. دلهره داشت؛ از دیروز که گفتند از فردا میتوانی بروی سر کار، گیج و منگ بود. دور خودش تاب میخورد و مرتب به مولود میگفت: “زن، بیلرسوتم کجاست؟ سهپرتاسمو پیدا کردی؟” بعد از سالها میخواست دوباره پا به پالایشگاه بگذارد، آچار به دست بگیرد و با کارگرها موقع کار شوخی کند. به دوچرخهاش ور میرفت و تمیزش میکرد. سهپرتاسش را با کمک مولود پیدا کرد، سفارش کرد که غذای خوبی برایش آماده کند. بیلرسوتش را که آویزان کرده بود، مرتب نگاه میکرد؛ خوشحال بود که دوباره آن را میپوشد.
صبح زود بیدار شد. میخواست قبل از اینکه فیدوس اول به صدا دربیاید، از خانه بزند بیرون. یک حس گنگی داشت؛ دلش نمیخواست با کارگرها روبهرو شود. از نگاهی که به او میکردند، وحشت داشت. مولود اسفند دود کرد، دور سرش میچرخاند و زیر لب دعا میخواند و فوت میکرد. احساس تنهایی میکرد. یاور نبود. حاجی قول داده بود که کار او را هم درست کند.
در خیابان، تک و توکی کارگر با دوچرخه میرفتند سر کار و اتوبوسها پشت سر هم حرکت میکردند و کارگرها را سوار میکردند. هنوز خبری از خیل دوچرخهسوارها نبود. سرش پایین بود و رکاب میزد. نگران بود؛ نمیدانست چه برخوردی با او خواهند داشت. آیا تحویلش میگیرند مثل سابق؟ همانطور که پا میزد، در فکر بود.
“سلام آقا سید، خوش اومدی.”
“خوشحال شدم از دیدنت.”
“صفا نداره کارگاه بدون شما.”
کارگرها آمدند طرفش که او را در آغوش بگیرند.
“ککا، حواست کجاست؟! الان خورده بودی به ما!”
با صدای او برای یک لحظه تعادلش را از دست داد و نزدیک بود زمین بخورد. پایش را روی زمین گذاشت و توانست از افتادن جلوگیری کند.
هیچکس توی کارگاه نبود. نگاهی به اطرافش کرد؛ همهچیز تغییر کرده بود. از همان اول که وارد گیت شد، احساس کرد همهچیز عوض شده است. نگهبانهایی که او را میشناختند و زمان پخش اعلامیههای حزب با آنها درگیر شده بود، با ترشرویی با او برخورد کردند. نگران بود که کارگرها هم چنین رفتاری با او داشته باشند یا نه؟
یکییکی پیدایشان شد. او خودش را به کار مشغول کرد. طبق معمول، غلامرضا اولین نفر بود که وارد کارگاه شد. مثل همیشه، با دوچرخهی بیستوهشت آمد، آن را آویزان کرد، سرش پایین بود، سلام سردی کرد و رفت ابزارش را از کمدش برداشت.
نفرات بعدی که آمدند، جمیل و رمضان بودند با دوچرخههای بیستوشش. مثل همیشه، جمیل ترانهای از فرید اطرش* را میخواند و باز مثل همیشه، فلاکس قهوهی عربی با آن فنجان مخصوص توی خورجین دوچرخهاش بود. با دیدن او مکث کرد. جمیل خواندن را قطع کرد. سلام سردی کردند و رفتند سمت کمدهایشان. دلش برای قهوهی عربی تنگ شده بود. مینشستند دور هم، جمیل فنجان مخصوص قهوه را به دست میگرفت، دور میزد و فنجان را پر میکرد. تلخ بود ولی طعم خاصی داشت؛ دلت میخواست چند تا بخوری.
تنها کسی که زیاد میخورد، عبدالله بود که هنوز نیامده بود. بقیه دومی را که میخوردند، فنجان را تکان میدادند؛ علامتی که دیگر نمیخواهند. عبدالله تا کفر جمیل را در نمیآورد و چیزی به او نمیگفت، دستبردار نبود. با آن لهجهی عربی میگفت: “ولک، بقیه هم هستند، برای تو تنها نیووردم!” بعد همه میزدند زیر خنده.
آخرین نفری که آمد، عبدالله بود؛ با هیکل لاغر و پاهای درازش. طوری که راندن دوچرخهی بیستوهشت برایش سخت بود. زین دوچرخه را تا آخرین حد بالا آورده بودند تا راحت بتواند پا بزند.
او بزرگِ کارگاه بود. همهی آنها زیر دستش کار یاد گرفته بودند. حس بدی داشت. برایش سنگین بود که مورد بیمهری قرار بگیرد. همه مشغول کار شدند. کمتر طرفش میرفتند و با او همکلام میشدند. یک حس ترس نسبت به او داشتند، میترسیدند نزدیکش شوند. خودش هم چنین حسی را پیدا کرده بود. میدید اگر چیزی از آنها بخواهد، با اکراه جوابش را میدهند. اگر حاجی نیامده بود، شاید ول میکرد و میرفت.
صدایی گفت: “خسته نباشی!”
سرش را بلند کرد. دید حاجی است خوشحال شد؛ دستش را دراز کرد به سمت او و با هم دست دادند. سید گفت: “حاجی، اینا انگار چنوی* دیده باشند، از مو میترسند.”
حاجی خندید و گفت: “نه بابا، اولش میترسند، بعد ببینن خبری نیست، میان طرفت و بهت عادت میکنند، مثل گذشته.”
سرگرم کار بود که فنجانی و دستی را جلوی صورتش دید.
“بفرما.”
نگاهی به بالای سرش کرد. جمیل بود؛ فنجان قهوه برایش آورد، چیزی که از صبح تا حالا منتظرش بود. لبخندی زد، فنجان را گرفت و سر کشید. تکانش داد به این نشان که دیگر نمیخواهد.
جمیل گفت: “شما همیشه دوتا میخوردی.” بعد فنجان را برایش پر کرد.
***
عکس رفیق لنین، با کلهی کچل و ریش پرفسوری، با قیافهای اخمو، و در کنارشان استالین، با آن سبیل پرپشت و نگاه خاصش، و مارکس، با آن ریش بلند و نگاه متفکرانهاش، را در دفتر حزب دیده بود.
اما عکس او را بهسختی پیدا کرد. چهرهای جذاب، مصمم و گیرا داشت، با آن سیگار برگ کوبایی که به لب داشت. کلی دکهی روزنامهفروشی در سطح شهر را با دوچرخه گشت تا بالاخره، اتفاقی، داخل یکی از دکهها عکسش را دید. با دقت برید و قاب گرفت. گوشهی کمدش، دور از دست مولود و بچهها گذاشت.
خیلی خوشتیپ بود. هیچکدام از رفقای حزب چنین تیپی نداشتند. همه سیبیلهای پرپشت استالینی داشتند و آدمهایی منضبط و جدی بودند. اما او برعکس آنها بود. خیلی خوشش میآمد از تیپش و از طرز حرف زدنش. درونش را آتش میزد، به حرکت وا میداشت. دلش میخواست دست به اسلحه ببرد و به جنگ امپریالیسم آمریکا برای نجات کوبا برود.
***
با اینکه مولود غر میزد، رادیو را برمیداشت، میرفت داخل اتاق، در را میبست و پیچ آن را میچرخاند. حالا راحتتر از قبل میگرفت، فرکانسش را میدانست.
بعضی وقتها هم میرفت سراغ رادیو بیبیسی، ببیند این روباه پیر در مورد فیدل چه میگوید. همانطور که علیه ملی شدن نفت کلی دروغ گفته بودند.
از همین رادیو خبر حمله به جزیرهی خوکها را شنید؛ حملهای که توسط نیروهای انقلابی کوبا، که علیه فیدل قیام کرده بودند، صورت گرفت. بیبیسی با آب و تاب خبر را میگفت. اما خبر شکست دشمنان انقلاب را رادیو مسکو داد: مزدوران امپریالیسم آمریکا در جزیرهی خوکها شکست خوردند.
از خوشحالی خوابش نمیبرد. خودش را توی لباس یکی از سربازان انقلاب میدید که در حال جنگ با مزدوران است. کنار فیدل کاسترو عکس یادگاری میگیرد، داشت سیگار برگ را از دست او میگرفت…
صدای مولود او را از چرتش پراند.
با اخم بالای سرش ایستاده بود و گفت: “چقدر تو خواب فریاد میزدی؟ با کسی حرف میزدی؟ همش تقصیر این رادیو لعنتیه که هر شب گوش میدی!”
بعد رادیو را از کنارش برداشت و رفت.
چه جنگی بود! فیدل سوار تانک و او کنارش نشسته بود. با هم حرف میزدند و از پیروزی بر امپریالیسم آمریکا صحبت میکردند. چه نبرد پیروزمندانهای!
اعصابش خرد شده بود از دست مولود. در موقعیت حساسی که با رفیقش، فیدل، بود، آمد صدایش زد!
“زن، چی میشد دیرتر میاومدی بالاسرم و صدام نمیزدی؟!”
باید کل ماجرای خوابش را برای یاور تعریف کند؛ که چطور دوشادوش رفیق فیدل در جزیرهی خوکها با مزدوران یانکی جنگیده و اگر مولود چند دقیقه دیرتر صدایش میزد، علاوه بر عکس یادگاری، شاید میتوانست یک سیگار برگ کوبایی هم از او بگیرد.
***
تمام تلاشش را کرد که قیافهاش مثل فیدل کاسترو شود. روبهروی آینه میایستاد و ریشش را مرتب اندازه میگرفت، یا با قیچی میافتاد به جانش که مثل ریش او شود.
یک اورکت بدبخت و داغون آمریکایی و یک پوتین سربازی برای خودش از بازار صفای حراجیها پیدا کرد و یک کلاه پهلوی از خیاطی گیر آورد.
فقط سیگار برگ کم داشت. آن هم گیر نمیآمد. اگر هم بود، گران بود. آن زمان که انگلیسیها همهکارهی شرکت نفت بودند، فقط چند نفرشان به تقلید از آن روباه پیر، خودش عکس او را با سیگار برگ دیده بود؛ بقیه سیگار معمولی میکشیدند. تمام آبادان را، از بازار کویتیها تا بازار الفی، گشته بود تا یک سیگار برگ گیر بیاورد. با اینکه میگفتند گرونه، ولی باز برایش مهم نبود. در خلوت، همراه یاور میکشیدند تا حس فیدل را پیدا کنند. یاور میگفت شاید توی تهران گیر بیاید؛ توی بعضی از فیلمها، دست هنرپیشهها دیده بود. بعضی از کارگرها که از عراق میآمدند و داخل پالایشگاه کار میکردند، گفته بودند در بغداد و بصره دست بعضی از آدمهای پولدار دیدهاند. حاضر بود پول یک ماه از حقوقش را بدهد.
***
یاور آهسته او را صدا زد: “سید… سید!”
سید همانطور که مشغول کار بود، متوجه صدا شد. دست از کار کشید و به اطراف نگاه کرد. یاور دوباره صدا زد. سید متوجه او شد؛ سر و صورت یاور پیدا بود، انگار قایم شده که کسی او را نبیند. دست از کار کشید، رفت طرفش.
سید گفت: “چه خبر شده؟ اینجوری صدام میکنی؟”
یاور، مثل کودکی که چیزی پیدا کرده باشد، با حالت ذوقزده دستش را از پشت بیرون آورد و سیگار برگ را نشانش داد.
یاور: “لاکردار رو پیدا کردم!”
سید وقتی سیگار برگ کوبایی را دید، لبخند روی لبش نقش بست. عین کودک ذوقزده، شکلک درآورد. گفت: “لامصب، از کجا تیغ زدی؟”
یاور گفت: “از هیچجا، ابوحمزه از بصره برام آورد.”
سید پرسید: “چقدر پول دادی؟”
یاور گفت: “چیکار به این حرفا داری؟ براش چیزی درست کردم، اونم اینو آورد.”
نشستند پشت دیوار کارگاه؛ مثل همیشه که میخواستند اعلامیه حزب را داخل پالایشگاه پخش کنند. اینجا مینشستند، اعلامیهها را از بیلرسوتشان درمیآوردند و هر کدام، قبل از اینکه کارگرها بیایند، داخل کارگاه مرکزی پخش میکردند.
یاور سیگار برگ را داد دستش. سید، سیگار را جلوی بینیاش گرفت و بو کرد. گفت: “عجب بویی داره!”
یاور کبریت را از جیب بیلرسوتش درآورد، آن را روشن کرد و جلوی سیگار گرفت. سید چند پک عمیق زد. نوک سیگار داشت قرمز میشد که سید افتاد به سرفه کردن. یاور سیگار را از دستش گرفت و خودش چند پک زد. بعد دود آن را بیرون داد و گفت: “عجب سنگینه! چه بویی داره!”
سید گفت: “از سیگار اشنوی ما سه پله بهتره!”
سیگار برگ را از دست او گرفت، روی لب گذاشت و آرام پک زد. دودش را بیرون داد. هر دو رفته بودند در عالم دیگر، انگار نئشه شده باشند.
سید: “به خاطر این سیگاره که آمریکاییها میخوان کوبا رو بگیرن؟”
یاور: “دیشب رادیو مسکو میگفت درگیری زیاد بوده.”
سید: “دوباره شوروی داره دخالت میکنه.”
یاور: “میترسم پشت فیدل رو خالی کنه، عین کاری که با حزب کردن!”
حس خوبی گرفته بودند هر دو. آرام دود سیگار را بیرون میدادند.
یاور گفت: “خیلی حال میده! سگش به این سیگار اشنو و بغداد میارزه!”
سید: “این سیگار مال آدمای بورژواست، خیلی گرونه!”
صدای فیدوس پالایشگاه، هر دو را به خود آورد.
سید: “مگه ظهر شد؟ خیلی حال داد! بقیشو بزار برا فردا.”
سید، سر سیگار را روی زمین چرخاند و خاموش کرد، داد به یاور.
یاور: “بزار داخل کمد، برا بعد.”
***
وقتی مولود او را با آن قیافه میدید، میگفت: “مرد، چیکار کردی با خودت؟ بچهها وقتی قیافتو ببینن، میترسن! دیوونه شدی؟ در و همسایه و کارگرها صدات میکنن سید چی؟ فیدل؟!”
او کاری به حرفهای مولود نداشت. احساس میکرد که روح تازهای در وجودش زنده شده. یاور اولین بار او را “سید فیدل” صدا کرد. ذوقزده شد، یک حس خاصی پیدا کرد. اوایل، کارگرها چپچپ نگاهش میکردند، میپرسیدند: “این چه قیافهای برای خودت درست کردی؟”
از وقتی یاور او را به این اسم صدا کرد، کارگرها کنجکاو شدند، دورش را میگرفتند و از او سؤال میکردند. مثل گذشته که اخبار حزب را با طول و تفسیر بیان میکرد و از مرد رؤیاهایش حرف میزد که با اسلحه، کوبا را از چنگ امپریالیسم آمریکا نجات داده بود…
***
خوشحال بود که در پالایشگاه، مثل گذشته به او احترام میگذاشتند و به حرفهایش گوش میدادند. وقتی میگفت اعتصاب، همراهش میشدند. همه دست از کار میکشیدند. بارها در برابر انگلیسیها ایستاده بود و آنها از او حمایت میکردند.
***
داشت وسایل کار را جمع میکرد که صدای یاور او را از حرکت بازداشت. یاور، سراسیمه به طرفش میآمد. حس کرد خبری شده؛ میدانست این نوع صدا کردن، نشانهی خوبی نیست. در صدا و نگاهش میشد همهچیز را خواند. دوچرخهاش را انداخت روی زمین و به طرفش آمد.
نگاهی به اطرافش کرد و گفت: “خبر داری تو محلهی کارون، سه تا چریک، مثل فیدل کاسترو، با مأمورها درگیر شدند؟ دو نفر کشته شدند و یک نفر رو بچهها فراری دادند!”
برای یک لحظه، مات و مبهوت یاور را نگاه کرد. نمیتوانست باور کند که فیدل کاستروهایی مثل او پیدا شدهاند، آن هم با اسلحه! برعکس او که فقط قیافهاش را مثل فیدل کرده بود، آنها اسلحه به دست، وارد خیابان شده بودند…
صدای فیدوس، خبر از پایان کار میداد.
۱/۴/۱۴۰۲ – شاهینشهر
——————
*بیلرسوت:لباس یک تیکه و بلند کار کارگران شرکت نفت
*محله های کارگری شرکت نفت
*گیت :دروازهای بزرگ ورود گارگران به پایشگاه
*سه پرتاس: ظرف غذای که از سه تیکه که روی قرار می گیرند
* فیدوس: صدای بوق که در برای رفتن کارگران شرکت نفت به صدا در می آید





















