Advertisement

Select Page

یک شعر از مینا بنی‌اسد

یک شعر از مینا بنی‌اسد

 

سال‌هاست
درون یک پرنده‌ی وارونه زندگی می‌کنم
آسمان را بلعیده‌ام
و در سکوت مکنده‌ی رحم‌ام‌
اسپرم‌های جهش‌یافته‌ی ترا حمل می‌کنم
هربار که شب
از پلک‌هایم‌عبور می‌کند
خواب پرنده‌ای را می‌بینم؛
که هرگز تخم نگذاشته‌است
من اما با شکمی پُر، در دهلیز آینه‌ها راه می‌روم
و سلول‌هات؛ شبیه ماهی‌های بی‌خواب،
درونم تکثیر می‌شوند
و هرماهی دهان کوچکی
که اقیانوسی از
«تخمک»
را می‌بلعد
من از بندناف ساعت‌ها آویزانم،
موهایم
در غیابِ تو، درخت می‌شوند
و هرصبح انگشتان تو؛ مُهر تعلیقی
میان جنگل!
پرهای بالشم جابه‌جایی نامرئی جاذبه‌ست‌
که قلبم را با نخ قرمز یک قطب‌نما
به دهان یک ستاره دوخته‌،
تا هرصبح
زخم‌هایم؛ که لانه در گلوی تو ساخته
به مختصاتِ فراموشی
مهاجرت ‌کند
آن‌قدر که مرگ
در دهانِ واژه‌های دیگر
دهان باز کند
تمامِ زبان‌ها از کار بیفتد
و انبوهی از امکان
در تاریکی لایه‌های زهدانم
پوست اندازد.
من؛
از استخوان شانه‌هایم،
بال تازه‌ای می‌روید
و با شکمی
پر از آینده‌های خاموش،
و جنینی
که هنوز یک «استعاره» است
ترا در قفسه‌ی سینه‌‌ام حمل می‌کنم
به شکل بذرهای نارس،
در انتهای آوند رگ‌هایم
گویی هر سلول،
پرنده‌ای نابالغ است
در عمقِ گودترین راهرویِ طویل ِرحمم؛
که نقشه‌ی پروازش را گم کرده‌ست!
و بار نامرئی
مثل صورت‌های فلکی
در دیواره‌های نازکِ تنم جابه‌جا می‌شود
صدای بال‌زدنت
را می‌شنوم
که می‌خواهی در هیئت واژه از دهانم زاییده شوی

من آخرین زنی خواهم بود
که پرنده‌‌‌‌ای را آبستن است،
وقتی آینه‌ها
دیگر هیچ‌صورتی را
به خاطر نمی‌آورند؛
برای طفلِ نورس ِ نوظهورم
با واج‌های صریحِ خواهش ِاندامم،
آرام‌ لالایی می‌خوانم:
“دوستت‌دارم
چنانکه تاریکی
به دهلیزهای خودش وفادار است.”

#مینا_بنی‌اسد

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights