دو غزل از سیدمهدی نژادهاشمی
۱
(دالاخون ):
ترس از شروع داشت ، به پایان پناه برد
رودی مسیر بسته به طغیان پناه برد
از بس که پر شکن شده هربار آسمان
در سایه ها به میله ی زندان پناه برد
فصل بهار عاشق دیوانگی نشد
بر پوستین برف زمستان پناه برد
تنها جوانه ای که دلش خوش به عشق بود
دل را به باد داد و به طوفان پناه برد
گنجشک دل شکسته ی از سیم خاردار
در خواب های خوش به درختان پناه برد
خاکستر است حاصل طرز تفکرش
هرکس ازآتشت به گلستان پناه برد
از بس که بغض کرد شبیه به ابر غم
ابرو بهم کشید و به باران پناه برد
آنکس که پشت پا به زمین و زمانه زد
یک گله گرگ را به بیابان پناه برد
یک گله گرگ را که دریده غروب را
در گرگ و میش کافه به فنجان پناه برد
از ابتدای کوچه ی بن بست راه را
کج کرد عابری به خیابان پناه برد
از اول نگاه تو باید به فکر بود
یک گوشه ای به نقطه ی پایان پناه برد
۱۳۹۸
۲
خون ِ کِدر میان تن من چه می کنی ؟!
در جذر و مدِ پیرهن من چه می کنی
پابند پرزدن شده ام مثل وزنه ای
سنگین خیال در بدن من چه می کنی
وقت شکار کردن ِنازک خیال ها
با پوستین کرگدن من چه می کنی
دنیا چه داشت غیر مکافات بی سبب
با درد و رنج ِزیستنِ من چه می کنی
آینه ام که رنگ تو را می زنم به خود
بی غم درون خویشتن من چه می کنی
بعد از چپاول دل من با نگاه خود
تنها رفیق راهزن من چه می کنی
وقت نشانه گیری صیدی غریبه، با_
از روی بام پر زدن ِمن چه می کنی
تا تو بخود بیایی و این سو نظر کنی
با جام مرگ، لب زدن ِمن چه می کنی
با چشم های دوخته از دور این طرف
روبه هوای سوختن ِمن چه می کنی
دل از دلم نکنده ای و موقع وداع
با اشتیاق گورکن من چه می کنی
با چهره ی امید به تو بسته ای غریب
رفته کنار از کفن من چه می کنی
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی





















