یک شعر از نسرین حزمی
بیآدم/ بیحوّا
ویرگولم
مکث در مکث
برای آغازیدنی دیگر
آویخته از
آکسانهای مردم
با تاخیر
در میانهی دو ناتمام
دل به دوام دادهام
گفتی
به جمع دموکرات ویرگول خوش آمدید
بچرخ
در مدارا
و مردمکم
چرخید و چرخید
تا بگوید
به چند هزار
نهنگ مادر مرده
که در ساحل خودکشی میکردند
فراموش میشوید
حین رکاب زدن فقدانها
تا به یاد
یادها بیایید
قرار شد
چند پوست بیندازید!
اینک / آن/ نِیام
نِیزاری مصوّر
از اِسسیتاوِر و اِکسِلون
جُنگ چنگِ
هیچ پاورقی را به یاد نمیآورم
آبراههای زیادی پیمودم
تا دردِ بیبازگشت فهمم شود
سرم
از ارتفاع اندوهها بالا رفت
بجای کوهها لرزیدم
گسلها
در امتداد استخوانهایم شکست
تا که زنی/ بی/ زن/ بیل
تندیس می/ ناب را
به لبهی آفتاب رساند
و در بازخورد
چی/ زی را
با غم زیاد/ پیوست ابرها کرد
میبینی
پُرم
از جرأتهای کهنهی تاریک
ق ط ع ه
ق
ط
ع
ه
که در جهان تُنگِ/ جَنگ
میان
استحالهی سنگ و شیشه
روی امواجِ معجزه غلت میزند
در اتفاقی / معترف
جرأت بزرگم را
که تو
از زبان
آن نمیفهمی
از مرگ
پس میگیرم
از قِبَلِ
آنچه نوشتی
دندان به قلم نگذاشتم
بارها و بارها
در حضور عمیق خود
آغازیدم
تا طلوعی/ سیاهی را ببلعد
ویندوز
روی سایت آخرین اخبار روز
هر بار وانمود میکرد
که سنگ میگریست!
#نسرین_حزمی





















