Advertisement

Select Page

جامعه‌ای در وضعیت بحران مزمن

جامعه‌ای در وضعیت بحران مزمن

تحلیلی جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و تاریخی از ایران امروز و چشم‌انداز فردا

 

بخش اول

کمتر کشوری را در جهان معاصر می‌توان یافت که در کمتر از نیم‌قرن، چنین حجم متراکمی از رویدادهای تعیین‌کننده را تجربه کرده باشد؛ انقلابی فراگیر، جنگی هشت‌ساله، کشمکش‌های داخلی بر سر قدرت، حذف بخش مهمی از نیروهای اولیه انقلاب، سال‌ها تحریم اقتصادی، تنش‌های مداوم منطقه‌ای، اعتراضات اجتماعی، بی‌ثباتی اقتصادی، مهاجرت گسترده سرمایه انسانی، تهدیدهای امنیتی و در سال‌های اخیر، رویارویی‌های مستقیم‌تر نظامی با اسرائیل و ایالات متحده که به حملات موشکی، آسیب به زیرساخت‌ها و نگرانی‌های گسترده امنیتی انجامیده است. هر یک از این رخدادها به‌تنهایی می‌توانست سرنوشت یک ملت را برای چند دهه تحت تأثیر قرار دهد، اما جامعه ایران همه آنها را به فاصله‌ای کمابیش کوتاه تجربه کرده است.

پرسش اساسی این است که: «تداوم چنین بحران‌هایی چه تأثیری بر روح و روان یک جامعه می‌گذارد؟» چرا جامعه‌ای که بارها با تکانه‌های بزرگ روبه‌رو شده، امروز در ظاهر آرام‌تر از آن چیزی به نظر می‌رسد که بسیاری انتظار دارند؟ آیا این آرامش نشانه رضایت است یا حاصل خستگی، فرسایش و نوعی سازگاری ناخواسته؟

در فضای عمومی ایران، معمولا دو پاسخ ساده به این پرسش داده می‌شود. گروهی معتقدند مردم «بی‌تفاوت» شده‌اند و دیگر هیچ رویدادی آنها را تکان نمی‌دهد. در مقابل، گروهی دیگر باور دارند جامعه در آستانه انفجار قرار دارد و تنها منتظر یک جرقه است. هر دو برداشت، اگرچه بخشی از واقعیت را منعکس می‌کنند، اما برای فهم وضعیت کنونی کافی نیستند. جامعه پدیده‌ای پیچیده‌تر از آن است که بتوان آن را با دوگانه‌های «بی‌تفاوتی یا انقلاب»، «ترس یا شجاعت» یا «امید یا ناامیدی» توضیح داد.

این جستار بر این فرض استوار است که ایران امروز را باید با مفهوم «بحران مزمن» تحلیل کرد؛ وضعیتی که در آن بحران دیگر رخدادی استثنایی نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است. در چنین شرایطی، جامعه نه به‌بایستگی منفعل می‌شود و نه به‌بایستگی آماده انفجار دائمی؛ بلکه نوعی سازگاری فرساینده را تجربه می‌کند. این سازگاری، اگرچه امکان ادامه زندگی را فراهم می‌آورد، اما هزینه‌های سنگینی برای سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی، امید جمعی و ظرفیت توسعه به همراه دارد.

در علوم اجتماعی، میان «بحران مقطعی» و «بحران مزمن» تفاوت مهمی وجود دارد. بحران مقطعی، مانند یک زلزله، جنگ کوتاه یا رکود اقتصادی محدود، آغاز و پایان به‌نسبت مشخصی دارد. جامعه پس از عبور از آن، فرصت بازسازی پیدا می‌کند.

اما بحران مزمن وضعیتی است که در آن جامعه فرصت بازیابی نمی‌یابد. درست هنگامی که از یک بحران فاصله می‌گیرد، وارد بحران دیگری می‌شود. در نتیجه، ذهن جمعی فرصت بازگشت به تعادل را پیدا نمی‌کند.

اگر تاریخ ایران پس از سال ۱۳۵۷ را مرور کنیم، این تداوم بحران به‌خوبی دیده می‌شود. انقلاب، جنگ، بازسازی، تنش‌های منطقه‌ای، تحریم‌های فزاینده، نوسانات شدید اقتصادی، اعتراضات دوره‌ای، فشارهای بین‌المللی و درگیری‌های امنیتی، به شکلی زنجیروار ادامه یافته‌اند. هر نسل، بحران ویژه خود را تجربه کرده است؛ نسلی جنگ را زیسته، نسل بعد تحریم و تورم را، و نسل جدید نیز علاوه بر مشکلات اقتصادی، با نااطمینانی نسبت به آینده، مهاجرت گسترده همسالان و دگرگونی‌های شتابان فناوری و فرهنگی روبه‌رو است.

در چنین بستری، بحران از یک «رویداد» به یک «شرایط زیست» تبدیل می‌شود. مردم دیگر نمی‌پرسند «آیا بحران خواهد آمد؟»، بلکه می‌پرسند «بحران بعدی چه زمانی و در چه شکلی خواهد بود؟» این تغییر ذهنیت، یکی از مهم‌ترین پیامدهای زیستن در وضعیت بحران مزمن است.

امیل دورکیم، بنیان‌گذار جامعه‌شناسی مدرن، بیش از یک قرن پیش مفهومی را مطرح کرد که امروز نیز برای فهم بسیاری از جوامع کاربرد دارد: آنومی یا «بی‌هنجاری». از نظر دورکیم، آنومی زمانی رخ می‌دهد که قواعد مشترک، پیش‌بینی‌پذیری و احساس نظم اجتماعی تضعیف شود. در چنین وضعیتی، افراد نمی‌دانند آینده بر چه اساسی شکل خواهد گرفت و رابطه میان تلاش فردی و نتیجه آن تا چه اندازه قابل اعتماد است.

آنومی به معنای بی‌قانونی صرف نیست؛ بلکه به معنای تضعیف چارچوب‌های مشترکی است که به زندگی معنا و ثبات می‌بخشند. اگر شهروندان احساس کنند که برنامه‌ریزی بلندمدت دشوار است، ارزش‌ها پیوسته تغییر می‌کنند و آینده قابل پیش‌بینی نیست، جامعه به تدریج وارد وضعیت آنومیک می‌شود.

در ایران، عوامل متعددی می‌توانند چنین احساسی را تقویت کنند: تورم مزمن، نوسانات شدید اقتصادی، تغییرات سریع در محیط منطقه‌ای، نگرانی‌های امنیتی، دشواری پیش‌بینی آینده شغلی و احساس عدم قطعیت نسبت به افق‌های بلندمدت. البته شدت این تجربه در میان گروه‌های اجتماعی، مناطق و نسل‌های مختلف یکسان نیست، اما وجود این احساس در بخشی از جامعه، قابل انکار نیست.

دورکیم هشدار می‌داد که آنومی، پیش از آنکه اقتصاد را تخریب کند، روح جامعه را فرسوده می‌سازد؛ زیرا انسان برای برنامه‌ریزی و امید، به نوعی ثبات نیاز دارد. جامعه تنها با واقعیت امروز زندگی نمی‌کند؛ بلکه با خاطرات گذشته نیز زندگی می‌کند. حافظه جمعی، مجموعه‌ای از تجربه‌های مشترک است که نسل‌ها آن را به یکدیگر منتقل می‌کنند. این حافظه می‌تواند منشا همبستگی باشد، اما اگر بیشتر بر تجربه‌های تلخ استوار شود، به منبع اضطراب دائمی نیز تبدیل می‌شود.

در ایران، حافظه جنگ، تحریم، ناامنی اقتصادی، اعتراضات، ترور، مهاجرت و نگرانی‌های سیاسی در کنار خاطرات موفقیت‌ها و مقاومت‌های ملی، بخشی از هویت جمعی را شکل داده‌اند. چنین حافظه‌ای باعث می‌شود هر بحران تازه، تنها یک رویداد جدید نباشد؛ بلکه لایه‌های قبلی تجربه نیز دوباره فعال شوند.

به همین دلیل، واکنش جامعه به رخدادهای امروز را نمی‌توان تنها با شرایط امروز توضیح داد. هر حادثه جدید بر بستری از خاطرات انباشته‌شده معنا پیدا می‌کند.

ایرانیان بارها نشان داده‌اند که از ظرفیت بالایی برای تاب‌آوری برخوردارند. در جنگ، بلایای طبیعی، فشارهای اقتصادی و بحران‌های مختلف، شبکه‌های خانوادگی، روابط همسایگی و همبستگی‌های غیررسمی، بار سنگینی را بر دوش کشیده‌اند. اما تاب‌آوری، اگر با امکان بازسازی و بهبود همراه نباشد، می‌تواند به فرسایش تبدیل شود.

در علوم اجتماعی میان «تاب‌آوری» و «تحمل بی‌پایان» تفاوت وجود دارد. تاب‌آوری یعنی جامعه پس از بحران، خود را بازسازی کند و حتی قوی‌تر شود. اما اگر بحران‌ها پی‌درپی باشند و فرصت ترمیم فراهم نشود، همان ظرفیت تاب‌آوری نیز به تدریج تحلیل می‌رود.

شاید بتوان مهم‌ترین ویژگی جامعه امروز ایران را نه ضعف، بلکه خستگی دانست؛ خستگی ناشی از دهه‌ها زندگی در شرایطی که افق‌های آینده بارها دستخوش تغییر شده‌اند.

این خستگی به‌بایستگی به معنای پایان امید نیست، اما بی‌تردید بر شیوه تصمیم‌گیری، مشارکت اجتماعی، اعتماد عمومی و حتی روابط میان افراد اثر می‌گذارد.

 

بخش دوم

فرسودگی اجتماعی، درماندگی آموخته‌شده و فرسایش سرمایه اجتماعی؛ چرا جامعه همیشه واکنش نشان نمی‌دهد؟

اگر بخواهیم تنها با اتکا به رویدادهای سیاسی، وضعیت امروز ایران را تحلیل کنیم، گمان می‌رود به نتیجه‌ای ناقص خواهیم رسید. آنچه جامعه را شکل می‌دهد، تنها خودِ رویدادها نیست، بلکه تجربه انباشته‌ای است که این رویدادها در ذهن و روان شهروندان بر جای می‌گذارند. انسان‌ها تنها با عقل سیاسی تصمیم نمی‌گیرند؛ آنها تحت تأثیر احساس امنیت، امید، اعتماد، خاطره، ترس، خستگی و انتظار نیز عمل می‌کنند. از همین رو، برای فهم وضعیت امروز ایران، روان‌شناسی اجتماعی به همان اندازه جامعه‌شناسی اهمیت دارد.

یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها این است که چرا جامعه‌ای که در بسیاری از مقاطع تاریخی حساسیت و واکنش قابل توجهی نشان داده، در دوره‌هایی دیگر به نظر می‌رسد بیشتر به نظاره‌گری روی آورده است؟ آیا این تغییر به معنای بی‌تفاوتی است یا حاصل فرآیندی پیچیده‌تر؟ برخی پیمایش‌های ملی و مطالعات دانشگاهی طی دو دهه اخیر، کاهش اعتماد نهادی و افت برخی شاخص‌های سرمایه اجتماعی را گزارش کرده‌اند، هرچند میزان این کاهش در گروه‌های مختلف اجتماعی یکسان نیست.

درماندگی آموخته‌شده؛ وقتی انسان احساس می‌کند کنش او بی‌اثر است

مارتین سلیگمن، روان‌شناس آمریکایی، در دهه ۱۹۶۰ نظریه‌ای را مطرح کرد که بعدها به یکی از شناخته‌شده‌ترین مفاهیم روان‌شناسی اجتماعی تبدیل شد: «درماندگی آموخته‌شده». خلاصه این نظریه آن است که اگر فرد بارها تلاش کند اما نتیجه مطلوب نگیرد، به‌تدریج این باور در او شکل می‌گیرد که تلاش‌های بعدی نیز بی‌فایده خواهد بود. در نتیجه، حتی زمانی که امکان تغییر فراهم شود، ممکن است فرد دیگر برای تغییر اقدام نکند.

البته باید با احتیاط از این مفهوم برای تحلیل یک جامعه استفاده کرد. هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان به سادگی با یک آزمایش روان‌شناختی توضیح داد. با این حال، بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی معتقدند که احساس «بی‌اثری» می‌تواند در مقیاس جمعی نیز شکل بگیرد.

در چنین شرایطی، شهروندان ممکن است هم‌چنان مشکلات را ببینند، درباره آنها گفت‌وگو کنند و حتی از آنها رنج ببرند، اما هم‌زمان احساس کنند که ابزارهای مؤثر برای تغییر در اختیار ندارند یا هزینه‌های کنش را بیش از منافع آن ارزیابی کنند. این وضعیت با بی‌تفاوتی تفاوت دارد؛ فرد یا جامعه ممکن است ژرفانه نگران باشد، اما احساس کند کنش او نتیجه‌ای نخواهد داشت.

این احساس، اگر در طول سال‌ها تداوم یابد، به بخشی از فرهنگ سیاسی و اجتماعی تبدیل می‌شود. در چنین فضایی، مردم بیش از آنکه انرژی خود را صرف تغییر ساختارهای کلان کنند، به مدیریت زندگی شخصی، حفظ خانواده، تأمین معیشت یا جست‌وجوی فرصت‌هایی مانند مهاجرت معطوف می‌شوند. این انتخاب لزوما نشانه ضعف اخلاقی یا فقدان مسئولیت اجتماعی نیست؛ بلکه می‌تواند واکنشی عقلانی به ادراک محدود بودن امکان اثرگذاری باشد.

فرسودگی معمولا به عنوان مفهومی فردی شناخته می‌شود، اما جامعه نیز می‌تواند دچار فرسودگی شود. جامعه فرسوده، جامعه‌ای نیست که دیگر احساس نکند؛ بلکه جامعه‌ای است که بارها احساس کرده، واکنش نشان داده، هزینه پرداخته است و اکنون با کاهش انرژی روانی و اجتماعی روبه‌رو است.

فرسودگی اجتماعی نشانه‌های گوناگونی دارد: کاهش امید به آینده، دشواری برنامه‌ریزی بلندمدت، افزایش بدبینی نسبت به امکان اصلاح، رشد بی‌اعتمادی، کاهش مشارکت داوطلبانه در برخی حوزه‌ها و تمرکز بیشتر بر مسائل فردی. این نشانه‌ها البته در همه اقشار جامعه یکسان نیستند و نمی‌توان آنها را به همه شهروندان تعمیم داد، اما بررسی‌های متعدد در حوزه سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی نشان می‌دهد که استمرار بحران‌ها می‌تواند چنین پیامدهایی داشته باشد.

در ایران، بخش مهمی از انرژی روانی جامعه طی دهه‌های گذشته صرف سازگاری با بحران‌های پیاپی شده است؛ از جنگ و بازسازی گرفته تا تورم، تحریم، نااطمینانی اقتصادی، تنش‌های منطقه‌ای و تغییرات سریع اجتماعی. هر بحران، بخشی از ظرفیت روانی جامعه را مصرف کرده و فرصت بازسازی کامل نیز همواره فراهم نبوده است.

جامعه‌شناسانی مانند جفری الکساندر معتقدند که برخی رویدادهای تاریخی، تنها یک حادثه نیستند، بلکه به «آسیب جمعی» تبدیل می‌شوند. آسیب جمعی زمانی رخ می‌دهد که یک تجربه تلخ، وارد حافظه مشترک جامعه شود و نسل‌های بعد نیز آثار آن را، حتی اگر یکسره آن رویداد را تجربه نکرده باشند، احساس کنند. جنگ، خشونت سیاسی، مهاجرت‌های گسترده، تحریم‌های طولانی، بحران‌های اقتصادی و رخدادهای مشابه، می‌توانند در شکل‌گیری چنین حافظه‌ای نقش داشته باشند. البته شدت و کیفیت این تجربه در میان افراد و نسل‌های مختلف متفاوت است، اما اصل انتقال حافظه تاریخی پدیده‌ای شناخته‌شده در علوم اجتماعی است.

در ایران، سه نسل اخیر هر کدام با نوع متفاوتی از بحران رشد کرده‌اند. نسل جنگ، ناامنی و دفاع را تجربه کرد؛ نسل پس از جنگ با بازسازی، اصلاحات، تحریم‌ها و نوسانات اقتصادی روبه‌رو شد؛ و نسل جدید، در کنار این مسائل، با جهانی دیجیتال، مقایسه دائمی با دیگر کشورها و امکان مشاهده سبک‌های متفاوت زندگی نیز مواجه است. این تفاوت تجربه‌ها، به تفاوت در انتظارات، ارزش‌ها و شیوه‌های واکنش نیز انجامیده است.

رابرت پاتنام سرمایه اجتماعی را مجموعه‌ای از اعتماد، هنجارهای همکاری و شبکه‌های ارتباطی می‌داند که امکان همکاری میان افراد را فراهم می‌کنند. در جامعه‌ای که سرمایه اجتماعی بالاست، مردم راحت‌تر به یکدیگر اعتماد می‌کنند، همکاری جمعی شکل می‌گیرد و هزینه حل مسائل عمومی کاهش می‌یابد.

پیر بوردیو نیز سرمایه اجتماعی را در کنار سرمایه اقتصادی و فرهنگی، یکی از مهم‌ترین منابع قدرت و توسعه می‌دانست. از دید او، روابط انسانی، اعتماد و شبکه‌های اجتماعی خود نوعی سرمایه‌اند که می‌توانند فرصت‌های جدید ایجاد کنند.

یکی از مهم‌ترین پیامدهای بحران‌های طولانی، فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی است. هنگامی که اعتماد میان شهروندان و نهادها کاهش یابد، همکاری نیز دشوارتر می‌شود. افراد بیش از پیش به حلقه‌های کوچک خانوادگی یا دوستان نزدیک تکیه می‌کنند و مشارکت در عرصه‌های گسترده‌تر کاهش می‌یابد.

با این حال، باید از تعمیم‌های شتاب‌زده پرهیز کرد. جامعه ایران هنوز در بسیاری از عرصه‌ها از سرمایه اجتماعی قابل توجهی برخوردار است. واکنش مردم به زلزله‌ها، سیل‌ها، بیماری‌های فراگیر، کمک‌های خیریه، فعالیت‌های داوطلبانه و حمایت از خانواده نشان می‌دهد که ظرفیت همبستگی اجتماعی هم‌چنان وجود دارد. بنابراین، مسئله اصلی نابودی سرمایه اجتماعی نیست، بلکه تغییر شکل و محدودتر شدن حوزه عمل آن است.

در تحلیل رفتار اجتماعی، یکی از رایج‌ترین خطاها آن است که سکوت را با رضایت برابر بدانیم. تاریخ نشان می‌دهد که بسیاری از جوامع، در دوره‌هایی طولانی سکوت کرده‌اند، اما این سکوت لزوما ناشی از پذیرش وضعیت موجود نبوده است.

سکوت می‌تواند دلایل بسیار متفاوتی داشته باشد: احساس بی‌اثری، ترس از هزینه‌ها، اولویت دادن به خانواده و معیشت، انتظار برای روشن‌تر شدن آینده، یا حتی این باور که تغییر باید از مسیرهای دیگری دنبال شود. به همین دلیل، تحلیل رفتار یک جامعه تنها بر اساس میزان اعتراض یا سکوت، تصویری ناقص ارائه می‌دهد. در ایران نیز سکوت بخشی از جامعه را نمی‌توان تنها با یک عامل توضیح داد. ترکیبی از فشارهای اقتصادی، تجربه‌های تاریخی، کاهش اعتماد، خستگی روانی، محاسبه هزینه و فایده، تفاوت‌های نسلی و تغییر ارزش‌ها، همگی در شکل‌گیری این رفتار نقش دارند.

از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که کنش اجتماعی نیز دگرگون شده است. اگر در گذشته مشارکت بیشتر در قالب احزاب، انجمن‌ها یا تجمعات خیابانی دیده می‌شد، امروز بخش مهمی از آن در فضای مجازی، شبکه‌های غیررسمی، فعالیت‌های فرهنگی، کارآفرینی اجتماعی و حتی انتخاب سبک زندگی بروز پیدا می‌کند. بنابراین، سنجش پویایی جامعه تنها با معیارهای سنتی، ممکن است به برداشت‌های نادرست منجر شود.

اگر جامعه ایران بی‌گمان دچار بی‌تفاوتی مطلق شده بود، باید نشانه‌های آن را در همه عرصه‌ها مشاهده می‌کردیم؛ در حالی که چنین نیست. علاقه گسترده به آموزش، رشد فعالیت‌های فرهنگی، توسعه اقتصاد دیجیتال، مشارکت در امور خیریه، موفقیت‌های علمی و هنری، و حتی بحث‌های پرشور در فضای عمومی نشان می‌دهد که جامعه هنوز از ظرفیت کنش و خلاقیت برخوردار است. بنابراین، شاید دقیق‌تر آن باشد که بگوییم ایران امروز نه جامعه‌ای بی‌تفاوت، بلکه جامعه‌ای خسته، محتاط و در حال بازتعریف شیوه‌های کنش است؛ جامعه‌ای که میان امید و ناامیدی، ماندن و رفتن، سازگاری و تغییر، در حال جست‌وجوی مسیر آینده خود است.

این وضعیت، اگرچه نشانه‌ای از فشارهای انباشته است، اما هم‌زمان نشان می‌دهد که ظرفیت تحول نیز به‌طور کامل از میان نرفته است. پرسش اصلی این نیست که آیا جامعه توان تغییر دارد یا نه؛ بلکه این است که چه شرایطی می‌تواند این ظرفیت را به کنشی سازنده، پایدار و فراگیر تبدیل کند.

 

بخش سوم

اقتصاد، رسانه، نسل‌های جدید و افسانه‌ی «قورباغه در آب داغ»؛ جامعه ایران در مسیر رخوت یا سازگاری؟

اگر دو بخش نخست این جستار به «چرایی» وضعیت امروز ایران پرداخت، اکنون باید به این پرسش پاسخ داد که این وضعیت چگونه در زندگی روزمره مردم بازتولید می‌شود. بحران‌های سیاسی و امنیتی زمانی به یک مسئله اجتماعی پایدار تبدیل می‌شوند که وارد اقتصاد، خانواده، آموزش، رسانه و حتی تصمیم‌های شخصی افراد شوند. در واقع، جامعه نه در سطح شعارها، بلکه در متن زندگی روزمره شکل می‌گیرد. یکی از ویژگی‌های جامعه ایران در چهار دهه گذشته، هم‌زمانی چندین بحران بوده است؛ بحران‌هایی که نه تنها یکدیگر را خنثی نکرده‌اند، بلکه اغلب آثار هم را تشدید کرده‌اند. تحریم‌های اقتصادی، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، نااطمینانی نسبت به آینده، مهاجرت نخبگان، تنش‌های منطقه‌ای، تغییرات فناوری و شکاف‌های فرهنگی، همگی به صورت هم‌زمان بر تجربه زیسته مردم اثر گذاشته‌اند.

اقتصاد تنها مجموعه‌ای از اعداد و شاخص‌ها نیست؛ اقتصاد، روان جامعه را نیز شکل می‌دهد. در جامعه‌ای که شهروندان بخش بزرگی از انرژی روزانه خود را صرف تأمین هزینه‌های اولیه زندگی می‌کنند، طبیعی است که مسائل بلندمدت در اولویت‌های بعدی قرار گیرد.

اقتصاددانانِ رفتاری از مفهومی به نام «ذهنیت کمبود»Scarcity Mindset) ) سخن می‌گویند. پژوهش‌های سندهیل مولایناتان و الدار شفیر نشان داده‌اند که فشار مداوم ناشی از کمبود منابع، بخشی از ظرفیت شناختی انسان را اشغال می‌کند. فردی که همواره نگران اجاره خانه، هزینه درمان، شهریه دانشگاه یا ارزش پول خود است، ناخواسته توان کمتری برای برنامه‌ریزی بلندمدت، مشارکت اجتماعی و تصمیم‌های پیچیده خواهد داشت.

این موضوع تنها به فقر مطلق مربوط نیست؛ بلکه به احساس نااطمینانی نیز وابسته است. حتی طبقه متوسط، اگر آینده اقتصادی خود را غیرقابل پیش‌بینی بداند، ممکن است رفتارهایی مشابه از خود نشان دهد: کاهش سرمایه‌گذاری، احتیاط در تصمیم‌های بزرگ، تأخیر در ازدواج یا فرزندآوری، و تمرکز بر حفظ وضعیت موجود. از این منظر، اقتصاد تنها سطح رفاه را تعیین نمی‌کند؛ بلکه افق ذهنی جامعه را نیز شکل می‌دهد. هرچه آینده مبهم‌تر باشد، برنامه‌ریزی جمعی دشوارتر می‌شود.

جامعه امروز ایران، برخلاف دهه‌های گذشته، در معرض حجم عظیمی از اطلاعات قرار دارد. شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های رسمی و غیررسمی، کانال‌های خبری و پیام‌رسان‌ها، جریان بی‌وقفه‌ای از اخبار را تولید می‌کنند. در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که دسترسی بیشتر به اطلاعات، از روی ناچاری به افزایش آگاهی و مشارکت منجر می‌شود. اما روان‌شناسی رسانه نشان می‌دهد که واقعیت همیشه چنین نیست.

وقتی شهروندان هر روز با اخبار جنگ، تحریم، بحران اقتصادی، فساد، تهدید نظامی، سقوط بازارها، بلایای طبیعی و رخدادهای تلخ روبه‌رو می‌شوند، ذهن برای محافظت از خود، به تدریج حساسیتش را کاهش می‌دهد. این پدیده را برخی پژوهشگران «خستگی خبری» یا «بی‌حسی ناشی از اطلاعات» می‌نامند. بی‌حسی خبری به معنای بی‌احساسی نیست؛ بلکه نوعی مکانیسم دفاعی است. انسان نمی‌تواند هر روز با شدت یکسان به همه اخبار واکنش نشان دهد. در نتیجه، بخشی از ذهن، برای ادامه زندگی، شدت واکنش هیجانی را کاهش می‌دهد.

در جامعه‌ای که بحران‌ها پی‌درپی رخ می‌دهند، این فرایند سریع‌تر اتفاق می‌افتد. بنابراین، کاهش واکنش عاطفی به اخبار به‌بایستگی به معنای کاهش اهمیت آنها در نگاه مردم نیست.

آیا تمثیل «قورباغه در آب داغ» درست است؟

در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران، بارها از تمثیل مشهور «قورباغه در آب داغ» استفاده شده است؛ این روایت که اگر قورباغه را در آب سرد قرار دهند و آب به‌آرامی گرم شود، متوجه خطر نمی‌شود و سرانجام از بین می‌رود. با وجود شهرت فراوان، این داستان از نظر زیست‌شناسی پشتوانه علمی محکمی ندارد. آزمایش‌های معتبر نشان نداده‌اند که قورباغه‌ها ناچار چنین رفتاری دارند. به همین دلیل، بسیاری از دانشمندان این مثال را بیشتر یک استعاره می‌دانند تا یک واقعیت علمی.

اما آیا این استعاره در علوم اجتماعی بی‌فایده است؟ نه لزوما. از نظر جامعه‌شناسی، این مثال تنها تا جایی مفید است که به ما یادآوری کند انسان‌ها نیز به تغییرات تدریجی عادت می‌کنند. اما اگر بخواهیم وضعیت جامعه ایران را تنها با این تمثیل توضیح دهیم، دچار ساده‌سازی خواهیم شد. جامعه، برخلاف قورباغه، موجودی آگاه است. مردم تحلیل می‌کنند، گفت‌وگو می‌کنند، مقایسه می‌کنند، مهاجرت می‌کنند، اعتراض می‌کنند، سازگار می‌شوند یا راه‌های تازه‌ای برای ادامه زندگی پیدا می‌کنند. بنابراین، مفهوم «عادی شدن بحران» یا «سازگاری تدریجی» برای توضیح وضعیت ایران دقیق‌تر از تمثیل قورباغه است.

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های ایران امروز با دهه‌های نخست پس از انقلاب، تغییر نسل است. نسل متولد دهه‌های شصت و هفتاد، بخش مهمی از حافظه خود را از خانواده، مدرسه و رسانه‌های رسمی دریافت کرده است. اما نسل‌های جدید، علاوه بر این منابع، در جهانی زندگی می‌کنند که مرزهای اطلاعاتی آن تا حد زیادی از میان رفته است.

امروز یک دانشجوی ایرانی، یک کارآفرین جوان یا حتی یک دانش‌آموز دبیرستانی، می‌تواند سبک زندگی، نظام آموزشی، فرصت‌های شغلی و تجربه شهروندان کشورهای دیگر را به صورت روزانه مشاهده و با وضعیت خود مقایسه کند. این مقایسه دائمی، انتظارات نسل جدید را تغییر داده است.

در گذشته، بسیاری از مقایسه‌ها در سطح محلی انجام می‌شد؛ اما امروز مقیاس مقایسه جهانی شده است. همین امر، شکاف میان انتظارات و واقعیت را در برخی حوزه‌ها افزایش داده است.

در عین حال، نسل جدید روش‌های متفاوتی برای بیان مطالبات خود دارد. اگر نسل‌های گذشته بیشتر به نهادهای رسمی، احزاب یا تجمعات متکی بودند، نسل امروز شبکه‌های اجتماعی، اقتصاد دیجیتال، تولید محتوا، مهاجرت، فعالیت‌های مدنی و حتی انتخاب سبک زندگی را نیز به عنوان ابزارهای کنش اجتماعی به کار می‌گیرد. بنابراین، سکوت ظاهری نسل جدید را نباید به معنای انفعال کامل تفسیر کرد. بخشی از کنش اجتماعی، شکل خود را تغییر داده است.

یکی از پدیده‌های مهم سال‌های اخیر، افزایش تمایل به مهاجرت در میان بخشی از جوانان، متخصصان و دانشجویان است. مهاجرت را نمی‌توان تنها نتیجه مشکلات اقتصادی دانست. پژوهش‌های بین‌المللی نشان می‌دهد که افراد علاوه بر درآمد، به عواملی مانند کیفیت نهادها، امکان پیشرفت، امنیت روانی، آزادی انتخاب، پیش‌بینی‌پذیری آینده و احساس تعلق نیز توجه می‌کنند. از این منظر، مهاجرت برای برخی افراد نوعی «کنش اجتماعی» است؛ انتخابی که به جای تلاش برای تغییر محیط، تغییر محیط زندگی را هدف قرار می‌دهد. البته نباید از این واقعیت نتیجه گرفت که اکثریت جامعه خواهان مهاجرت هستند. بسیاری از ایرانیان، با وجود همه دشواری‌ها، هم‌چنان ماندن و ساختن آینده در کشور خود را انتخاب می‌کنند. اما افزایش میل به مهاجرت، خود نشانه‌ای از تغییر در ارزیابی بخشی از جامعه نسبت به آینده است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

اکنون می‌توان به پرسشی بازگشت که نقطه آغاز این جستار بود: آیا جامعه ایران دچار رخوت شده است؟ اگر رخوت را به معنای فقدان هرگونه تحرک، امید یا حساسیت اجتماعی بدانیم، پاسخ منفی است. جامعه ایران هم‌چنان در حال تغییر است؛ نرخ بالای تحصیلات، گسترش فناوری، رشد کسب‌وکارهای نوآور، موفقیت‌های علمی و فرهنگی، افزایش نقش زنان در آموزش و بازار کار، و شکل‌گیری شیوه‌های تازه مشارکت اجتماعی، همگی نشانه‌هایی از پویایی‌اند. اما اگر رخوت را به معنای کاهش انرژی برای کنش‌های پرهزینه، افزایش احتیاط، فرسودگی ناشی از بحران‌های طولانی و تمرکز بیشتر بر بقا و زندگی شخصی تعریف کنیم، می‌توان گفت که بخشی از جامعه چنین تجربه‌ای را پشت سر می‌گذارد.

در واقع، مسئله اصلی نه «مرگ جامعه»، بلکه «تغییر شیوه زیستن جامعه» است. ایرانیان در چهار دهه گذشته آموخته‌اند که چگونه در شرایط عدم قطعیت زندگی کنند. این توانایی، از یک سو نشانه انعطاف‌پذیری و تاب‌آوری است و از سوی دیگر، اگر برای مدت طولانی ادامه یابد، می‌تواند به کاهش امید، فرسایش سرمایه اجتماعی و محدود شدن افق‌های توسعه بینجامد. به همین دلیل، تحلیل وضعیت امروز ایران باید از دوگانه‌های ساده فاصله بگیرد. جامعه نه سراسر منفعل است و نه همواره در آستانه انفجار. بلکه در وضعیتی میانه قرار دارد؛ وضعیتی که در آن، نیروهای فرسایش و نیروهای بازسازی هم‌زمان در حال رقابت‌اند. آینده، به این بستگی خواهد داشت که کدام‌یک از این نیروها دست بالا را پیدا کنند.

 

بخش پایانی

خروج از بحران مزمن؛ تجربه جهان، سناریوهای پیش رو

اگر بپذیریم که ایران امروز را نمی‌توان تنها با مفاهیمی مانند «بحران سیاسی»، «رکود اقتصادی» یا «نارضایتی اجتماعی» توضیح داد و مفهوم «بحران مزمن» چارچوب مناسب‌تری برای تحلیل آن است، پرسش نهایی این خواهد بود که آیا چنین وضعیتی پایدار است یا امکان خروج از آن وجود دارد؟ آیا جوامعی که سال‌ها در چرخه بحران زندگی کرده‌اند، توانسته‌اند مسیر دیگری را تجربه کنند؟

مطالعه تاریخ معاصر نشان می‌دهد که هیچ جامعه‌ای برای همیشه در یک وضعیت ثابت باقی نمی‌ماند. همان‌گونه که ثبات همیشگی نیست، بحران نیز سرنوشت تغییرناپذیر ملت‌ها محسوب نمی‌شود. اما تجربه کشورهای مختلف نشان می‌دهد که عبور از بحران مزمن، نه محصول یک عامل واحد، بلکه نتیجه هم‌زمان مجموعه‌ای از تغییرات اقتصادی، اجتماعی، نهادی و فرهنگی است.

پس از جنگ جهانی دوم، آلمان و ژاپن کمابیش تمام زیرساخت‌های اقتصادی و بخش مهمی از سرمایه انسانی خود را از دست داده بودند. بسیاری از شهرهای آنها ویران شده و میلیون‌ها نفر کشته یا آواره شده بودند. با این حال، طی چند دهه، این دو کشور به قدرت‌های بزرگ اقتصادی جهان تبدیل شدند.

آنچه این تحول را ممکن کرد، تنها کمک‌های خارجی یا رشد اقتصادی نبود. اصلاح نهادهای حکمرانی، سرمایه‌گذاری گسترده در آموزش، ایجاد ثبات حقوقی، افزایش اعتماد عمومی و شکل‌گیری افق مشترک برای آینده، مجموعه عواملی بودند که امکان بازسازی را فراهم کردند.

کره جنوبی نیز در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود. جنگ داخلی، ویرانی گسترده و بی‌ثباتی سیاسی، آینده این کشور را تیره نشان می‌داد. اما سرمایه‌گذاری مستمر بر آموزش، توسعه صنعتی، اصلاح ساختارهای اقتصادی و گسترش ظرفیت‌های فناورانه، به تدریج مسیر توسعه را تغییر داد.

اسپانیا پس از دهه‌ها حکومت اقتدارگرا، دوره‌ای طولانی از گذار سیاسی را پشت سر گذاشت. این گذار نه بدون تنش بود و نه یک‌شبه رخ داد، اما گفت‌وگو میان نیروهای اجتماعی، پذیرش قواعد رقابت سیاسی و تقویت نهادهای عمومی، زمینه کاهش شکاف‌های اجتماعی را فراهم کرد.

آفریقای جنوبی نیز نمونه دیگری است. جامعه‌ای که دهه‌ها با تبعیض نژادی، خشونت و شکاف عمیق اجتماعی روبه‌رو بود، تلاش کرد از طریق گفت‌وگو، سازوکارهای عدالت انتقالی و پذیرش حقیقت درباره گذشته، از چرخه انتقام فاصله بگیرد. این مسیر نیز کامل و بدون مشکل نبود، اما نشان داد که حتی آسیب‌های تاریخی عمیق نیز می‌توانند وارد مرحله‌ای تازه شوند.

در مقابل، کشورهایی نیز وجود دارند که به دلیل تداوم بی‌ثباتی سیاسی، ضعف نهادها، جنگ‌های داخلی یا بحران‌های اقتصادی، سال‌ها در چرخه بحران باقی مانده‌اند. بنابراین، تاریخ نشان می‌دهد که هیچ تضمینی برای خروج یا ماندن در بحران وجود ندارد؛ مسیر هر جامعه به کیفیت تصمیم‌ها، ظرفیت نهادها و میزان همکاری میان نیروهای اجتماعی بستگی دارد.

چه عواملی جوامع را از بحران مزمن خارج می‌کند؟ مطالعات توسعه، علوم سیاسی و جامعه‌شناسی نشان می‌دهد که خروج از بحران‌های طولانی هماره چند ویژگی مشترک دارد. نخست، بازگشت تدریجی اعتماد است. اعتماد، مهم‌ترین سرمایه نامرئی هر جامعه محسوب می‌شود. بدون اعتماد، همکاری دشوار می‌شود، هزینه‌های اقتصادی افزایش می‌یابد و سرمایه اجتماعی تضعیف می‌شود. اعتماد نیز با دستور یا شعار ایجاد نمی‌شود، بلکه محصول تجربه مکرر پیش‌بینی‌پذیری، شفافیت و عمل به قواعد مشترک است.

دو دیگر، ثبات نسبی در سیاست‌گذاری اقتصادی اهمیت دارد. شهروندان زمانی می‌توانند برای آینده برنامه‌ریزی کنند که احساس کنند قواعد بازی به‌طور مداوم تغییر نمی‌کند و افق قابل پیش‌بینی‌تری پیش روی آنان قرار دارد.

سوم، نهادهای کارآمد نقش تعیین‌کننده دارند. در بسیاری از کشورهایی که توانسته‌اند از بحران عبور کنند، نهادها به تدریج توانسته‌اند اختلاف‌ها را مدیریت کنند، امکان مشارکت را افزایش دهند و قواعد مشترکی برای حل تعارض‌ها ایجاد کنند.

چهارم، سرمایه‌گذاری بر آموزش، پژوهش و سرمایه انسانی اهمیت اساسی دارد. بسیاری از کشورهایی که امروز توسعه‌یافته محسوب می‌شوند، در سخت‌ترین شرایط نیز آموزش و تربیت نیروی انسانی را متوقف نکردند.

پنجم، وجود چشم‌اندازی مشترک برای آینده ضروری است. جامعه‌ای که تصویر روشنی از آینده نداشته باشد، انرژی خود را صرف مدیریت بحران‌های روزمره خواهد کرد. امید اجتماعی تنها یک احساس نیست؛ بلکه نوعی سرمایه جمعی است که توان برنامه‌ریزی را افزایش می‌دهد.

جامعه ایران، برخلاف برخی تصویرهای بدبینانه، تنها مجموعه‌ای از بحران‌ها نیست. این جامعه از ظرفیت‌های مهمی نیز برخوردار است. جمعیت جوان و تحصیل‌کرده، شبکه گسترده دانشگاه‌ها، تجربه قابل توجه در حوزه‌های علمی و فنی، موقعیت ژئوپلیتیکی، منابع طبیعی، فرهنگ دیرینه، انسجام خانوادگی و توان بالای سازگاری اجتماعی، همگی از سرمایه‌هایی هستند که در بسیاری از کشورها وجود ندارند. در کنار این ظرفیت‌ها، چالش‌هایی نیز وجود دارد که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت؛ از جمله کاهش اعتماد، مهاجرت بخشی از سرمایه انسانی، فشارهای اقتصادی، کاهش پیش‌بینی‌پذیری، شکاف‌های اجتماعی و تداوم برخی تنش‌های داخلی و خارجی.

در نتیجه، آینده ایران را نه می‌توان تنها با تکیه بر نقاط قوت توضیح داد و نه تنها بر اساس مشکلات موجود پیش‌بینی کرد. هر دو دسته عوامل، هم‌زمان بر مسیر آینده اثر خواهند گذاشت.

علوم اجتماعی برخلاف برخی روایت‌های رسانه‌ای، آینده را پیشگویی نمی‌کند. پژوهشگران همواره از «سناریو» سخن می‌گویند؛ یعنی مسیرهای متفاوتی که بسته به تصمیم‌ها، شرایط داخلی و عوامل بین‌المللی می‌توانند تحقق پیدا کنند.

یکی از سناریوها، تداوم وضعیت موجود است؛ وضعیتی که در آن جامعه هم‌چنان با بحران‌های دوره‌ای سازگار می‌شود، اما فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش امید به آینده نیز ادامه پیدا می‌کند. در این حالت، جامعه به زندگی ادامه می‌دهد، اما هزینه‌های توسعه به تدریج افزایش می‌یابد.

سناریوی دیگر، بازسازی تدریجی است. در این مسیر، افزایش ثبات اقتصادی، تقویت اعتماد، بهبود کارآمدی نهادها، کاهش نااطمینانی و بهره‌گیری از ظرفیت سرمایه انسانی، می‌تواند به تدریج چرخه بحران مزمن را تضعیف کند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که چنین تحولاتی همواره تدریجی هستند و نه ناگهانی.

سناریوی سوم، وقوع یک شوک بزرگ است؛ رخدادی که بتواند مسیرهای موجود را به شکل قابل توجهی تغییر دهد. تاریخ نشان می‌دهد که جنگ‌ها، بحران‌های اقتصادی، توافق‌های سیاسی، تحولات فناورانه یا تغییرات منطقه‌ای گاه می‌توانند چنین نقشی ایفا کنند. با این حال، نتیجه این شوک‌ها از پیش قابل پیش‌بینی نیست و می‌تواند به بهبود یا تشدید بحران بینجامد.

سناریوی چهارم، سازگاری بلندمدت جامعه با شرایط موجود است. در این وضعیت، مردم بیش از پیش راه‌حل‌های فردی برای مسائل جمعی پیدا می‌کنند؛ شبکه‌های خانوادگی اهمیت بیشتری می‌یابند، اقتصاد غیررسمی گسترش پیدا می‌کند، فناوری بخشی از مشکلات را جبران می‌کند و جامعه بدون حل کامل مسائل ساختاری، به زندگی ادامه می‌دهد. این سناریو اگرچه امکان بقا را فراهم می‌کند، اما هماره ظرفیت توسعه بلندمدت را محدود می‌سازد.

شاید مهم‌ترین نتیجه این جستار آن باشد که جامعه ایران را نمی‌توان با برچسب‌هایی مانند «بی‌تفاوت»، «منفعل» یا «آماده انفجار» توضیح داد. واقعیت، پیچیده‌تر از این دوگانه‌هاست.

جامعه ایران در دهه‌های گذشته بارها توانسته است خود را با شرایط دشوار سازگار کند. همین سازگاری، امکان ادامه زندگی را فراهم کرده است. اما اگر این سازگاری با فرصت بازسازی همراه نباشد، به تدریج به فرسایش تبدیل می‌شود؛ فرسایشی که آثار آن را می‌توان در کاهش اعتماد، دشواری برنامه‌ریزی، افزایش نااطمینانی و تغییر اولویت‌های زندگی مشاهده کرد.

با این حال، فرسایش به معنای پایان ظرفیت تحول نیست. همان جامعه‌ای که ممکن است در یک حوزه خسته و محتاط به نظر برسد، در حوزه‌ای دیگر می‌تواند خلاق، نوآور و پویا باشد. رشد فناوری، فعالیت‌های علمی، موفقیت‌های فرهنگی، گسترش آموزش و شکل‌گیری کسب‌وکارهای نو، همگی نشان می‌دهند که ظرفیت بازسازی هم‌چنان وجود دارد.

از این منظر، شاید دقیق‌ترین توصیف برای ایران امروز، نه جامعه‌ای شکست‌خورده باشد و نه جامعه‌ای پیروز؛ بلکه جامعه‌ای در حال آزمودن مرزهای تاب‌آوری خود. جامعه‌ای که طی دهه‌ها آموخته است چگونه با بحران زندگی کند، اما هم‌چنان با این پرسش بنیادین روبه‌روست که چگونه می‌توان از «مدیریت بحران» به «ساختن آینده» گذر کرد.

پاسخ این پرسش، نه در یک تصمیم، نه در یک نسل و نه در یک رویداد خلاصه می‌شود. آینده هر جامعه، حاصل تعامل دولت منتخب مردمی، نهادها، دانشگاه‌ها، بخش خصوصی، جامعه مدنی، رسانه‌ها و خود شهروندان است. هر اندازه این تعامل بر پایه اعتماد، گفت‌وگو، پیش‌بینی‌پذیری و سرمایه‌گذاری بر سرمایه انسانی استوار باشد، احتمال خروج از چرخه بحران مزمن نیز افزایش خواهد یافت.

تاریخ نشان داده است که ملت‌ها بیش از آنکه با گذشته خود تعریف شوند، با توانایی‌شان در ساختن آینده شناخته می‌شوند. ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. اینکه دهه‌های آینده بیشتر به فرسایش شباهت داشته باشند یا به بازسازی، بیش از هر چیز به کیفیت تصمیم‌هایی بستگی دارد که در سطوح مختلف اجتماعی، اقتصادی و نهادی توسط مردم گرفته خواهد شد. شاید مهم‌ترین پرسش پیش روی ایران امروز، این نباشد که جامعه تا چه اندازه توان تحمل بحران را دارد، بلکه این باشد که چگونه می‌توان انرژی صرف‌شده برای بقا را دوباره به سرمایه‌ای برای توسعه، اعتماد و ساختن آینده تبدیل کرد؟

تیرماه ۱۴۰۵

——————

منابع فارسی:

آزاد ارمکی، تقی. جامعه‌شناسی ایران. تهران: انتشارات سمت.

رفیع‌پور، فرامرز. توسعه و تضاد. تهران: شرکت سهامی انتشار.

بشیریه، حسین. جامعه‌شناسی سیاسی. تهران: نشر نی.

سریع‌القلم، محمود. عقلانیت و آینده توسعه در ایران. تهران: مرکز تحقیقات استراتژیک.

علوی‌تبار، علیرضا. درباره جامعه مدنی و سرمایه اجتماعی.

منابع انگلیسی:

Bourdieu, Pierre. (1986). The Forms of Capital.
بوردیو، پیر. (۱۹۸۶). اشکال سرمایه.

Durkheim, Émile. (1893). The Division of Labor in Society.
دورکیم، امیل. (۱۸۹۳). تقسیم کار اجتماعی.

Durkheim, Émile. (1897). Suicide.
دورکیم، امیل. (۱۸۹۷). خودکشی.

Putnam, Robert D. (1993). Making Democracy Work: Civic Traditions in Modern Italy.
پاتنام، رابرت دی. (۱۹۹۳). سنت‌های مدنی و شکل‌گیری دموکراسی در ایتالیا.

Putnam, Robert D. (2000). Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community.
پاتنام، رابرت دی. (۲۰۰۰). بولینگ به‌تنهایی: فروپاشی و احیای جامعه آمریکایی.

Seligman, Martin E. P. (1975). Helplessness: On Depression, Development, and Death.
سلیگمن، مارتین ای. پی. (۱۹۷۵). درماندگی: درباره افسردگی، رشد و مرگ.

Alexander, Jeffrey C. et al. (2004). Cultural Trauma and Collective Identity.
الکساندر، جفری سی. و همکاران. (۲۰۰۴). آسیب فرهنگی و هویت جمعی.

Mullainathan, Sendhil & Shafir, Eldar. (2013). Scarcity: Why Having Too Little Means So Much.
مولایناتان، سندهیل و شفیر، الدار. (۲۰۱۳). کمبود: چرا کم داشتن این‌قدر اهمیت دارد.

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights