یک شعر از لمعان فیروزپور
مردهام
و از رحم مادرم
نوحه پخش میشود
جایی میان دو هیچ
ضمانتنامهی مرگم
بر دوش زندگی
مهر میشود
که مهرت از دور دور
نزدیک
دور میشود
دورت بگردم
به وقت آفرینش
دورت بگردم
به وقت مرگ
نشانت را
نشانهگذاری کردهام
و طنابی بلند
بند دلم را به بندبند دلت
دار میزند
چشمهایم سرخ
سرخدارها چشم
از کدام شاخه باید پرسید
برگی که ریشه ندارد
فرزندخواندهی درخت
خوانده خواهد شد؟
مادرم اسمم را
جنگل میگذارد…
#لمعان_فیروزپور





















