یک شعر از حسن فرخی
همین یک جان را دارم به تو می دهم.
اجازه هست/ نیست
در این شعر ترس ریخته ام و این تنهایی من است
می خواستم نام تو را بنویسم
و در جهان دشمنی ها از دوستی ها بگویم
[از خاک ام استخوان می روید بعد لز جنگ در دهان سگی
اقرار می کنم مردن ام اتفاقی نیست
از من همین یک تکه جان ام مانده است به تو می دهم.]
پنجره ی من اما زخمی تر از همیشه است
یعنی زخمی خورده است
که هر صبح خورشید هم غیبت دارد
و ناگهان در دهان من پیاله ای تاریکی می ریزند
اجازه بده/نمی دهی خودت را از من کم می کنی
باد در من می دود میان دار و درخت ها
از نیمه ی راه بر می گردم/ پشت در مانده
جراحت تو را حس می کنم
قلبم خالی مانده است به خانه ام گرگ زده است،ببین!
[صلح و سازش کنی/ یا نکنی
ترس تنپوش من شده است
در خیابان های مجروح وقت سماع است
از خواب تو بیرون می زنم بر می خیزم با دف پاره ی ماه!
تو نگاه کن به این خنجر عتیقه ی پشت پلک من!]
این تقدیر من است یا فریب؟
دنیا دست من نیست من زنجیری تو بودم ولم کردی
وقتی که شعر پناه گاه من بود ترس جار می زدم
حالا اجازه بده/نمی دهی شروه خبر کنم/ دریاخبر کنم
[قایق در خاک زده ام، ببین!]
تهران / خرداد ۱۴۰۵





















