Advertisement

Select Page

نگاهی به مجموعه داستان (بیجار) اثر نرگس مقدسیان

نگاهی به مجموعه داستان (بیجار) اثر نرگس مقدسیان

نگاهی به مجموعه داستان (بیجار )
نویسنده : نرگس مقدسیان
نشر : نورهان
به قلم : ناهید شمس

‌مجموعه‌ی ( بیجار) را می‌توان مجموعه‌ای با داستان‌های مدرن دانست. آثاری که نه بر پیرنگ‌های پرحادثه که بر تجربه‌های زیسته‌، فضا‌، ذهنیت شخصیت‌ها و لایه‌های اجتماهی و فرهنگی متمرکز است.

‌در بسیاری از داستان‌ها‌، فقر‌، تنهایی‌، زندگی زنان و مناسبات نابرابر اجتماعی‌، درونمایه آثار را تشکیل می دهد و نویسنده تلاش دارد این موضوعات را در بستری بومی و اقلیمی روایت کند.

‌جغرافیای شمال در بیشتر داستان‌های مجموعه‌، حضوری پررنگ دارد. بهره‌گیری از فولکلور‌، آیین‌ها، باورهای محلی، طبیعت و زبان آن منطقه، به مجموعه هویتی بومی بخشیده و سبب شده فضای داستان‌ها، از بازنمایی واقعیت صرف‌، ‌فاصله گرفته و به حافظه جمعی نزدیک شود. در این داستان‌ها‌، فولکلور‌، در شکل گیری شخصیت‌ها و جهان داستانی نقشی موثر ایفا می‌کند.

‌اما کیفیت داستان‌های این مجموعه یکدست نیست و در کنار داستان‌هایی با پرداخت خوب و فضاسازی‌های خوبتر‌، تعدادی از داستان‌ها به دلیل ایجاز افراطی‌، فرصت کافی برای گسترش ایده و پرورش شخصیت‌ها پیدا نمی‌کنند.

‌به نظرم یکی از بهترین داستان‌های این مجموعه (بیجار‌) است. روایت زنی‌ که برای شالی‌کاری می‌رود و ‌در ابتدای ورود با قضاوت نسبت به زن‌ها برخورد می‌کند ولی در پایان ‌گویا خودش جزیی از این چرخه‌ی غم‌دیده شده و حالا خودش تبدیل به شاهدی بر این وضعیت می‌شود.

(چند تایی جوان سال هم می‌بینم. آن قدر چسان فسان کرده‌اند که انگار به عروسی می‌روند. چنان دک و پوزی دارند که فکر می‌کنم تا حالا پایشان را داخل سیاه‌آب بیجار نگذاشته‌اند.)

‌اما وقتی راوی با بقیه‌ی زن‌ها همراه می‌شود و سختی‌های کار را می‌بیند تازه درمی‌یابد که لاک پاک شده‌ی روی ناخن‌، اثر رژ روی دندان‌ها و آواز خوانی در واقع نوعی مقابله با سختی‌ها و راهی برای دوام آوردن است‌.

‌در واقع زنان شالی زار‌، کار را به یک آیین جمعی تبدیل می‌کنند که در آن رنج و شادی از هم جدا نیستند و حالا راوی هم دیگر یک کارگر شالی‌کار نیست‌، بلکه بخشی از این بدن جمعی است. ‌از منظر فیمنیستی‌، زنان در اینجا فقط کارگر نیستند بلکه حافظان فرهنگ شفاهی‌اند. آنها هستند که در اوج سختی کار‌، شعرها و ترانه‌ها و خاطره‌های فولکلور را زنده نگه می‌دارند.

‌راوی هم در این داستان شاهد کار و ترانه خوانی و درد و دل ‌این زنان است و هم خودش به جزیی از این چرخه بدل می‌شود و زنان در حین کار و با سخن گفتن از زندگی خود‌، در واقع زیست زنانه‌ی خود را هم معرفی می کنند. در واقع این خرده روایت‌ها نشان می‌دهد که هر زن تاریخ شخصی خود را با خود به شالی زار آورده. شالی‌زار در واقع محل گردش دردها و تجربه‌های زیسته است. زنی که همسرش معتاد است و ناچار شده فرزندش را نزد همسر بگذارد و برای کار بیاید چون روی دستمزد اینکار حساب باز کرده‌. زن دیگری که خانه‌ش در آشغال کوه است که در نزدیکی این شالی‌زار است و برای گذران زندگی ناچار است به سر کار بیاید و …

در واقع خنده و ترانه‌خوانی زنان رفتاری برای مقابله و دوام آوردن رنج است. آنها با ترانه و آوازخوانی رنج را انکار نمی‌کنند بلکه آن را قابل تحمل می‌کنند.

‌از منظر باختین‌، این صحنه‌ها به فضای کارناوالی نزدیک می‌شود‌. لحظه‌ای که زندگی رسمی و مناسبات صلب‌، برای مدتی رنگ می‌بازد و زنان با همه‌ی گرفتاری‌ها و سختی‌های زندگی با خنده و آواز‌، جهانی موقت می‌سازند که در آن هنوز امکان زندگی وجود دارد. ‌در واقع زنان کار را بستری برای نزدیک شدن به همدیگر و همدلی و همراهی بدل می‌کنند. آنها از رنج‌هایشان می‌گویند و سعی می‌کنند این رنج را بدل به کار در شالی‌زار کنند.

‌اما در میانه‌ی داستان‌، این کارناوال باختینی ناگهان دستخوش اتفاق می‌شود‌. باران و سیل راه می‌گیرد و در دل این باران باز هم ما شاهد روایت زنان هستیم. گویا هیچ اتفاقی نمی‌تواند سدی بر سیل روایت زنانه باشد.

(خانم جان همین طور از اینجا و آنجا می‌گوید. از زنی می گوید که سال‌ها پیش‌، در روستای بالادست‌، تنهایی توی بیجار نشا می‌کرد و زیر رعد و برق توی بیجار دفن می‌شود و جنازه‌اش هرگز خدا پیدا نمی‌شود.‌)

‌گویا روایت، دیگر یک سرگرمی نیست بلکه شیوه‌ای برای بقاست. آنها با روایت کردن سعی در قابل تحمل‌تر کردن رنج را دارند‌. در واقع داستان، دو نیروی مقابل هم می‌سازد‌، سیل و رعد و برق و آواز و ترانه خوانی و خاطره. گویا روایت سینه به سینه‌ی سیل می‌ایستد تا در برابر فراموشی و مرگ مقاومت کند.

‌اما در این داستان ما شاهد روایت جزییات زنانه در مورد شخصیت‌ها هستیم‌، لاک پاک شده‌ی ناخن‌، چادر دور کمر‌، تیرگی زیر چشم‌، دست‌های آبنوسی‌، رد رژ لب روی دندان و … (‌به دهانشان‌، به زیر چشمشان که از بس دولا مانده‌اند و به آب گل آلود زیر پاهایشان نگاه کرده‌اند ورم کرده و سیاه شده‌، به پوست دستشان که از بس توی آب مانده‌، آبنوس و پوسته پوسته شده‌، نگاه می کنم.‌) در واقع این جزییات زن را از یک مفهوم کلی بیرون می‌آورد و تبدیل به یک فرد با بدن و عادت و خاطره می‌شود و ‌جهان این زنان را قابل لمس می‌کند و نه فقط نتیجه‌ی کار زنان که بدن‌های رنج کشیده‌، دیده می‌شود. در واقع در اینجا زنان با بدن‌هایشان تاریخ رنجشان را روایت می‌کنند. تاریخی غیر رسمی اما ملموس و فراموش نشدنی.

‌اما در این میان سیل به قدری شدید می‌شود که شالی‌زار را برای زنان تبدیل به تله‌ی مرگ ‌می‌کند. زنان همگی به سوی بلندی که خانه‌ی صاحب شالی‌زار است می‌گریزند و راوی هم سعی در گریز دارد اما در گل مانده و تلاشش برای نجات در آخر داستان معلق می‌ماند.

‌اما این سیل فقط یک فاجعه ی طبیعی نیست. در واقع باران سبب حرکت کوه آشغال‌ها شده و سعی در نابودی زنان دارد. از نگاه زنانه، این پایان یک تصویر دردناک است. زنانی که در حال تولید زندگی بودند ناگهان گرفتار تفاله‌ی جامعه می‌شوند و در واقع آشغال‌ها در برابر آوازها قد علم می‌کنند و سعی در نابودیشان دارند.

داستان (آشغال کوه لندفیل‌)‌، راوی پسر‌بچه‌ای است که با دوستش سحر به محل آشغال کوه می‌روند تا از داخل زباله‌ها اشیائی را که دوست دارند بیابند، اما دیر می‌رسند و …

این داستان هم تا حدودی از نظر معنایی به داستان (‌بیجار‌) نزدیک است. جهان چیزهای دور ریخته شده و انسان‌هایی که در حاشیه‌ی این جهان زیست می‌کنند. با این تفاوت که در داستان بیجار‌، آشغال‌ها بر سر زنان آوار می‌شود و در این داستان‌، کودکان در میان زباله‌ها به دنبال نشانه‌هایی از امید هستند.

‌راوی و دوستش در میان آشغال‌ها در واقع به دنبال گنج‌های پنهان می‌گردند. گنج‌هایی مثل یک چمدان که می‌تواند نمادی از رفتن و سفر باشد. سفری از فقر و بی‌عاطفگی و عدم امنیت به دنیای امنیت و آرامش‌. جالب اینجاست که در هر دو داستان (‌بیجار‌) و (‌آشغال کوه لندفیل)‌، آشغال به یک فضای روایی تبدیل می‌شود. جایی که سرنوشت انسان‌ها و خاطره‌های فراموش شده‌، مخفی شده‌اند.

‌در این داستان فضای آشغال کوه در واقع ادامه ‌و امتداد خانه‌ی کودک است‌. او در آشغال‌ها همان چیزهایی را می‌بیند که در خانه از آنها فراری است و سبب نا امنی اوست‌. چیزهایی مثل سنجاق و زروق و … گویا برای کودک، راه گریزی از آن فضای مسموم نیست.

نکته‌ی مهم اینکه کودک در مورد اعتیاد پدر قضاوت نمی‌کند‌. او کودک است و رنجش را از طریق نشانه‌ها بازسازی می‌کند. نشانه‌هایی مثل زرورق‌، سنجاق و …

‌چندین بار در داستان این موتیف تکرار می‌شود این که آشغال کوه‌، زرورق سوخته، شیرابه‌ی سیاه‌، قارقار کلاغ‌، چشم‌های قرمز و سبیل‌های زرد بابا‌، در واقع با این موتیف جهان ذهنی کودک ساخته می‌شود، جهانی ناامن و تیره و نومید کننده. برای کودک تکرار این اشیا و تصاویر در واقع کابوسی است که تمام نمی‌شود و چشم‌انداز درونی ذهن او را می‌سازد. اینکه پسرک چشم‌های قرمز و سبیل‌های زرد بابا کنار زرورق سوخته و شیرابه قرار می‌گیرد. تصویر مهمی است. کودک پدر را با نشانه‌های اعتیاد به یاد می اورد نه با ویژگی‌های محبت آمیز یا پدرانه. یعنی کودک پدر را نه از طریق رابطه‌ی پدرانه بلکه از طریق اثار و نشانه‌های آسیب او می‌شناسد و این موتیف تیره ‌و تکرار‌شونده در واقع نشانه‌ی این است که پسر نتوانسته از این دنیای ذهنی آشفته گذر کند و با آن درگیر است. از منظر اگزیستانسیالیستی این موتیف نشان دهنده‌ی دنیای تیره‌ای است که کودک انتخاب نکرده‌، اما در همین تکرار تیره به دنبال نشانه‌های آشنایی از زندگی و امید می‌گردد.

‌در این داستان مثل باقی داستان‌های این مجموعه می‌توان تمرکز نویسنده را بر جزییات دید‌. کودک حشرات را در بطری اسیر می‌کند. گویا او سرخوردگی را که در خانه به خاطر رفتار والدین دچار آن شده با اسیر کردن این حشرات جبران می‌کند‌. شاید او زورش به پدر و غرولندهای مادر نرسد ولی می‌تواند قدرتش را به رخ حشرات بکشد. در واقع کودک با اینکار خشونت و اسارتی را که در آن گرفتار شده بازسازی می‌کند. یعنی همین اسیر کردن حشرات در بطری، داستان را وارد لایه‌های عمیق‌تری می کند. اینجا دیگر کودک فقط قربانی نیست‌، او روابط قدرتی را که در آن گرفتار شده‌، بازتولید می‌کند.

 در داستان (پشت در بسته‌) باز هم راوی کودک است‌. او  شاهد درگیری و چالش پدر و مادر است و از لابلای روابط پدر و مادر و صاحبکار مادر، موفق به کشف گنگ روابطی می شود.

(وقتی از لای در توی اتاق را نگاه کردم دیدم …! مامانم صورتش مثل لبو سرخ بود. چشمهاش انگار آتش گرفته بود‌. خیلی ناراحت بود. اما قلچماق با پاهای درازش در را زود بست. صدایش را شنیدم که گفت‌: «ای بابا، این در مگه بسته نبود؟»)

زاویه دید کودک در واقع یکی از بهترین شگردهای روایی برای بازنمایی خشونت و قدرت است. کودک تحلیل نمی‌کند. می‌بیند و می‌شنود و نشان می‌دهد و همین سبب می‌شود که مخاطب ناچار به سفید خوانی شود و از لابلای این مشاهدات، به کشف معنا و لایه‌های پنهان اثر برسد و خودش شکاف‌های روایت را پر کند. همین عدم تفسیر روایت توسط کودک و صرفا گزارش نشانه‌ها باعث می‌شود که روایت غمناک و دردالود باشد.

‌از منظر فیمنیستی انتخاب راوی کودک هوشمندانه است‌، زنی که کار و سکوت و اقتصادش توسط ساختارهای مردسالار کنترل می‌شود و کودک فقط انعکاس این سلطه را بازتاب می‌دهد.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights