Advertisement

Select Page

«تجاربِ زیسته برمحور طبیعت و جامعه»

«تجاربِ زیسته برمحور طبیعت و جامعه»

«تجاربِ زیسته برمحور طبیعت و جامعه» در دفترِ شعر: «با بیداری ارغوان» از معصومه‌ داداش بهمنی

شعر همان سخن، چامه، چکامه و سَرْواد است و کلامی است موزون و مقفی که دارای مضموم و مضمون است. ارسطو: «شعر را در مقابل نثر قرار می­دهد و از شعر، سخنی موزون را اراده می­کند.» و ابوعلی سینا بلخی درباره‌ی شعر می­گوید: «سخنی است خیال‌انگیز که از اقوالی موزون و متساوی ساخته‌شده است.» نخستین کلامی که درباره‌ی شعر می­توان گفت این است که از شعور و شور می­گوید و به همین سبب است که لارنس پرین داستان‌نویس و نظریه‌پرداز ادبی قرن بیستم آمریکا درباره‌ی زبانِ شعر می‌گوید: «زبان شعر، زبانی است که پرشورتر از زبانِ معمولی سخن می­گوید.»

پس با زبانِ معمولی نمی­توان شعر گفت و زبانِ شعر با زبانِ محاوره­ای فرق می­کند و تنها چیزی که زبان شعر را از زبان معمولی جدا می­کند همان پُرشوری زبان و باشعوری کلام ِآن است و دودیگر، صنعتِ واژه­گزینی و صناعاتِ ادبی است که توسطِ شاعر در ساختمان شعر بکار می‌روند. زبانِ شعر به‌مانند زبانِ انسانِ معمولی نیست که یکسری معانی و مفاهیم را به تصویر می­کشد بلکه زبانی کاملاً تکنیکال و سرشار از خلاقیت و نوآوری است. چندگانه مفهوم است به‌گونه‌ای که چند نمونه از صدای جامعه و طبیعت را درقالب و بافتی شاعرانه و هنرمندانه به دایره‌ی ترسیم می­کشاند. شعر خوب، شعری است که بتواند در روح و روان و نفوسِ انسانی تأثیر ژرف و شگرف بگذارد و از صنعت‌کاری‌های معمولی و فرمیکال به دور باشد. من شعر را شعوری از طبیعت و انسان می­دانم که این شعور توسطِ شاعر کشف و به شعورمندی می­رسد.

 اگرچه «تعریفی بی تعریف دارد.» اما در همین بی تعریفی آن تعاریفی نهفته است. بی تعریف در اینجا به معنی این‌که شعر ناشناخته است و یا: «شناخته‌ای ناشناخته است.» که در هر مقطعی از زمان و مکان خودش را با ویژگی‌ها و مؤلفه‌های تازه‌تری در بطن و متن جامعه نشان می­دهد. شعر زبانی پلی فونی polyphony (چندصدایی) دارد. رابرت فراست شاعر ناتورالیسم آمریکایی قرن بیستم درباره‌ی زبانِ شعر می­گوید: «زبانِ شعر به ما این اجازه رامی­دهد تا یک‌چیزی را بگوئیم اما منظور چیزهای دیگری هم هست.»

 نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان به‌وفور و زیادتر از معمول استفاده می­شود. مهم‌ترین تفاوتی که فی‌مابین نثر و شعر وجود دارد این است که در نثر نویسنده اجباری ندارد که حتماً از صنایع بدیع و بیان و صناعاتِ ادبی استفاده نماید اما درشعر، شاعر تحتِ تأثیر صناعاتِ ادبی است و باید زبانِ خودش را با این صنایع بدیع عجین سازد. پل والری (paulvalery) شاعر، نویسنده و فیلسوفِ سمبولیسم فرانسوی درباره‌ی نثر و شعر می­گوید: «در نثر کلمات راه می­روند ولی درشعر می­رقصند.» لذا همان‌گونه که هدف از راه رفتن رسیدنِ به مقصدی است اما در رقصیدن مقصودی جز آفرینش و زیبایی و تناسب نیست. ولتر (voltaire) فیلسوف اثر روشنگری فرانسه شعر را موسیقی روح‌های حسّاس می­داند.

شعر می­تواند موسیقی روح و روانِ حساسِ طبیعت و جامعه باشد که توسطِ شاعر نواخته می‌شود. اعتقادِ ما بر آن است که شعر همان شعور و سُرود و سَروادی بی‌بدیل است که بدیل‌ها را آگاه می­کند تا که در خودآگاهی جامعه و طبیعت شریک باشند. یک ناخودآگاه ست با آگاهی که آگاهانه دست به نوآوری و خودباوری در جهت خودِ واقعی اجتماع می‌زند.

 از شعر تا به اکنون تعاریف بسیاری شده و هر تعریفی می­تواند مختصِ به زمان و مکانی در تاریخ و ازمنه‌ی تاریخ و اجتماع باشد. جامعه در حال حرکت، تعبیر و تغییر است و چون تکنولوژی و صنعت تغییر می­کند بنابراین واژِگانِ تازه­ای خلق می­شوند که نظرِ شاعر به منظرها در دایره‌ی بیآیش، سازش و آمایش و التفاتِ دیگر و متفاوت‌تری هم قرار می­گیرد. گفته‌ام:

شعرم به‌سان خودم گاهی مانند تو

شعری که شعور می‌شناسد خیلی نکوست

و یا شعری که مرز نمی‌شناسد خیلی نکوست!

یک دموکراسی فرآرونده باید در بین کلمات صورت پذیرد تا که زبان شعر بتواند به یک گفت‌وگو و گفتگومندی قابل‌توجه و تعمق دست یابد. من برای خودم و خودم برای دیگری درشعر بسیار مهم است و متنِ درشعر بایستی به فرا متن تبدیل شود به‌طوری‌که خواننده تجاربِ زیسته‌ی خودش را درشعر شما مشاهده نماید.

شعر چه منظوم باشد و چه غیر منظوم چه کلاسیک باشد و چه نو، بایستی دارای خصیصه و مؤلفه‌هایی چون: اندیشه، زبان، معنا و گُفتمان و گفتاورد باشد و این‌که چنددستگی‌هایی درشعر به وجود آمده و با شعر حزبی و سلیقه‌ای برخورد می­شود به نظرم کار صحیح و کارآمدی نیست و به همین خاطر است که همیشه ما درشعر و حتی سایر گفتمان‌ها با مقوله‌ی تز و آنتی‌تز تصادم داریم و هرگز سنتزی فرا بخش و آموزنده و البته مانا شکل نگرفته است.

شعرِ این کُهن بوم اگرچه فرآرونده است اما در روندگی هرچه بیشتر آن قصور و سطوری دیده می­شود که لایقِ لباس و بسنده‌ی فکرِ این پارادایم دامنه‌دار نیست و گمان می­رود که این فرآیند ریشه در تقابل دارد نه تفاهم. درست است که می­گویند تفاهم در تفاوت‌هاست اما به شرطی که این فهم و درک تبدیلِ به نزاع و تقابل‌های درونی و بیرونی نشود.

من اعتقاددارم که شعر ما نیازِ به پارفت دارد و باید در بین جنگ و صلحِ فی‌مابین تز و آنتی‌تز به یک سنتز فرآرونده و پسنده و بسنده دست‌یابیم. شعر ما باید به تفاهم و تعادلِ فرهنگی دست یابد به‌طوری‌که همه بسراییم و بنویسیم که جامعه‌ای که بیشترها و پیشترها را می­نویسد پیروز است.

 بنابراین شعر کلاسیک بنا بر تغییر زمان و تعبیر مکان و تغییر و تحولاتِ اجتماعی تا به اکنون دُچارِ صیرورت (شدن) و پوست‌اندازی در اندازه‌های متعددی از حیث زبانی و معنایی شده که با احترام به شعرِ دیروز بایستی طرحی نو را ایجاد کرد و این مهم به خاطر این است که اصولاً واژِگانی در جامعه و طبیعت حضور یافته‌اند که شما نمی­توانید وزن را صد درصد رعایت نمائید و به نظرم شعر اگر دارای ریتم و آهنگِ خاصی باشد و خودش بتواند در درون خویش به شما آهنگ بدهد کافی است یعنی وقتی یک شعر را می­خوانید این شعر بتواند یک آهنگ را به ذهنِ شما منتقل کند و همین کافی است و این‌که هزاران قواعد برای شعر کلاسیک درست کرده­اند درواقع با آموختن آن‌ها هیچ‌کسی شاعر نشده و یا حداقل خودِ واقعی خودش را درشعر پیدا نکرده است. دیگر نکته مهم صنعتِ «تشخیص» است. تشخیص یکی از صناعاتِ ادبی است که درقالب بدیع و بیان محل بحث و نظر می‌تواند باشد. بدیع به خاطر این‌که نوعی زبان را درشعر ابداع می‌کند و بیان بدین سبب که بیانگر و مُبیّن زبانِ شعر محسوب می‌شود. تشخیص عبارت است از دادنِ صفات و خصیصه‌ها و خصائلِ انسانی به یک حیوان، یک شیء و یا یک مفهوم. تشخیص درواقع زیرگونه‌ای از استعاره با مقایسه‌ای است تلویحی که در آن، اصطلاحِ مجازی مقایسه، همواره یک موجود انسانی ست. به‌عنوان‌مثال: وقتی رابرت فراست خورشید را ساحر و ماه را ساحره می‌نامد از صنعتِ تشخیص مُستفاد و بهره‌برداری می‌کند و یا وقتی کیتز (keats) پائیز را به «دروگر» ی تشبیه می‌کند که «بی‌خیال روی کف یک انبار غله نشسته» در اصل به یک مفهوم شخصیت می‌بخشد.

 بنابراین دردنیای پست کریتیکال که از آن به‌عنوان دنیای انتقادی- تشریحی یاد می‌کنند اصولاً صنعتِ تشخیص جایگاه و پایگاهِ خاصی را در میان جامعه بازکرده است. اومانیسم (انسان‌گرایی) و «دیگر انسانی» که درشعر پسازبان قابل‌طرح و گزینش است دو عامل‌ هستند که شاعرانِ عصرِ حاضر را به سمتِ صنعتِ تشخیص کشانده‌اند و شما وقتی با یک اثرِ ادبی مواجه می‌شوید درواقع زبانِ تشخیص را دراین اثر بیشتر احساس می‌کنید.

بنابراین، شعر آموختنی نیست بلکه آمدنی است و حداقل کارِ شاعر در حوزه‌ی وزن رعایت کردن بخشی از وزن است که باید از صد درصد بالاتر از ۵۰ درصد باشد و اصولاً درجهان امروز و بخصوص درشعر کلاسیک باید در خیلی از جاها وزن را فدای معنا نمود اما قافیه و ردیف و ریتم و آهنگ در قاموس و کابوس شعر لازم و ضروری است و به نظرم یک‌سوم از وزن ِشعر را قافیه و ردیف شکل می­دهند و استفاده از مردّف­های جدید نیز مهم است و این فرآیند خود به استتیک و استیلِ زبانِ شعر کمکی بایسته می­کند.

 با این تعابیر که از گُفتمانِ شعر شد آنچه فرا روی ماست دفترِ شعری است به نامِ: «با بیداری ارغوان» از خانم معصومه‌ی داداش بهمنی که در دو قالب دوگانی گونه و نو نمونه سُروده شده‌اند. این دفتر حاوی ۱۰۲ صفحه هست که در بطن خود ۵۷ شعر را گُنجانده است. نام ِمجموعه از صنعتِ استعاره و ایهام بهره‌مند شده به‌طوری‌که با بیداری ارغوان هم می‌تواند خود ِبیداری گُلِ ارغوان در فصلِ بهار باشد و هم این‌که سُراینده اشاره به تخلص خود دارد که «ارغوان» است و این بیداری دوم که پرمعنای دور لحاظ شده همان بیداری خود ِشاعر و حتی می‌تواند بیداری احساسِ شاعر هم باشد. طرح روی جلد کتاب با زمینه‌ی رنگِ بنفش و ارغوانی است که درواقع گل‌های ارغوان و بهاری را در فصل بهار نشان می‌دهد که می‌توان نوعی ارتباطِ موضوعی و معنایی را فی‌مابین نام کتاب و طرح روی جلد مشاهده نمود ضمن این‌که شعر پشت جلد نیز به‌نوبه‌ی خویش از مضامینی قابل‌توجه و تصاویری تازه از حیثِ زبان برخوردار است.

بهمنی ذاتاً اهل ذوق و شوق است و هرآن چه که در درون خود دارد به دایره‌ی بایش و نمایش می‌آورد. گاهی خودش را و تجاربِ زیسته‌ی خودش را می‌نویسد و گاهی هم التفات ویژه به درد و دردمندی جامعه دارد و منِ شخصی – فردی جای خود را به منِ اجتماعی، جامعه و طبیعت می‌دهد.

زبان شعر زبانی ست که شور و شعورش پرنشاط‌تر از زبان نثر است که دراین دفتر شعر چنین خصایص و شاخصه‌هایی را کم‌وبیش می‌توان یافت و دریافت نمود. از سه جنبه‌ی سازنده و کارآمد برای یک دفتر شعر که شامل جنبه‌ی ادبی، جنبه‌ی فکری و جنبه‌ی زبانی می‌شود درواقع شعر بهمنی به‌نوبه‌ی خود بهره‌مند شده اما جنبه‌ی ادبی و فکری دراشعار بهمنی چربش و چرخش بیشتری نسبتِ به جنبه‌ی زبانی در شعرش دارند. زبان درشعر همان‌گونه که در بطن همین پیشگفتار به‌صراحت و مفصل تشریح شد می‌تواند حائزِ اهمیت و اولویت باشد و بی‌تردید کلمات ساختمان زبان شعر را تشکیل می‌دهند و شاعری می‌تواند دردنیای شعر به توفیق آن‌چنانی برسد که صنعت واژه‌گزینی را به‌درستی در شعرش لحاظ نماید.

 دراشعار داداش بهمنی که اغلب صبغه و صیغه‌ی دوگانی گون و شعر نو دارند اصولاً قافیه و صنعتِ جناس و در ابعادی تشبیه و ایهام و پارادوکس وجود دارد و گویا درشعر به دنبال نوعی دموکراسی در بین واژگان هم هست چراکه دراشعار نو تلاش بر آن دارد تا که شعرش آمیخته و درآمیخته به ریتم و در ابعادی وزن هم باشد اما دراشعار دوگانی گون این شاعر درجهاتی وزن را فدای معنا می‌کند و شاید هم این اشعار تنها در ظاهر و لباس دوگانی قابل‌وارسی و بررسی باشند نه لباسِ باطنِ دوگانی و البته شاید این روند و روندگی از فرگشت ادبی شعر درجهان امروز (پست‌مدرن) جوابگو هم باشد.

با نمونه‌های ذیل از این دفتر:

(۱)

این حیات است که در

ظلمت آن کوچه دوید

دستپاچه ته کوچه‌ی

بن‌بست رسید

کودکی خانه‌اش دید/دلش آرام گرفت

خیره بر برگ درختان حیاط

چیره بر دست خزان

دلش سخت گرفت

ساعتی قبل که باران دل‌زده بود

ته آن حوض رنگ را به زمان

باخته بود

آینه‌ای تار از ابر نگران ساخته بود

نگهی کرد در به جهان، به ژرفای گسست

رخ پاتال[۱] حیات، ته آن حوض نشست

اشک و لبخند گره‌خورده به چشمان حیات

برگ‌بر روی شاخه چنان شاخِ نبات

زیر لب گفت: این زمان بود که بی‌وقفه گذشت

آب جاری شد چنان مردابِ دشت!

(۲)

زمستانت پُرشور چنان برفِ تنی

از تبارِ فصلِ شعر در بهمنی

پاک و جاری مثلِ رودی بی‌بدیل

چون بهاران بر تنِ دل می‌زنی!

(۳)

در میان اندوه شب

تاریکی ماه را دریافتم

در میان انبوه روز

چه خورشیدها که ساختم

دارم غزلی هدیه به غزال شعر

به سخنِ احساس

به قلبم

که شاد می‌نوازد گریه‌های زمانه را

چه بگویم از تو

تو همان شعر و غزل که کلمات را

به لبخند وا‌می‌دارد

توهمان ردیفِ هر قافیه که

 نابسامانی‌های عشق را ردیف می‌کند!

(۴)

تا هنگامه‌ی خاموشی چشمانم

شعرها خواهم گفت

سال‌هایی که گذشت

 برای همه‌ی این کلمات

که همه

 دربند زندان بودند

قفل زندان ذهنم را شکستم

شعرها

در گوشه‌ی دفتر ذهن

در انتظار من و امضای سُرودن بودند

می‌سُرایم از عشق

می‌سُرایم از رشک

کار من نیست رباعی و غزل

سخن این است

که

قفل زندان‌های ذهن را

باید شکست.

در نمونه‌های بالا در ابعادی می‌توان ویژگی‌های زبانی را درمتن مشاهده نمود. بهمنی با استفاده از ریتم و گاهی وزن می‌خواهد که به لباس شعر زیبایی دیگر را ببخشد به‌طوری‌که هم از واژه‌های طبیعی صحبت می‌کند و هم از صنعت تشخیص بهره‌برداری می‌نماید تا که صفاتِ انسانی را به واژگان تزریق کند چه این‌که می‌سراید: می‌سرایم عشق / می‌سرایم رشک و این جان‌دهی به کلمات که در لابه‌لای اشعار وی دیده می‌شود به‌نوبه‌ی خود بسندیده و پسندیده است.

شعر زمانی به زبان می‌رسد که طبیعت و جامعه در آن حضورداشته باشند و شاعر به مفهومی از گفتمانِ ناتورالیسم رسیده باشد و به نظر می‌رسد اگرچه شعر بهمنی قدمتِ زیادی ندارد اما به‌نوبه‌ی خودش دارای ساختار زبانی و بافتار فکری هم هست اما در همین جنبه‌ی فکری و زبانی شعر بایستی بیشتر کار کند.

 مطالعه‌ی بیشتر و یادگرفتن فرهنگ و اصول و قواعدِ مطالعه در هر رشته‌ای خود می‌تواند به پالندگی و بالندگی زبان شعرِ شاعر کمکی بایسته باشد و دودیگر تغییر جهان‌بینی شاعر است که با تغییر جهان‌بینی با کلمات و مفاهیم و مضامینِ تازه‌تری آشنا می‌شوید که این موارد به تقویت و فرآروندگی زبان شعر شما کمک می­کند که امیدوارم این اتفاق دراشعار بعدی بهمنی بیشتر برجسته گردد. همه می‌نویسیم و می‌سُراییم تا نوشته و سروده شویم

——————————————–

[۱] گویشی مازنی یا طبری است و به معنی پیر و ناتوان است. آرزوهای کودکانه هم‌معنا می‌شود.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights