دو شعر از رسول پیره
۱
یک روز به خودم آمدم
دیدم هیچ سوالی نپرسیدهام
دیدم دهانم
سوالی بزرگ است بر صورتم
که هیچکس جوابش را نداشت
چرا درخت لیمو با صدایم دوست نشد؟
چرا قفسهی ترسناک داروهای سرطان زود تمام میشود؟
چرا توریستها همچنان عکس میگیرند وقتی فیلهای بزرگ باغ وحش دلتنگ میشوند؟
چرا پاکت نامهای از تو حال اداره پست را عوض نمیکند؟
چرا … چرا… چرا…
دیدم سوالهای زیادی دارم که از هیچکس نپرسیدم
یک روز به خودم آمدم دیدم
زندگی گودالِ بزرگی است
آنقدر کَندم
کَندم
کَندم
کَندم تا دستهایم تمام شدند
۲
تو آسمان روشن من بودی
که میشد با حوصله برای تک تک ابرهایت نامی برگزید
تو آسمان بیپرندهی من بودی!
که هواپیماییرا تجربه نکرده بود
و تا پرندهای صدایت کرد
غمگین شدی…
توقعی نداشتهباش ای آسمانِ آبی!
وقتی کارخانهی کوچک کنسروسازی
دریایی بزرگ را سوگوار میکند
نگاه کن
ما همه به چیزی کوچک وابستهایم
اسکلت ساختمان به پیچ کوچک غمگینی اعتماد میکند
و قلب انسان به گلبول کوچک قرمز
…
ای آسمانِ آبی
پرندهی کوچکی برای تو کافی است




















