Advertisement

Select Page

نگاهی به شعر «نونوار جنگ» از پرویز گراوند

نگاهی به شعر «نونوار جنگ» از پرویز گراوند

No WAR/ نونوار جنگ

بعضی کارشناسان را عقیده بر این است:
که بعضی نام گذاری ها از قبیل اصلی و فرعی
می تواند آتش جنگ را بیفروزد
و خط کشی هایی که گربه ها را می کشد به نزاع
همواره وجود خواهد داشت

از یک ساندویچ ژامبون نیمه تمام
که اسناد معلوم نکرده اند در سطل زباله بوده است یا بیرون از آن
جنگ گربه های خیابان اصلی
با گربه های خیابان فرعی
در خواهد گرفت

تصور کن ما آدم ها با این پنجه های شنیع
عاقل تر از گربه های خیابان اصلی و فرعی که نیستیم
با همین دُم هایی که داریم
علامت می دهیم به هم
یعنی جلو نیا
همه ی ما جلوتر می آییم
چرا که جنگ‌، ما را به جلو می رانَد
بعضی وقت ها خودِ جنگ تصمیم می گیرد
یعنی اکثر ما آدم های احمقی هستیم
که اراده ای از خود نداریم
چنگ‌و دندان به هم نشان می دهیم
موشک های دوربُرد
تسلیحات نظامی

دلایلی برای دشمنی با دشمن فرضی نداریم
اما در مانورهای نظامی
دشمن فرضی را لت و پار می کنیم
جنگ‌گاهی خودش تصمیم می گیرد
و شروع می شود

علی رغم خبابان‌هاب منتقد
پلاکاردهای معترض
جنگ‌ خود را نونوار می کند عملا
STOP STOP
NO WAR NO WAR
دی_ وار هیولا_ وار دیوانه_ وار
جنگ تصمیم می گیرد
و بزرگ می شود
بزرگ‌‌تر از دیوار چین
کوکا کولا
فیدل کاسترو
خاورمیانه
نفت کش ها
تنگه‌ی هرمز
بوسنی و هرزگوین
از چفیه‌ی عرب ها
اتحادیه اروپا
از پرچم ها
تصمیم می گیرد و شروع می شود

صدای زیرزمینی مرده ها را می شنوبد آیا
وقتی ساندویچ‌ ژامبون سفارش می‌دهید
و بوکوفسکی مرحوم‌ می گوید: اوهوم اوهوم

اگر جنگ‌ تصمیم بگیرد
و بگوید دست ها بالا
کسی که ندارد دستی بر آتش
چه دارد بیاورد بالا
جز تهوع سارتر؟ ____

پرویز گراوند/ اهواز

در این شعر، شاعر دارد از جنگ حرف می‌زند، اما نه با شعارهای آشنا و نه از منظری تاریخی یا قهرمانانه؛ بلکه از میان کنش‌های بی‌اهمیت و عادی. گربه‌های خیابان اصلی و فرعی، دو گروه‌ درگیر بر سر هیچ، تنها با یک خط‌کشی. انگار همین «نام‌گذاری»، همین تقلیل جهان به «اصلی» و «فرعی»، به خودی و غیرخودی، به ما و آن‌ها، همان جرقه‌ای است که می‌تواند جنگی بیافریند.

در ادامه، ما آدم‌ها به میان می‌آییم؛ نه با افتخار و درایت، بلکه با «پنجه‌های شنیع» و دُم‌هایی خیالی که با آن‌ها به هم علامت می‌دهیم: جلو نیا. ولی همه جلو می‌آییم، چون جنگ ما را هل می‌دهد. شاعر ما را با گربه‌ها مقایسه می‌کند، و راستش مقایسه‌ی خوشایندی نیست. اگر گربه‌ها درگیر یک ساندویچ می‌شوند، ما آدم‌ها برای ایده‌ها، مرزها، و خیالات دشمن‌سازی می‌جنگیم، و هیچ‌وقت هم از خود نمی‌پرسیم چرا.

در لحنی که بین طنز و تلخی نوسان دارد، شاعر به آن‌جایی می‌رسد که حتی جنگ خودش تصمیم می‌گیرد. ما، با تمام ادعاهایمان درباره‌ی اراده و منطق و تمدن، فقط تماشاگران یا بازیچه‌های آن هستیم. «موشک‌های دوربُرد» و «تسلیحات نظامی» را به رخ هم می‌کشیم، در حالی که «دشمن فرضی» حتی واقعیت هم ندارد—اما او را لت‌وپار می‌کنیم. این‌جا نقد نظامی‌گری نیست صرفاً؛ نقدی‌ست بر زیست انسانی که دیگر به خودش تعلق ندارد، بلکه فرمان‌بَر مکانیزم‌هایی‌ست که خودش هم دیگر نمی‌فهمدشان.

تصاویرِ بزرگ‌تر و تاریخی‌تر وارد می‌شوند: دیوار چین، کوکاکولا، فیدل کاسترو، نفت‌کش‌ها، تنگه‌ی هرمز… گویی همه‌ی این‌ها همان «عناصری» هستند که جنگ از میان‌شان سر بلند می‌کند، با غرور، با آرایش تازه: «نونوار». حتی مرگ، حتی فریاد مردگانِ زیرزمین، شاید دیگر شنیده نمی‌شود.

و در یکی از درخشان‌ترین لحظات شعر، شاعر پرسشی انسانی و غم‌بار مطرح می‌کند:
وقتی جنگ می‌گوید «دست‌ها بالا»
کسی که اصلاً دستی ندارد در این آتش،
چه دارد بیاورد بالا؟
جز تهوع سارتر؟

همه‌ی این تراژدی پوچی و بی‌قدرتی، در یک کلمه‌ی نهایی خلاصه می‌شود: تهوع. تهوع از بودن در جهانی که جنگ، تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی است. تهوعی اگزیستانسیالیستی، که سارتر از آن حرف زد و حالا شاعر به میان می‌کشد، انگار هیچ چیز جز این واکنش جسمی باقی نمانده.

این شعر، شعری علیه جنگ است، بله. اما نه در معنای مرسومش. این شعر، شعری‌ست علیه بی‌اختیاری ما، علیه مفهوم دشمن‌سازی، علیه آن‌چه ما را به جنگ‌های گربه‌وار و آدم‌وار می‌کشاند.
و شاید تلخ‌ترین واقعیت در همین باشد: جنگ، خودش تصمیم می‌گیرد. ما فقط دُم‌هایمان را تکان می‌دهیم.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights