دو شعر از حسن فرخی
۱
در این دقایق دوزخی!
و حرفاحرف نام تو در اشک من غرق شد
وقتی که تو را از صبح علی الطلوع صدا زدم
اما ندیدم ات،چرا؟
آفتاب شتاب داشت انگار
تند و سوزان تا غروب می دوید
با بوسههای داغ جنون در جنوب جان!
این تاویل رٶیایی ست دلچسب
[دهانم را اما می دوزند
و کلام دوستت می دارم دامی ست
دوست را کف خیابان تازیانه می زنند.
و من صورتم را پشت ابرها پنهان می کنم.]
با تو یک دل بودم
با ابرهای آبستن یک دریا گریستم
می خواستم زیر پنجره ی کوچک ات لبخندی بزنم
کنار عطر و بوی یاس ها
در آبی چشمهایت غرق شوم
در بوی نارنج ها
ای که تارمویت اینجا جا مانده،کجا رفتی؟
[در این سطر آتش پنهان می کنم
در دست هام
سوز سرما پنجره ها را و آینه ها را می شکند
و تبسم را بر لب ها
ترانه می سوزد و خاکستر می شود.]
در این دقایق دوزخی عطش یادم هست
به زوزه ی گرگ تو گوش میدادم
من سرشار از شورش بودم
اکنون در بستر تنهایی خویش خفته ام
صدای تو را در این دریای توفانی میشنیدم
مثل موج ها به سینهام میکوبد.
[گنجشک ها رابه اسارت می برند
و یاس ها تنها می مانند.]
حالا چه کنم؟
شعرهایم را زیر پیراهن ام پنهان می کنم
تا روز بعد..
نهم مرداد ۱۴۰۴
۲
غنچه ها ترسیده اند انگار
و نمی خواهند
که بشکفند.
اسم تو را تکرار می کنم در روستایی دور
در دامنه ی الوند مهربان! که با شهر میزان بود
و دنیا را غافلگیر می کرد با قدر و قیمت همایون اش
با کمی ریحان در رود/بچین!
اینجا بوی وتن می دهد
نگاه کن!
یک پدر خیالی خواب تعریف می کند
که اصلن شبیه من نیست
(زمین اش را هم به عموزاده ها واگذار کرد
و رفت.)
حالا بزن به سیم آخر و
دست مرا بگیر و
به خانه ات ببر
مرگ را به هر ساعتی که بخواهند
اعلام می کنند
متوجه هستید؟
و بعد
خورشید در بستر کویری اش به خواب می رود.
با چند تکه ابر و دریا گریه می کنم
به وقت صعود مرگ در رگ ها
و سقوط موج ها میان قایق ها…
منبه تو فکر می کنم
و فریب بیرق ها را نمی خورم
که روی بام قلعه ها تکان می خورند
مرگ چه کسی را صدا می کند؟
(غنچه ها ترسیده اند انگار
و نمی خواهند
که بشکفند.)
جهان به هیچ تنابنده ای بند نیست
این را زنی گفتکه کشته شده بود
اما تمام شدنی نبود.
اینجا پسران با مین بازی می کنند
و دختران با موشک ها
به جنگ فرصت طلب توجه کنید در سنگرها
صدا:از نو جان بگیر!
(به این جغرافیا اگر نگاه می کردید
بد نبود
حواس تان به گرد و خاک اسب ها باشد
-یاغی ها تعریف باغ می کنند.)
من به تو فکر می کنم
و اصلن فریب یک سیب را نمی خورم،
می بینی/
نمی بینی؟
با دست هایی به رنگ انار!
کمر بسته اند به قتل من از قدیم
یعنی خط زده بود مرتب به چوب خط زمان
من شکارچی تو بودم
و دنبال خرس ها می کردم
که ودکا می نوشند در جنگل های شمالی
من باغی بودم باچند تکه ابر و رویا در ملاء عام!
نگاه کن
یکنقطه ی سفید روی مچ دست من جامانده است.
صدای چند انفجار هم شنیده می شود در سراب ها
دختری زیبا نزدیک می شود و بعد
جیغ است
که در اتاق خالی ام/خالی می شود.
پرنده ها را کت بسته می آورند
ماموران مرزی فریاد می زنند:
کنار بروید
کنار بروید
این آخرین بار است
که به سیم های خاردار گیر کرده اید
من آخرین حرفم را به هوای تو پر می دهم
که این طور
که این طور
در جاده ای غبارآلود گم می شوم
بازجویان در راهند
باید راه بیفتم
و اعلامیه های ترحیم را به مقصد برسانم
قرار ما تاریک بود.
مرا چطور یافتید؟
(به من هم اگر سری می زدید
بد نبود.
-دختر عمو ایران سیر علفزار می کند.)
تازه داماد را از حجله اش بیرون می کشند
و جلوی چشم عروس
تیرباران می کنند.
-حیرت می کنم
که شنیدم
برای یک ساعت هم طاقت زندان نداشتی!
نگاه کن
روی مچ پای من یک نقطه ی سفید جا مانده است.
از کلمات شهامت می بارد روی خاک مرده
یادت هست در کوچه باغ ها
بر سر بوسیدن تو دعوا راه می انداختیم
حالا به خاطر یک مشت خاک و یک شاخه ی زیتون
هلاک شده ایم.
(چه کسی گفت این من دیوانگی کم دارد؟)
به این کلمات ساده قناعت می کنم
چون رودی روان می شود
و به دریایی می ریزد میان دست های تو!
فضا از قضا بوی رفتن می دهد
و شیهه در دشت خالی/خالی می شود.
(چهکسی خنجری در پهلو دارد؟)
کمی سکوت می کنم و بعد
بر می خیزم
و چراغ ها را روشن می کنم
-کار شب تمام است!
(غنچه ها اما ترسیده اند انگار
و نمی خواهند
که بشکفند.)





















