ماه منشور در آتش
اتاقخواب با سقف بلند و روشن از روشناییِ بعدازظهر یک روز بهاری. دختر جوانی روی تختخواب بهپشت دراز کشیده پاهای برهنهاش را از لبهی تخت آویزان کرده و در آب شیرین آکواریمِ پهنِ دوجداره فرو برده است و گوشی موبایل در دست دارد. حرف میزند. میگوید، بوسهی صدادار یا بیصدا؟ گوش میدهد و میخندد. پنجره باز است. چینهای والانِ پردهی توری پنجره آهسته بازوبسته میشود. یک شاخه گُل آنتریوم قرمز در گلدان بلندِ کریستال. ماهیهای نقلی گوبی و نِئون و مولیِ دُم پرچمی با رنگهای سرخ و زرد و آبی سرکش، با شکم پهن و اندامهای داخلیِ پیدا و ناپیدا بهساق پای برهنهی او نُک میزنند. دختر در گوشی تلفن میگوید، بوسه با دهان باز. میخندد و میخندد و میخندد و میگوید، عاشق آرزوی توام. کبوتر نامهبر کافی شاپِ دُلفک.
دراتاق نیمهتاریک روی تختخواب دونفره بهپشت دراز کشیده و کف دستش را روی پیشانیاش گذاشته است. بغل دستش روی پاتختی چراغخواب با حباب قرمز، تلفن همراه، فنجان خالی قهوه و ساعت کوچک شماطهدار که ساعت شش را نشان میدهد.
در سکوتِ خشک اتاق از بالای سرش از پشت پنجره صدای خشخش میآمد. نسیم دَم غروب بود که شاخههای درخت حیاط را به شیشهی پنجره میزد؟ نیمخیز شد. نه، کبوتر بود. کبوتر دستآموز که روی آبچک پنجره نشسته بود و بالوپر میزد. با پرپر زدن و ضربههای نوک کوتاهش لای پنجره را باز کرد بهاتاق آمد. روی کیبورد کامپیوتر نشست و با چشمان جستوجوگر دوروبر ناآشنا را ورانداز کرد.
از تختخواب پایین آمد. مردی بود میانسال با شانههای افتاده و موهای کمپشت در تاجسر. دست برد بالهای پرنده را آهسته بهپهلو خواباند و سروتهش کرد. سینه پوستپیازی، پرها دُمبلند، گرن شکیل و باوقار. جوان بود.
در پای راستش حلقهی باریک صورتی رنگ بود. حلقه را باز کرد. تکّه کاغذی در شکاف حلقه بود، رامین جان ساعت هفت کافی شاپ دُلفک ماچ صدادار پریسا.
با خودش گفت، پریسا، رامین؟ این خُلوچلها دیگه کیاند.
کبوتر نامهبر را از پاهایش گرفت رو بهپایین نگهاش داشت. پرپر زد سر و سینهاش بالا نیامد. ماده بود.
ازاتاق بیرون آمد. طراحی خانه دوبلکس بود. از پلکان اتاقخواب پایین رفت. از تالار بزرِگِ که دیوارهایش با تابلوهای نقاشی تزیین شده بود عبورکرد و به آشپزخانه آمد.
آشپزخانه آنچه که کم داشت بوی آشنای زن بود.
زیر شیرآب در لگن سینک با فشار دست سر کبوتر را از تن جدا کرد. خون گرم و روشن به دوروبر شتک زد. روی سینِیِ سینک روی بالوپر خواباند. انگشت اشارهاش را لای پوست و سینه فرو کرد. پرنده را برگرداند پوست سرسینه و بال و دُم و پاها کنده شد. پوست در قلمبهی دُم و در زانویها گیر کرده بود. قلمبهی دُم و زانوها را با کارد برید و دور ریخت. از زیر قفسهی سینه پوست شکم را با کارد پاره کرد. شیر آب را باز کرد. دل و روده و سنگدانش را چنگ زد بیرون کشید و دور ریخت. توی ماکروفر گذاشت و درجهاش را روی صدوهشتاد میزان کرد.
در پشت پنجره آفتاب دور و غروب نزدیک میشد. رنگهای اشیای دوروبر در سکوت خانه از روی هم سُر میخورد و از چشم میگریخت.
زنگ ماکروفر بهصدا درآمده بود. از روی صندلی بلند شد. از قفسهی کابینت نوشیدنی و گیلاس کوچک کریستال درآورد روی میز نهارخوری گذاشت. با دندانهای نوک تیز گوشت را تکّهتکّه کرد. زیتونپرورده دَم دستش بود. خورد و نوشید وخُردهریزه-های استخوان در بشقابِ شکارِ گُل محمدی.
حالا وسط آشپزخانه در تاریکی روی صندلی نشسته است. پا روی پا انداخته آرنجش را به میز تکیه داده و نقطهی روشن دوروبر او آتش سرخ سیگارش است.
جادهی رستمآباد بهجوبُن با آن کارگاه شنشویی گسترهیی از دامنهی ارتفاعات البرز است با پیچ و خمهای نه چندان تند. بهسمت درّه و رودخانه نگاه کنی دُلفک کوه را میبینی حی و حاضر با پلّهپلّه لکّههای قهوهیی رنگ درتن برهنهاش.
ماشین ماتیز شکلاتی رنگ رانندهاش دختر جوان بود. همان دَم که از پیچ و خم جوبُن بهجاده آمد با پژو ۲۰۶ بِژ که از روبرو تنوره میکشید رودررو شد. همدیگر را بغل زدند. یکی شدند. یک مشت آهن پاره شدند.
شیشهی جلوی ماتیز پخشوپلا شده بود. دختر با اندام ترکهییاش به پرواز درآمد و آشولاش و غرق رنگ سرخ مهاجم در پشت فرمان در آغوش رانندهی پژو فرو رفت.
راننده پژو پسر جوان، فرمان ماشین دکوپوز و دندهایش را درب وداغان کرده بود. شُلوول سرش روی شانهاش خم شده بود.
پسر، اوه چه تصادفی اسمت چیه نازبالش.
دختر، شبیه دریاچه با هواپیمای آبنشین گیسوان بافتهام را واکن.
پسر، رنگ مورد علاقهات چیه خوشگله.
دختر، در این دَم در این درهی تنگ در این بیست سالگی کبوترم چی شد میترسم از کفام بهگریزد بوسهی صدادار.
پسر، غرقه دررنگ سرکش در زیروبم تیزی و برّندگی چیزی از تو هست که دوست دارم.
دختر، بغلم کن دستا تو حلقه کن دورگردنم.
پسر، دستام؟ صدادار و بیصدا خطوط دستام محو شده کبوتر دیگه چیه حالا شیار سفیدِ آب در رنگ آبی سر بهزیر.
باک بنزین ماتیز ترکیده بود. اژدهای هفتسر لنگه کفش دخترجوان دستش بود و دوروبر آهنپارهها چمپاتمه زده بود بهآتش دمید و خموتاب جاده و هر آنچه روی آسفالت بود در چنبرهی شعلههای آتش گرفتار شد.
ماشینهای عبوری سرعتشان را کم میکردند. بهشانهی خاکی جاده میرفتند. ترمز میکردند و سرنشینانشان با هولوولا پیاده میشدند. رمز و راز انعکاس شعلههای آتش در لب جاده در چهرههای بیضیشکل، گرد، کشیده، کج وکوله.
دختر، ببینم این همون آتشیه که بهاش میگند آتش دلدادگی؟
پسر، نه نه صبرکن اوج میگیره یادمون میاد از ته دل میخندیم.
در پسِ شعلههای آتش چند تا مرد دواندوان بهصحنهی تصادف نزدیک میشدند و دُلفککوه همانطور چون کفتار خِنگ با نگاه گیجوویج خمِ جاده را ورانداز میکرد.




















