داستان کوتاه پَر
ساعت ۵:۵۵ دقیقهی صبح روز یکشنبه…
مثل روزهای معمول پُر از بیخوابی متوالی، در حال گشت زدن در امواج خیال!
یک پَر از روی پیشخوان به هوا پرید. بی گمان باید دریچهی هوایی باز مانده باشد! یا شاید برخورد جسمی در هوا میان حجم بودن یا نبودنش انعکاس حرکتی کوچک چونان پرواز را تداعی کرده باشد!!!
اینجا کجاست! شعلههای سرکشی زیر انگشتان پایم میرقصند. نرماند و شفاف و روشن با نقش و نگاری اصیل ایرانی… نگاهم را به دنبال آن پَر عریان شده در فضای پیرامون چرخاندم، هر سو میتوانست رفته و ساکن شده باشد. امتدادی در چگونگیِ بودن و ماندن در حجمی نابسامان!
چقدر شبیه صورتک عروسکم بود؛ بی حرکت، با زیبایی و نرمی اجباری، همیشه محکوم به لبخند بود. حتی وقتی از درون، در حال فروپاشیست!
گاهگاهی موهایم جلوی دیدم را میگرفت. توهم عجیبی نمایان بود. حجمهایی سخت پیشتر از طبیعت را میدیدم. درد اشکالی ناخواسته شدن، شکل پذیرفتن، و به ویترین زیبای جهانی پیوستن… بی شک درد دارد !!!
اینگونه از ریشه جدا شدن و پوسته برچیدن! حال که به تکه هایی تقسیم شدن و رنگ و لعاب گرفتن!
انبساط محیط نفسم را تنگ درآغوش گرفته بود. دردی بر استخوانهی تنم پیچید، زندگی داشت زخم آخرش را میزد. چه اجبار ناگزیریست زیستن!!
ساعت شش ضربه نواخت؛ دنگ، دنگ، دنگ…
موجی به هوا برخاست. ذرات نور از گوشهی باز پنجره به اتاق کوچکم جهید… میتوانستم رقص کوچکشان را میان بازی سایهها ببینم… اجسام در این بزم مشارکت داشتند و در حال وارد شدن بودند. انتقال یافتن به نور صبحگاهی میتوانست به هر جنبندهای جانی دوباره ببخشد! بیهیچ تصوری، رویم را به اطراف چرخاندم.
پر، میان زمین و هوا. روی لبهی کنسول درخت گردو که نیمهجانی هنوز برایش باقیمانده بود، پناه گرفته بود. دستی به میان درخت زندگی داشت و دستی میل به پرواز!!
#نزهت_عبدالهی






















