Advertisement

Select Page

چهار شعر از اصغر رضایی گماری

چهار شعر از اصغر رضایی گماری

«پروازی در چشمان‌ تو»

زندگی‌ام در آرزوی تو می‌گذرد،
قهوه‌ای موهایت
و شرابی لب‌هایت،
کافی‌ست برای عاشقانه‌ای تکرار نشدنی!
حالا بگذار
باد بیاید،
حواس روسری‌ات را پرت کند
و پیراهن مرا به بازی بگیرد
تا من
شعر تازه‌ام را در تو کامل کنم.
هر کلمه‌ات یک آواز است
و هر نگاهت یک پرواز نو؛
می‌خواهم
تمام شعرهایم را در چشمان تو پیدا کنم.
تنها دست‌های تو
می‌توانند
قصه‌ای نو بنویسند…

۲
«سایه‌های دلتنگی »

به یاد تو نشسته‌ام
کنار عطر دو چای دارچین
دل خوش به شب نشینی‌ام،
که چون یک راز در دل ماه پنهان است.

چقدر غریبی!
به دلم زل زده‌ای و من
چشمانم را در جستجوی تو گم کرده‌ام.
این‌جا،
میان سایه‌ها و سکوت،
هر جرعه چای،
طعم تو را در خود دارد.

من از دوری‌ات
کلامی را به یاد می‌آورم
که در هر لحظه به آن پناه برده‌ام.
عطر دارچین در دل شب،
یادآور توست،
تو را تا ابد
عجیب کم دارم…

چقدر این دلتنگی
در سکوت شب می‌پیچد،
چراکه عشق تو
دردی است که در هر قطره چای
بازمی‌گردد.

۳

«باران لبخند»

نه باران می‌خواهم
نه آفتابِ بهاری
فقط همین که تو
هر صبح، در خیالِ من طلوع می‌کنی
حالِ روزگارِ من خوب است…

تو از پنجرهٔ چشم‌هایم عبور می‌کنی
و من می‌فهمم:
بودنِ تو باران است
و برگ‌های پاییزی را سبز می‌کند…

شهرِ کوچکِ من، با نامِ تو
لبخندِ عشق را با بادِ صبح می‌خواند…
و من با تو روز را،
بال‌های آبیِ پرواز را
برای تمامِ پرنده‌ها می‌خوانم…

۴
«صدفِ قلبِ من»

ماهی‌ها دروغ نمی‌گویند
رنگ نگاهت،
عطرِ بی‌پایان دریاست…
بگو با کدام بال
زیر سقف کدام آسمان، به پرواز درآیم
که بارانی از تو مستم نکند؟
یا در کدام ساحل لنگر بیندازم
که یاد تو شاعرم نکند؟

به صورتم نگاه کن
ببین به کدام پرنده شبیه‌ترم ؟
مرا به یاد بیاور
زیر نخستین چتر نگاهت
تا آخرین موج موهایت
کنار ساحل چشم‌هایت
مرا به یاد بیاور
با بوسه‌های باران
موج به موج صدایم بزن
ببر تا عمق اقیانوس آغوشت
می‌خواهم نامِ تو به صدفِ قلبِ من بنشیند…

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights