یک شعر از نصرتاله مسعودی
خیابان وُ درخت وُ رویا
در رویایم
من میباریدم وُ باران میبارید.
در گوشهای از خوابهای بیخوابیام
باد را به میهمانی گیسو برده بودی.
درخت برای تو
یا تو برای درخت
بغل باز کرده بودی نمیدانم
اما میدانم جانم از حسادت
روی لبم میسوخت.
این رویای گیر افتاده در شب ِکابوس
نباید از تبِ دیشب بوده باشد
آخر سالهاست تب
از تندی نبضام
دست برنمیدارد!
چشمهی شاه آباد* بود وُ
آن چشمها
که آیینهی آب وُ دلم را
به آتش میکشید.
دیشب در گوشهای از خوابهای بیخوابیام گل کردهای.
اشکهای سحرگاهام
پر از بوی یاسهای سپیدِ سوم اسفند* بود وُ
آن همه بلندبالایی
باید گریههایم را
سر بر درخت رو به رو
به دستمالِ سحر بسپارم
تا برای گلاب مقدسِ معابد
آبرویی نمانَد.
تمام امروز با شانههای کوژ
به سمتِ رویا میروم
و خیابان وُ درخت وُ سحر
زیرِ پوستم گریه میکنند.
—————-
* نام چشمه و خیابانی در خرم آباد دیروز





















