Advertisement

Select Page

یک شعر از مرضیه رشیدپور(کیمیا)

یک شعر از مرضیه رشیدپور(کیمیا)


و سپس —
در فرورفتگیِ سطرِ هشتمِ تب،
تو افتادی در من،
چون نور؛
چون انعکاسِ مختلِ زهدانِ روز
در آیینه‌ی کوژِ تاریکی.
آفتاب!
ای جنونِ گسترده بر پوستِ بنفشه،
تو مرا نطلبیدی —
مرا تاباندی
بی‌آن‌که چشمانت جز پرتوِ تکرار، چیزی بجوید.
من اما،
در حوالیِ توبه،
ضریبی از عطش بدل شدم
که تشنگی را می‌زاید.
در من ریشه‌ای بود
که خود را به خواب‌های تباهِ زمین دوخته بود،
تا هر بار که نگاهت را می‌ربایم،
در امتدادِ تشعشعی مبهم
گل دهم
برای آن لحظه‌ی رویا
که عشق
از شکلِ خودش عبور می‌کند
و به نامی نرسیده،
میمیرد.
تو صدایم نکردی
و من،
با زبانی از رویا،
خودم را در گلوی تو ریختم،
تا اگر روزی
گوشه‌ای از هوای تو لرزید،
صدایم را
چون سوزشی بی‌تأویل بشنوی.
اکنون —
که آخرین برگ‌ریزِ تب
بر شانه‌ام افتاد
و شعر دارد دهان می‌کِشد
برای بلعیدنِ چیزی که هنوز آواز دارد،
تو را می‌نگرم
با عطر نحیفی که پوست جهان را خراش می‌دهد.

#مرضیه_رشیدپور_کیمیا

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights