سه شعر از هنگامه کسرایی
غزه ۱
چند بار بمیرم باید
تا در کابوسی دیگر بیدار نشوم باز
چند سکوت بشکنم
بی حلق تا از ته زبان نبُرم فریاد
چند سنگ پرتاب کنم
در پیچاپیچ چفیه
تا نیفتم بر خاک بی مشت
چند رویا بکارم در سرم
سوراخ بر چند پیشانی سرد
شکوفه تا نزنم هی بی گل
لال مقابل لوله تفنگ تو
چند سقوط بکنم از برج ِ بی طبقه
خاک ِ خشم ِ چند هزار بمب چند تُنی
بی چند تَنی که منی
تاخوشه دل منفجر نشوم بی هُره
چند بار لت زیر بتون پار بگردم بیدار
هر تکه به چند گوشه بچسبم دلمه
در اتاق های بی دیوار
تا شکم ندهم بی خون
به میلیون ها چمدان پر هول و
لولو و کابوسی بی کم وکاست
چند خروار آوارگی ببرم به شمالی ترین
شقاوت جنوب در بیست وچهار ساعت
تا تلنبار بر تخت آمبولانس راه
گم نکنم هی بی نفس هام
زیر این شولا کولات های سفید
چند بار نشت بکنم باز قرمز
از قلبم که می چکم هی
بر تن این کابوس قرن
تا باطل کنم طلسم آوارگی
چند بار بمیرم باید و
زاده شوم باز و
بم———–یرم
چند؟
غزه ۲
بشکنم باید در گلوم
یا خفه می شود این شعر
بغض وقتی فرو می روم کبود و
بالا می آیم با هق هق ِ غزه
با تخت هایی که می پرند
از خواب در یک ساعت با هم
صندلی های خسته ی ساعتی قبل
هراسناک اما حالا همه، پر
فرش هایی که می پبچند در خودشان
بی بته، با جیغ جقه ساعتی بعد، پر
جواهرات جعلی
در جوار ِ جوانی ی جراحت هایی
که می خوابند بی جا
یا می جابند بی خواب
چه خواب خراب می کند
یک ساعت قبل یا بعد فرق، پر
کتاب و کارد و چنگال و چفیه و
پرده و پارکت و پتو و مبل و
تلویزیون و چند آنتیک بنجل، پر
یک حدقه ی پر اشک
دو لاله ی خاموش
سه پستان ِ پر شیر
چهار انگشت ِ بی دست
هیچ ِ هضم پی روده
منفجر همه در برج های مجروح
به شهادت این خورشید ِ خبیث
و ماه ِ مردنی
پشت این همه پلک ِ پلشت
بی حتی همهمه ای بسته، باز همه، پر
در این ساعت ِ نحس که
کاش بپرد از صفحه ی تقویم
این قرن مایوس
پرررررررر
غزه ۳
نه!
نشت نباید بکنم
چکه نه ! از رگهام
محو در هاله ی صورتی این قرمز
در کفنی که اگر
لو می روم و با من
جنازه ی خاطراتی که
می مانم روی دست های کوچک ام
در جزاجز تجزیه
خطر وقتی می کنم
دنبال توپ ِ ماهوتی
زیر سقف ِ سبک ِ کمپ
سوت سوی آسمان برزنتی
با دست هام چطور بگیرم
بی پام توی هوا
کام یا شام
فرق چه می کنم در این دام
در فستیوال ِ فسفر و خاکستر
که می ریزم تکه روی زمین تکه
پی چشم ام در شب
دهان، دم ِ صبح
گوش، غروب ِ دعا
خون ام حتی
دلمه بر بی دیوار این چادر
در سفری که پرت می شوم
از پنجره زمان ناگهان
توی ماشینی که حرکت نمی کنم دیگر
سوی جنوبی ترین جنایت شمال
پارک در پیری دست هایی که
جوان می شوم حالا
در خاطره ی آغوشی زنده
که تن تردم را تنگ
در بر می گیرد
می ذوبد
گرید
آبد
پدر.






















