دو شعر، دو نگاه و آسیبشناسی ذهن و زبان استبدادزده
این نوشته پاسخ به مهدی موسوی نیست، حتی صرفا پاسخی به این شعر او در ذیل نیست، هر چند همهی بحث، پیرامون بیت آخر غزلی از سید مهدی موسوی است: «آن روز میچینم برای شام آزادی/ سرهایتان را یک به یک بر روی سینیها».
غزل مهدی موسوی را می خوانیم:
از گریههای مستیام در شبنشینیها
از کشتن صد بارهی «مهسا امینی»ها
از خطکش ناظم برای لاک هر ناخن
از شعر خواندن در میان زنگ دینیها!
از خودکشی کارگرهایی که بیکارند!
افتادن بازارها در دست چینیها
مسئول قسمت کردن باتوم یا ساندیس
از کشتن رؤیای ما کارآفرینیها!!
تیری به قلب نوجوان پانزدهساله
آتش زدن در خوابِ مجروحِ اِوینیها…
■
یک روز برمی گردم از تبعید تا خانه
که خستهام دیگر از این بیسرزمینیها
آن روز خشمم انتقامی سخت خواهد شد
که زنده هستم برخلاف پیشبینیها
آن روز میچینم برای شام آزادی
سرهایتان را یکبهیک بر روی سینیها
غزل گراوند در پاسخ به غزل موسوی:
شبِ اشعار نیمایی، شبِ در شبنشینیها
شبِ ویرانی گلدان، شبِ قتلِ امینیها
شبِ ناظم که میکوبد صدایش را سرِ شاگرد
شبِ هیس و سکوت و بیسوالی، زنگِ دینیها
شبی که آسمانهایش، زمین را سنگباران کرد
شبی که دار میدارد برای ما زمینیها
شبی که آخرش روز است اما یادگارش را
گذارد بر دل و ذهن و زبان و مغز و بینیها
به نحوی که برای انتقام از شب کند تاریک
تمام شعر خود را شاعرِ بیسرزمینیها
شود زندان خود روزی، تمام حجم زندانبان
اوین در خود شود محبوس، با شعرِ اوینیها
شود آغاز، ایرانی دگر با مطلع نورش
به پایان میرسد روزی، غم بیسرزمینیها
ولی تاریک بودنها، ولی این انتقام و خشم
نسوزاند نه روسیها، نه غربیها، نه چینیها
ولی این انتقام و خشم، یعنی یک شبِ دیگر
که جانی میدهد بر جانیان، شورآفرینیها
گلِ سرخی که با شور و حرارت از عدالت گفت
و می گفت از حسین و توده و خلق و لنینیها
پس از اعدامِ خود را هم اگر بیند چه خواهد گفت؟
همه عمرش به حیرت سر کند با بازبینیها
چنین هستیم و بعدا هم چنین هستیم، با این حال
نیابد روی بهروزی، وطن با اینچنینیها
دوباره شب، پیِ شب، شب، پیِ شب، شب، پیِ شب، شب …
ندارد انتقام سخت، جز این پیش بینی ها
اگر چه قافیه(اینی)ست اما این نخواهد شد
که این قانون چنگیز است سرها توی سینیها
یادداشت حاضر، پاسخ به متنی است که فاکتورهایی از ظلم و جور به دست میدهد تا نتیجهای بگیرد علیه استبدادی که از آن حرف می زند؛ اما نتیجهی آن نتیجه گیری، چیزی جز افشای بخشی از آسیب ذهن و زبان ما نیست. همچنین، پاسخ به فرهنگی است که هر بار در شرایط متفاوت، زمینه ساز استقرار استبداد میشود. پاسخ به ذهن و زبان استبدادزدهای است که میخواهد با ابزار استبداد علیه استبداد بجنگد، عمل استبداد را نفی میکند اما با ذهن و زبانی استبداد زده، ندانسته، مبلغ عمل استبداد است. ذهنیت استبدادی خود را نمیبیند اما آن را در دیگری میبیند و تشریح و محکوم میکند، اما چون عرصهی عمل را به دست بگیرد؛ از تشریح عمل خود باز میماند و همان استبدادی را پیاده میکند که بعدها کسان دیگری باید علیه مواضع استبدادی او، موضعی چون مثل قبل و گذشتهی او بگیرند. غلتیدن از یک ورطهی استبداد به ورطهی دیگری از استبداد ولو استبدادی بزک شده با ظاهری دموکراتیک بخش اعظمی از مشغلهی ما ایرانیهاست. ذهن و زبانمان چنان در این ساختار دیرینه نضج گرفته است که حتی خودمان هم باورمان نمیشود که آنچه میگوییم همانی است که قرار است علیه آن قیام کنیم. این طور میشود که هر انقلابی، معنای خودش را که دگرگونی است از دست میدهد، انقلابها در حد جا بهجایی افراد تقلیل مییابند و یک گروه، علیه گروه، دیگر مبارزه میکنند و با شکست صورت قبلی، با پاککردن صورت مسألهها، مسألهها و ساختارها میمانند و آنچه چهره عوض میکند؛ چهرهها و ظواهر امر است.
این شعر همان کاری را ترویج میکند که عوامل استبداد ترویج میکنند. این حرف را میتوان از زبان داعش هم شنید اما نه در قالب هنر، نه مطنطن و مقفی. همانها که در پنج بیت اول غزل، زمینه ساز فجایع بودهاند؛ تهدید به انتقام میشوند؛ اما در بیت آخر، شاعر به جمع آنها میپیوندد. شاعر در بیت آخر یکی از آنها میشود. از کدامها؟ از همانها که ذهن و زبانشان خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته، عملی را که خوی استبدادی دارد تایید و ترویج میکنند. بسیاری از ما نیاموختیم که مبارزه با استبداد با انتقام گرفتن مستبدانه از مستبدین فرق میکند، در مبارزهی با مستبد، گاه هر کدام از ما مستبدی هستیم علیه مستبدی دیگر .در مبارزه با استبداد که فرهنگ دیرینهی ما تا اکنونمان را نیز تسخیر کرده است، بسیاری از ما شکست میخوریم، شکستی که ما از خود میخوریم، منجر به ایجاد استبدادهای مستمر میشود؛ مادام که مبارزه با استبداد را نیاموزیم، در خود و با خود و در مناسبات قدرت، مستبد را حاکم و دموکراسی و عدالت اجتماعی و جامعهی مدنی را محکوم میکنیم. این بخشی از آسیب ما در برخورد با وضعیتی است که به ویژه در این چند قرن اخیر به آن مبتلا هستیم و آسیبشناسی و تشریح آن شاید کمترین کاری است که هر صاحب قلمی لازم است آن را درونی و در متنهای خود منعکس کند.
بحث من در اینجا معطوف به این است که شاعران، نویسندگان و هنرمندان ما در بهترین حالتهای شاعرانه هم در کل، شعار میدهند حتی اگر انواع صنایع ادبی را هم ماهرانه به کار برده باشند؛ راه برونرفت از این وضعیت، همان است که مختاری گفته است:«فرزانگی فروتن معاصر».
هیپنوتیک وزن و قافیه، گوشنواز است،«اشتر به شعر عرب در حالت است وطرب/ سعدی».
اما انسان معاصر، به ویژه آنجا که مسایل اجتماعی- سیاسی را به عرصهی شعر وارد میکند علاوه بر حالت و طرب، فرزانگی مضمون را هم نیاز دارد، مضمون ما در این بحث، ذهن و زبان استبدادزدهای است که ما به آن گرفتاریم.
اما این نگاه و این تلقی از انتقام سازنده که نیست، مخرب هم هست، کمکی به حل معضل نمیکند که اصل معضل است، این خشم و انتقام اگر نگاه غالب باشد پیامدهایی دارد. که واضحترین پیامدش ادامه دادن لیست سیاه پنج بیت اول غزل موسوی تا ابدالآباد با اسمهای دیگر و موضوعات دیگر است.
فرصت را مغتنم میشمارم تا دوستان را به خواندن چندین بارهی آثار مختاری از جمله،«انسان در شعر معاصر»، «تمرین مدارا»، و «چشم مرکب» دعوت کنم. من در پرسشی از کتابهای او که به این موضوع مربوط است، پاسخی یافتم که در مواجهه با مسائل جمعی ما آموزنده و سرنوشتساز است.
***
گراوند: مشکل اصلی ما در رابطه با انقلاب و گذشتهی آن چه بود؟
مختاری: مشکل ما این بود که گذشته، چون بختکی بر وجود ما افتاده بود؛ و زیر بار سنگیناش له میشدیم، استبداد تنها در راس هرم نبود که سرنگون شده باشد؛ بلکه کل هرم بود که بر پا بود؛ و هرم، کل فرهنگ سنتی پدرسالار بود و مجموعهی نهادها و روابط و ساختهای شبان-رمگیاش بود. (چشم مرکب/ ص ۲۱)
***
این استبداد، در ما و در ساختارهای فرهنگ ما است، مادام که ذهن و زبان ما استبداد زده است؛ هر جای دنیا هم که برویم آنرا با خود میبریم.
هر چقدر هم آن را در پشت ظرافتهای شاعرانه، مخفیاش کنیم؛ هر چقدر هم آن را بزک کنیم و با وزن و قافیه به آن طنطنه و آهنگ بدهیم باز هم ساخت استبدادی ذهن و زبان در آن با صدای بلند ما را تهدید میکند.
«که این قانون چنگیز است: سرها توی سینیها»




















