یک شعر از نازنین رحیمی
دریغا از این همه خاموشی…
گلو
به قاعده ی یک کویر بی اب و علف شده
چون خانه ای متروک
که صاحبانش
سالهاست ترکش کرده اند…
گوشه ی یک خیابان نشسته ام
مثل تهرانم که آرزوی دریا دارد
و مثل زنی که آرزوی بی پروای اواز…
دریغا از این همه خاموشی…
گلوکه
به قاعده ی یک کویر بی اب و علف شده بود
چند روزی است
که خدای فاصله
چون یک حیوان عجیب غریب زشت
او را دریده است
نفس در حبس ابد…
چنان به رویا نزدیک شده ام
که در کتاب تاریخ هفتم به روش قدیم
زنی کنار سفید رود
برای خانه ی متروک
آواز می خواند
و خدای فاصله است که دور می شود
نفس در حبس ابد…
تهرانم
که ارزوی دریا دارم
#نازنین_رحیمی




















