تعریف زیبایی در شعرهای علی باباچاهی
زیبایی در شعر علی باباچاهی چه تعریفی دارد؟
و روشهای شناختی او در کشف، بروز، و “بازتولید” زیبایی چگونه است؟
با طرح دو سوال فوقانی پس از مقدمهای نه چندان کوتاه در مورد نظریههای رایج در تعریف زیبایی، درک زیبایی و زیباییشناسی، به سراغ چند شعر از استاد باباچاهی رفته و پاسخ دو سوال مطروحهی خود را در اشعار متفکر ادبی و شاعر پست مدرن معاصر، علی باباچاهی جستجو میکنیم.
تاریخچهی «شناخت» زیبایی به افلاطون و به پیش از افلاطون، به زرتشت باز میگردد. زرتشت زیبایی را در “دین”فهم کرده بود اما این افلاطون بود که برای اول بار زیبایی را از منظر “فلسفی” آن، تعریف کرد. افلاطون زیبایی را “هماهنگی” و هارمونی اجزا با “کل” میدانست و برای آن، دو نوع (طبیعت و موجودات زنده، و هندسه، دایره و خط) قائل بود. افلاطون معتقد بود که زیبایی طبیعی “نسبی” و زیبایی مصنوعی (آنچه به دست بشر آفرینش و ساخته میشود) “مطلق” است.
پس از افلاطون فلاسفه و دانشمندان حوزههای علوم مختلف در تعریف زیبایی بسیار گفتهاند : “هگل” فیلسوف بزرگ آلمانی بر اساس تعریف افلاطون، زیبایی را دو نوع (طبیعی و هنری) میدانست و در نظریهی “پایان هنر” خود، معتقد بود که هنر (به عنوان یک جزء زیبا از کل) اگر از رسالت خود که ایجاد هارمونی و هماهنگی با کل میباشد متوقف گردد پایان خود را رقم خواهد زد.
جورج دیوید بیرکهوف دانشمند آمریکایی “موضعشناسی” ( توپولوژی) نیز “نظم” را زیبایی دانسته و معتقد بود که به وجود آوردن “بیشترین نظم” و نظام مندی از کمترین عناصر و”علامات” به معنی زیبایی است.
براساس عقاید افلاطون، شارل ادوار ژانره گری، معمار و طراح سوئیسی، نوع مصنوعی زیبایی یعنی «زیبایی هندسی» را «زیبایی مهندسی» نامید و در معماری مدرن در سازههای هنگفت معمارانهی خود از «زیبایی مهندسی» بهره جست.
پس از قرن هجدهم پای روانشناسی هم به توضیح و “شناسی”ها در “زیبایی” باز شد و نظرگاههای روانشناسی، زیبایی را نوعی پاسخ «ادراکی» به شمار آوردند به آن معنی که دادهها و عوامل اجتماعی و یا هنری خارج از روان انسان، بر ادراک آدمی موثر است پس! در عواطف و احساس و پاسخهای او به زیبایی هم تاثیر خواهد داشت.
ملاصدرا حکیم و فیلسوف بزرگ شیعی جهان اسلام نیز منطبق بر اندیشههای ابن عربی «وحدت وجود» را «زیبایی» میپنداشت و تمامی ذرات عالم از جمله «نور» را جلوهای از «جمال کل» میدانست و مراتبی از «نور» و «وجود» را قائل و قائم به ذات زیبای لایتناهی میدانست. چنانچه از نظرگاه شاعران بزرگ هم در این مورد مغفول نمانیم، براساس مقالات و نظرات مختلف از جمله حافظ پژوهان میتوان نظرگاه و روش سیر و شناخت خواجهی شیراز در مورد “زیبایی” را در قالب مفاهیمی چون: او، دوست، یار، و… همچنین «زیبایی شناسی» را از طریق کسب «آگاهی» در قالب شخصیت «رند» در نظرگاه حضرت حافظ قلمداد نمود. چنان که حافظ در سیروسلوک و عرفان شعر خود، «آگاهی» از «راه» و مسیر رسیدن به سرچشمهی نور و زیبایی حق تعالی را نوعی «رندی» و «نظربازی» برای خویشتن و دیگران تعریف کرده و فرموده است:
«در نظر بازی ما بی خبران حیرانند/عشق داند که در این دایره سرگردانند»
در اصل برخلاف نظامی گنجوی که متغیر «مجنونیت» را اصل شناخت و رسیدن به معشوق میدانست، متغیر «آگاهی» اصل و شاهراه پیش روی حافظ در رسیدن به مقصد زیبایی است.
پس از این مقدمه که در آن خلاصهای از تاریخچه و تعاریف زیبایی و زیبایی شناسی از نظرگاههای مختلف به نظرتان رسید به سراغ چند شعر از اشعار علی باباچاهی رفته و پاسخ سوالات خود که در صدر این متن طرح شده بود در متن شعر استاد باباچاهی مطرح مینماییم که به بدانیم به راستی زیبایی و زیباییشناسی از منظر تفکرات شعری علی باباچاهی چگونه است؟!
ادای عارفان را که در آوردی/روی آب راه که رفتی/دریا سهم تو را کنار گذاشت:/
پری دریایی که نه/برهنه نبود اصلا موهایش هم تا سر زانو نمیرسید/ تازه به فکر روسریاش هم بود/ روسریاش هم سیاه بود عین چشمهای/سیاهش که سیاه بود/ (بعد چه شد؟/بعد ادای فلاسفه را:/- من فکر میکنم که با خرید چند شاخهی گل/پس چند شاخهی گل را خریده ام!/ وبعد از آنکه روبه روی او ظاهر شدم/ روبه روی او ظاهر شده ام/برهنه نبود اصلا/(خب دیگه چی؟/بعد دو جفت کفش تازه خریدید تا به/ کجاها که نه:/خیابانهای در حال شتاب/و آدمهایی که معلوم نبود چرا/و شما چه قدر زیر پوست خودتان / چه قدر؟/کنار خیابان تا به کجاها که نه!/برف شدید آب شدید/آب شدید بخار شدید/دود شدید دود قطار شدید/ جمع شدید باهم و از هم جدا شدید/بعد که دیوانه شدید/(روسری اش هم سیاه است/دیگر سراغ خودتان را از من که هیچ/ شهرزاد قصه گو هم لابد معذور است/اما گمان نکنم این شعر/به یک نقطه فقط ختم شود/مؤلف هم سردرگم است:/بر روی آب راه میروی؟/یا زیر پوست خودت دفن میشوی؟/یا گم و گور چشمهای سیاهی که سیاه بود؟
و او/ با موهایی که نه تا سر زانو/بر میگردد به ریشهی دریایی اش؟/یا همچنان و همین طور؟.
( مولف هم سردرگم است/از مجموعه «عقل عذابم میدهد»
علی باباچاهی)
اگر بخواهیم مبتنی بر موضوع بحث خود به عناصر این شعر توجه نماییم طبیعتا بسامد بالای اشارات مستقیم و غیرمستقیم در این شعر ما را به موضوع معرفت شناسی «زیبایی» و «درک زیبایی» از طریق متغیر «دانش»( دانشهای غیر شهودی مدرن) و دانایی در نظرگاه شعری استاد باباچاهی میرساند.کشف زیبایی با ابزار دانش یکی از پراهمیت ترین کوشش شعری باباچاهی است. مثلا:
«چشمهای سیاه» در شعر فوق، اشارهای دور و غیر مستقیم به ” لیلی” دارد که در این شعر نیز مطابق با محتوای تاریخ شعر فارسی، لیلی استعارهی زمینی “معشوق حقیقی” است.
در اینجا نکته ای در مورد نشانه گذاری شعر باباچاهی اشاره نمایم که وی به صورت بسیار خاص و منحصر به فردانهای نشانههای متنی را در لایههای متعدد زبان شعرش پنهان مینماید و مانند سنجابی گردوهایش را طوری زیر خاک متن، مخفی میکند که هر رهگذری به راحتی قادر به پیدا کردن گردوها نباشد!.در شعر باباچاهی در هر محوری که خوانشگر بخواهد اجازهی ورود به متن او را اخذ نماید،این نکته را ناچار است رعایت کند که نشانهها به مانند لایههای درهم تنیدهای در سطوح مختلف معانی و زبانی قرار دارند و با کشف رمزهای هر لایه، یک یا چند نشانه نیز قابل استخراج میگردد.باباچاهی به تجهیزات و ابزار تفکرات در شعر گذشتگان مانند “عرفان شناختی” در تفکر شعری حضرت مولانا (که در مقدمه مجالی نیافتیم از وی سخنی به میان بیاوریم) و “آگاهی” نظربازانهی حضرت حافظ و به متغیر “مجنونیت”که مقدمهی ورود به گمگشتگی و سپس “شناخت” و کسب “آگاهی” و “دریافت مراتب نور”در مسیر “کمال” و رسیدن به معشوق در تفکر شعری گذشتگان است،مجهز بوده و به این ابزارهای تفکری در شعر گذشته نیز اکتفا نکرده و به صورت “ادراکی” همچون کودکی کنجکاو “عقل” زمینی (زیستی) خود را به نوعی از سرِ بازی و طنازی و به صورت “عمدی” “گم” میکند و سپس از طریق مکانیسم دانایی و هشیاری دانش محورانه در تفکر شعری خود، پس از تجربههای عمدی”شیدایی” ومجنونیت وگمگشتن، با مکانیسمهای تفکری زبانی خاص شعر امروز و خاص تر درشعرعلی باباچاهی،در پی ِ “پیدایی”( زیبایی) میگردد:
*به یک نقطه فقط ختم شود/مولف هم سر در گم است.
دقت کنید که چگونه شاعر به طور کامل بر”سردرگمی” خویش “دانا”ست.
و یا این مثال:
*برف شدید آب شدید/آب شدید بخار شدید/دود شدید دود قطار شدید/جمع شدید باهم و از هم جدا شدید.
همانطور که در این برش از شعر پیداست، نحوهی “استدلال” درسطور بالا کاملا “منطقی” و “آگاهانه”است: برف تبدیل به آب و آب تبدیل به بخار و دود هم منبعث از قطار است. این دانایی یا بهتر بگویم این “دانش” نتیجه و ثمرهی زندگی “مدرن” است که گذشتگان متناسب با زندگی و جامعهی زمانهی خود از آن محروم بودند.
متغیر دانش و تکنولوژی متناسب با مکانیسمهای ذهنی/تفکری علی باباچاهی محصول “انحصاری” زندگی امروزی است که قدما از آن بی بهره بودهاند. البته اکنون به آوردن نمونه اکتفا میکنم و بعدا درمورد متغیر مدنظر بیشتر صحبت خواهیم کرد:
*پری دریایی که نه/ برهنه نبود اصلا/
موهایش هم تا سر زانو نمی رسید.
و یا:
*روی آب راه که رفتی/دریا سهم تو را کنار گذاشت.
در اینجا به صورت تعمدی محل دو سطر پایینی و دو سطر بالایی را جابجا کرده ام.علت این جابجایی تاکید بر متغیر استفاده از دانایی ست.
باید گفت که باباچاهی با خوش شانسی تمام،نسبت به گذشتگان هم کیش و هم مسلک خود در شعر و اندیشه ورزی، یک متغیر مهم ( تکنولوژی) را به صورت انحصاری در اختیار دارد و این دانش انحصاری طبیعتا در نوع معرفت شعری او موثر است. در این نمونه شعری، شاعر/عارف به خوبی “می داند” وامیدوار است که پس از سیر:
(روی آب راه که رفتی) و سفر معنوی:
(بعد کفش تازه خریدید تا به کجاها که نه)
نسبت به طی طریق خویشتن،این “دانش” را نیز از سابقهی لطف ازلی(متناسب با اشراف در سیر تفکر گذشتگان دارد که در نهایت و در مقابل این کوششها “دریا” نیز بخشنده است و “سهم” او (عارف) را نه از پریان دریایی که اشارهای به پاداشهای زمینی هستند که پاداش بزرگتری را خواهد داد و پاداش او(زیبا شناس؟عاشق،عارف) بنابر سابقه بخشندگی دریای وجود، ملاقات با “لیلی”( استعارهی معشوق حقیقی) است.
“دریا” در اینجا و در تفکر شعری گذشتگان نماد و جلوهای از بزرگی و بخشش و دهش پروردگار است که در “وجود آدمی” و در”طبیعت” تجلی یافته است.تاکید بر داشتن “حجاب”و حتی ذکر رنگ حجاب (رنگ سیاه روسری) در این شعر در وهله اول،تاکید شاعر یر”حضور آگاهانه” در “سیر فلسفی” عرفان و عاشقی است و در درجهی دوم،رنگ سیاه در روسری ِاستعارهی لیلی،اشاره به نگنجیدن تصویر چهرهی جانان در ذهن و تصور دارد.چنانکه روانشناسان نیز ناخودآگاه ذهن را به عنوان یک محیط حجاب دار و پنهان و پر ابهام تصویر نموده و آن را به صورت فضایی گسترده،تاریک و مبهم معرفی کردهاند. در سینما نیز کارگردانان در نشان دادن ناخودآگاه،از تصویرهای کدر،تاریک حجاب دار استفاده میکنند به فرض در صحنهای از یک فیلمی، چنانکه بازیگر در حال پایین رفتن از پلههای تاریک یک زیر زمین باشد،اشاره کارگردان به ورود به ناخوداگاه قهرمان فیلم است.باباچاهی نیز در این شعر از تکنیکهای سینمایی در نشان دادن تصورات ذهنی عاشق از دیدار “چهره معشوق” استفاده کرده و به وجود ذاتی معشوق در ناخودآگاه آدمی صحه گذاردهاند.
با دقت بر جزء،جزء شعر در مییابیم که مفهوم “زیبایی” در تفکرات فلسفی/عرفانی شعر باباچاهی همانی است که در “خرد جمعی” فلسفه شعری شاعران بزرگ ایران زمین(حافظ و سعدی و مولوی و عطار…) وجود داشته.تعریف زیبایی در فلسفهی همهی شاعران بزرگ از گذشته تا امروز، یگانه است و تفاوت چندانی با هم ندارد صرفا “روش”ها و “محور”های شناختی در مسیر عاشقی_ کسب زیبایی میان شاعران بزرگ تفاوت دارند. تعریف باباچاهی از “زیبایی” نیز همانی ست که بود که هست که شاید خواهد بود!
فلاسفه، شاعران و عارفان، اصل و سرچشمهی زیبایی را در “او” ( آفریدگار) دیده و شناختهاند و هرکدام از آنها عاشقی و طی طریق به منزل معشوق را به نحوی فردی تجربه نمودهاند یکی با دسته گلی:
(پس چند شاخهی گل خریده ام!/ وبعد از آن که روبروی او ظاهر شدم روبروی او ظاهر شده ام.)
ملاحظه بفرمایید که در این دیدار متغیر “آگاهی” حاکم است: بعد از آنکه روبروی او ظاهر شدم “روبروی او ظاهر شده ام” کاملا یک مواجههی آگاهانه را در این دو سطر شاهد هستیم.
یکی هم به جای شاخههای گل، با سر “ارادت” خود به آستان معشوق زیبا میرسد: سر ارادت ما و آستان حضرت دوست/که هرچه بر ما میرود ارادت اوست.
توجه داشته باشیم در این شعر و کلا در همه جا “گل” نماد “عمر” بشری در زیستن گاه زمینی است بنابراین اگر حافظ در آستان دوست با “ارادت” خود از ارادت معشوق آگاه است،باباچاهی نیز باتکیه بر شناخت و آگاهی موجود در حافظهی ژنتیک شعر گذشتگان،با متغیرهای دانش محور زمانهی خود،در دو سطر درخشان (بعد از آن که روبروی…روبروی او ظاهر شده ام) به حضور در آستان معشوق واقف گردیده است.
تا این لحظه پاسخ یکی از سوالات که از نظر باباچاهی “زیبایی” چیست را دریافتیم بنابراین به متن شعر باز میگردیم و به طرح پاسخ سوال دوم در متن ادامه میدهیم!
البته شاید این انتقاد از سوی شما بر این مطلب مطرح باشد که “نمی توان با بررسی یک شعر به جهان بینی یک شاعر دست یافت” این نقد به نوعی به جا و درست است ولی با توجه به “هولوگرافیک” بودن کلیت تفکر و ساختار شعر علی باباچاهی میتوان حتی از یک شعر او هم به عنوان جزئی از کل (که هر جزء خود، کلِ یک جزء دیگر،به عنوان یک جهان شعری هولوگرامی است،شعر این شاعر پست مدرن را بررسی نمود.چرا که توجهات بسیار زیاد شاعر به جزئیات، این فرصت را به تحلیلگر_منتقد میدهد که در جزء و پارهای از شعر وی بتواند تحلیل جامع خود را پیش ببرد. اتفاقا برخی اوقات،یک شعر،حتی یک سطر، از شعر باباچاهی به علت نوع دریافتهای بریده بریده و منقطع اما در نوع خود کامل شعری او میتواند عصاره و نتیجهی صد سال و صد کتاب باشد. در شعر باباچاهی متناسب با دیدگاه پست مدرنی جزئی نگر او، این فرصت و فضا وجود دارد که به صورت بررسی در جزء، نتیجه از کل گرفت زیرا همانگونه که گفته شد شعر باباچاهی به واسطهی هولوگرامی بودن، رفتارهای زبان پریشانه، و جزء نگر او که هر جزء یک کل را بیان مینماید و در کل در شعر او این جزئیاتیاند که هر کدام آنها، یک کل را بازنمایی میکنند! دقیقا مانند یک آینه که در صورت چند تکه شدن نیز، هیچ خللی در ماهیت آن که “نمایاندن” است وارد نمی گردد.
ماهم این عمل را انجام داده و از طریق تکهها و برشهای کوچک اما تعیین کنندهای به هستانهای تفکری متن ورود کرده و بحث خود را تا به این نقطه پیش بردهایم.
البته در ادامه صرفا در تایید و اثبات تحلیل خود، از شعرهای دیگر استادعلی باباچاهی هم برشهایی را مثال میآوریم:
* گولِ قرمزی گونهات را نخور
امکان دارد فشار خون جای تو را با اناری اشباعشده عوض کند
سارا یکهو پیدایش میشود: انار؟ کدام انار؟
سرش گیج میرود آمبولانس هم شده یکپارچه دود.
(کابوس ۲/هوش و حواس گل شب بو برای من کافی ست)
همانگونه که در این برشهای شعری نیز پیداست، شاعرِعصر اطلاعات، دیگر به راحتی هر”سرخی گونهای” را نازپروردگی و تر برو رویی نمی شمارد! و با کمک دانش اطلاعات و وجود تکنولوژی نحوهی “درک زیبایی” و ز”یبایی شناسی” شاعر نیز دگرگون و متناسب با دوره و زمانهی شاعر، تعریف میگردد. ناگفته نماند که “محور” دریافت زیبایی و شناسیهای آن، در شعر موسوم به شعر”پست مدرن” که به اعتقاد بسیاری از منتقدان معتبر، علی باباچاهی ازیکی “سرشناسه”های آن است، “محور زبان” است. در محور زبان است که شاعر، زیبایی شناسی شناختی خود را منطبق با وضعیت موجود زندگی امروزی، تعریف میکند.
بگذارید یک مثال خارج از شعر را هم در این مورد بیاورم. فرض کنید حضرات باباچاهی و حافظ را در این زمان به این متن حاضر سازیم و از هرو آنها بخواهیم که در مورد سیارهی زحل ( کیوان) چیزی بگویند! هرچند حافظ شیراز نجوم میدانست ولی قطعا هرگز نمی توانست آن چنان که علی باباچاهی با زدن یک دکمه، چگالی، گرانش سطحی، اندازه سرعت، دما، قطر زاویه و… این سیارهی گازی را ظرف چند ثانیه. خدمت حافظ ارائه دهد، خواجه حافظ اطلاعی از مثلا “دما”ی زحل داشته باشد!
بنابراین علی باباچاهی این شانس را داشته است که در زمانهای بزید که تنها با زدن یک دکمه، همراه با فیلم سه بعدی، سیارهی زحل را از طریق تکنولوژی که در اختیار دارد، اطلاعاتی در مورد زحل در چند ثانیه کسب و ارائه نماید که حافظ باوجود آن که در زمانه خود جزو پیشروان شعر و تفکر شعری بود و علم نجوم هم میدانست، هرگز به اطلاعاتی که به لطف تکنولوژی در اختیار باباچاهی است در دسترس حافظ این “دانش” وجود نداشت و از آن محروم بود.
ولی باباچاهی به عنوان یک شاعر پیشرو پست مدرن این خوشبختی را دارد که هم بر”شناخت و آگاهی” تجربی_ شهودی” تفکری شعر گذشتگان مسلط گردد و هم از” دانش تکنولوژی” زمانهی خود در جستجوی زیبایی، در تفکر شعر برخوردارباشد. حافظ شیرین سخن در جایی طعنهای به این متغیر و تعویض و جابجایی ابزار عاشقی از “مجنونیت صرف” به “مجنونیت آگاهانه” زده و فرموده است:
(دور مجنون گذشت و نوبت ماست، هرکسی پنج روز نوبت اوست/ حافظ)
نوبت عاشقی باباچاهی نیز از طریق عناصر زمانه خود رسیده! چنانکه گفته است:
*گفتم به راه دیر شده راه بیفتیم!
آری یا نه؟
گفت: نه! آری نه!
و به پختن خشتهایی محکوم شد و
قلعه به قلعه!
(علی باباچاهی/برداشت از کانال باباچاهی)
نمونهی بعدی:
*- بیماریهای سابق
صدتختخوابی منم
– دیوانههای
زنجیری سابق هم منم
– و منم همْ- همهی آنها
(علی باباچاهی/شعر “روانی”/ از مجموعه “عقل عذابم میدهد”)
در نمونههای فوق، نحوهی درک زیبایی و راه و رسم عاشقی از طریق عناصر موجود در زمانهی شاعر مصالح شعری/ تفکری شاعر را تشکیل و راه و رسم عاشقی گذشتگان را (البته با “نهایت استفاده” از فیلتر ذهنی خاص زمانهی خود، و صد البته از طریق محور زبان طی نموده است:
* زمان تقویمی یعنی چه
یک جا و در سه زمان به کسی فکر کن.
( از این که در سه زمان/عقل عذابم میدهد)
چنانکه پیداست دراین نمونه “جریان سیال ذهن” مورد توجه استاد در لایهی سطحی این شعر بوده و ذکر این نمونه به خودی خود نشانگر درک عناصر به واسطهی ادراکات و کنش روانی آن است منتها چون در این بحث منظور ما پرداختن به تکنیکهای شعر استاد نیست و کانون توجهات خود را بر “نحوهی جهانبینی” در “درک” و “بازتولید زیبایی” و زیباشناسی از “طریق دانش” (دانش تکنولوژی) در شعر علی باباچاهی معطوف نمودهایم، پس! در این نمونه و همهی نمونههای مذکور، “درک زیبایی” و تعریف آن به واسطهی فیلترها و عناصر عصر حاضر که همان فیلتر “دانش تکنولوژی” و فناوری است در شعر علی باباچاهی بروز یافته و هدف و منظور ما نیز هست.
نمونهی دیگری از نحوهی جهان بینی و درک مسائل به واسطهی فیلترها و مکانیسمهای ذهنی امروزی، مجهز به عصر اطلاعات و دانش تکنولوژی:
* آنگاه/ اسامی هولناک/ از روی خاک/ برچیده شدند/ مرگ و مرض/برای چه؟/
و خدا فرمان داد که زیباتر شویم/ و شدیم/ از توصیفهای تکراری/ خلاص شویم/ و/ شدیم/ و گرفتار کفر لیوتار و دریدا نشویم/ و شدیم.
( روانی/ از کتاب “عقل عذابم میدهد)
اگر بخواهیم نحوهی درک زیبایی و چگونگی زیبایی شناسی در جهان بینی شعر علی باباچاهی را در این برش از شعر توضیح دهیم، در توضیح مان به نظریهی “تئوری اطلاعات” بسنده میکنیم که پیروان این نظریه اعتقاد دارند که “زیبایی شناسی” زمانی دریافت و معنی میگردد که مقدار معینی از “اطلاعات” در مورد زیبایی را بیرون از ذهن دراختیار داشته و این اطلاعات به درک و دریافت عاطفی انسان برسد. براساس نظریهی تئوری اطلاعات، هرقدر اطلاعات کافی و کاملتری که وجه زیبایی آن، منتج به برانگیختن عواطف گردد، ذهن آمادهی تشکیل طرحواره جدید شده و طرحواره جدید که محصول نتایج ابداعات اطلاعات زیبایی شناختانه در ذهن است، زیبایی شناختی ادراکی را رقم میزند.
بر فرض چنانچه علی باباچاهی اطلاعات کافی در مورد پیشرفتهای پزشکی در حوزهی ژنوم و سلولهای بنیادین که حاصل عصر تکنولوژی و اطلاعات است را نداشت، در آن صورت جهانبینی دیگری هم در مورد “مرگ” و یا “مرض” داشت. چه به میزان و کیفیت آن، و به صورتی که اطلاعات را دریافته است، در شعر و تفکر شعری او زیبایی و زیبایی شناسی نیز بروز و تعریف مییابد.
البته توجه داشته باشیم که لزوما هر که اطلاعات بیشتری در اختیار داشته باشد، پیروز میدان نیست! بل آن که از حجم عظیم اطلاعات پیرامون خود بتواند و بهتر، بداند (دانش به کار بستن آن را کسب نماید، شاعر (هنرمند) برتر و شعر او شعر “بهتر” عنوان میگیرد!.
این اطلاعات در اختیار همگان هست! و در گذشته نیز به اندازه و به حد عصر و زمان گذشتگان، اطلاعات، پیرامون شاعران وجود داشته است ولی هر کسی مانند حافظ خود را به “آگاهی” رندانه و مولوی به “شناخت” و عطار که خود را به “مجنونیت” مجهز ساختهاند، قادر به استفاده از اطلاعات در شعر نخواهد بود. و یا هر شخصی نمی تواند از تکنولوژی و دانستن اطلاعاتی در مورد مثلا ژنوم، آن را به شعر بیاورد و در مورد مفهوم “مرگ” یا “مرض” جهانبینی متفاوتی را در شعر خود ارائه نماید.
باباچاهی از طریق این اطلاعات( به عنوان ابزار) در پی کشف، درک و شناسایی زیبایی است و “از زیبایی” از مکاشفات خود “توصیف هنری” به دست میدهد:
*مارِ مرده که زنده نمیشود/غلافی دارد فقط / که تو در آن لانه میکنی/ و سرِ فرصت انار دانه میکنی.
(گلِ بارانِ هزار روزه ص-۷۶)
همچنان که حافظ توانسته است از اطلاعات و دانش نجوم خود این شاه بیت را خلق نماید:
به آهوانِ نظر “شیرِ آفتاب” بگیر/ به ابروانِ دوتا “قوس مشتری” بشکن.
نمونهی انتهایی:
*من. ولی از دور. دور کلاغی
می چرخم که خیلی کلافه است
خواجه حافظ شیراز؟ خب برود به
سیه روزیهای خودش
و به ترکانی برسد در شیراز.
(این طوری بهتره/ از مجموعهی گل باران هزار روزه.)
نمونهی انتهایی در اصل ، نسخهی بدل یا ضلع سوم گفتگوی حافظ با نظامی در مورد سطر( دور مجنون گذشت و نوبت ماست…) گفتگوی باباچاهی با حافظ در اظهار نظر حافظ در مورد “مجنونیت” است که عرض کردم حافظ، با طعنه،دور و فرجهی نظامی را در کاراکتر مجنون و “مجنونیت” در مسیر عاشقی منسوخ و دریافت نظربازانه “آگاهی محور” را جایگزین مجنونیت دانسته. در این نمونه از شعر نیز باباچاهی دوره و زمانهی حافظ را تاریک ( سیه روز) که کنایه از نبود روشنایی( برق) و تکنولوژی در عصر حافظ دانسته و “آگاهی شهودی” حافظ و دوره حافظ را منسوخ و عصر روشنگری و روشنایی ناشی از دانش و تکنولوژی را جایگزین دیده است.






















