یک شعر از نصرتاله مسعودی
پاکباز
ماه وُ ستاره را
باخته بودم به سکه ی سیمی.
و گیاه را
در انحنای زیبایی وُ باد
به کفی نان.
شرنگ شریانی شده بود
در آناتی که به جعل
نام ِزندگی برآن نهاده بودند.
بر ریل های پوسیده ی به هیچ کجا
ماسیده بود زنگار بر پلک ِآسمان.
چقدر دریا می توانست
در اعماق ِ آبی
تن تازه کند
و چقدر تنپوش ماه
بر صیقل آب وُ صخره
می توانست بوسیدنی تر باشد
اگر هستی ِسرگردان ِ کفی لایموت نبود.
کسی مرا آهسته
کنار ِبی باری ِ ابرهایی
که پیش از باریدن
چلانده شده !ند
تقریر کند تا بدانند ما
چگونه سپری شدیم
بی بهار وُ جویبارها.





















