سه شعر از معصومه داداشبهمنی
۱
حرف ها را خوردیم
و کام شیرین
طعم تلخ خاموشی گرفت
آه آنروز امید
فراموشی گرفت
آه با آن طعم تلخ
در چشم هامان
حلقه زد
وبار دیگر باران
کنج چشم فریاد زد
سیلی فریاد بر صورت دل
نقش بست
ژولیدگی از راه رسید
با موی پریشان
سرخ نقش
کوله بارش اندوه
دامنی داشت به عرض برهوت
احتضار در انتظار
در پس ما میدوید
چشم ها تر با دهان هایی خشک
سراسیمه به دنبال حیات
میگشتیم
در میان همهمه ای بی صدا
با صدای تلنگر بیدار شدیم
با صدای بی صدا فریاد زد
حرف ها را نخورید
واژه روییدن فریاد کنید
بر صورت غم سیلی بزنید
این غمکده را به آتش بکشید
و در آخر عرض کرد
در عالم امید شناور باشید…
۲
مثل باران باشیم
با ریزشی کوتاه
و بشوییم درد جانهای
پر از تشویش را
مثل دریا باشیم
و ببخشیم آفتاب
آرام
بی ریا
خورشید خواهیم شد
و داس هایی از نور
در دست هامان
بی قرار
کار ما این است
درو کردن شب
ناخوانده از پنجره ی
سرد اتاقی تاریک
گذری داشته باشیم بر نور فلق
بقچه ای از روز را
بر فرش عتیق
پهن کنیم
بنشینیم در کنار هر رج
در کنار هر رنگ
گوش جان را بسپاریم
به آن
آرامش میچکد از آغوشم
چون خاتون ناب
که
و بخوابیم
در سجاده ی درخت…
۳
«چه خورشیدها که ساختم»
در میان اندوه شب
تاریکی ماه را دریافتم
در میان انبوه روز
چه خورشیدها که ساختم
دارم غزلی هدیه به غزال شعر
به سخن ِ احساس
به قلبم
که شاد مینوازد گریههای زمانه را
چه بگویم از تو
تو همان شعر و غزل که کلمات را
به لبخند وامیدارد
توهمان ردیفِ هر قافیه که
نابسامانیهای عشق را ردیف میکند!





















