یک شعر از بهنام علامی
آخرین گلوله
این شهر
جنازهایست
که ما
روی شانههایمان حمل میکنیم.
آخرین گلوله
حرفی بود
که هیچکس به دیگری نزد
و آخرین صدا
باد بود
که کفشهایمان را
در کوچههای خالی میگرداند.
ما هر کسی را طوری کشتیم
بعضی را با نبودنها
بعضی را با کارهایی
که باید میکردیم
و نکردیم.
حالا این کفشهای خالی
بزرگتر از پای ما در شهر قدم میزنند
و هیچکس نیست
که آنها را از جنازهی شهر بردارد.






















لذت بردم..عالی بود.